Read زوربای یونانی by Nikos Kazantzakis محمود مصاحب Online

زوربای یونانی

The classic novel, international sensation, and inspiration for the film starring Anthony Quinn explores the struggle between the aesthetic and the rational, the inner life and the life of the mind.The classic novel Zorba the Greek is the story of two men, their incredible friendship, and the importance of living life to the fullest. Zorba, a Greek working man, is a largerThe classic novel, international sensation, and inspiration for the film starring Anthony Quinn explores the struggle between the aesthetic and the rational, the inner life and the life of the mind.The classic novel Zorba the Greek is the story of two men, their incredible friendship, and the importance of living life to the fullest. Zorba, a Greek working man, is a larger-than-life character, energetic and unpredictable. He accompanies the unnamed narrator to Crete to work in the narrator’s lignite mine, and the pair develops a singular relationship. The two men couldn’t be further apart: The narrator is cerebral, modest, and reserved; Zorba is unfettered, spirited, and beyond the reins of civility. Over the course of their journey, he becomes the narrator’s greatest friend and inspiration and helps him to appreciate the joy of living.Zorba has been acclaimed as one of the most remarkable figures in literature; he is a character in the great tradition of Sinbad the Sailor, Falstaff, and Sancho Panza. He responds to all that life offers him with passion, whether he’s supervising laborers at a mine, confronting mad monks in a mountain monastery, embellishing the tales of his past adventures, or making love. Zorba the Greek explores the beauty and pain of existence, inviting readers to reevaluate the most important aspects of their lives and live to the fullest....

Title : زوربای یونانی
Author :
Rating :
ISBN : 1176751
Format Type : PDF
Number of Pages : 520 Pages
Status : Available For Download
Last checked : 21 Minutes ago!

زوربای یونانی Reviews

  • Suzi
    2018-11-11 01:43

    This is the book. The best book for me. I don't say it's the best book for everyone. But for me, it is my mainstay, my main man, my mainsail. Kazantzakis has made a work of stunning genius. Simple. Funny. And true as Zorba. I first read this book when I had leukemia and was being poisoned by chemo for one solid week--24 hours a day of it for one week, and this book kept me sane and my heart pure. It's about life. How does one live it. How does one deal with the vicissitudes of it. The tragedies. the failures. Does one stand on the sidelines of life and never jump in? does one fear getting married or fear having children or fear doing any activity that could fail or come to naught? Zorba tells us what to do. And in the end, when the whole bloody mess comes falling down around us, and all our plans and schemes are for naught, what do you do? Dance. Dance as hard and as wild as you can. Spit and fume and sing and smash your heels into the dirt. And laugh at it all. the absurdity of worry and wondering. The joy of just "being" and "doing". This book is a philosophy and a trip back into time. When the mechanistic and material world had not such a hold on our Western minds. When things were simple. If a beautiful woman wants you, you go to her. You go to her. You! Go..... to her! It is an insult to life and the gods not to. And see the movie. It is truly one of the few movies that captures a novel precisely. And Anthony Quinn will be remembered through the ages for his Zorba. when you and I are dust, they who will be the living will still be watching him dance.

  • Agir(آگِر)
    2018-12-11 04:43

    ای قادر متعال، درباره من چه کاری از دستت بر می‌آید؟ جز آنکه مرا بکشی؟ بسیار خوب؛ بکش! برای من هیچ اهمیتی ندارد. آنچه در دل داشتم گفته‌ام و برای رقصیدن فرصت پیدا کرده‌ام... دیگر به تو احتیاجی ندارمدو روزی نیست که کتاب را تمام کرده امدلم برای زوربای دوس داشتنی تنگ شدهانسانی که مرا از زنجیرهای تعصب و عقاید پوچ رها کردو او را مسیح و آزادی بخش خود می دانماو با سواد نیست و شک دارم سواد درست و حسابی هم داشته باشداما دنیا دیده است و حرفهایی می زند از جنس گفته های اپیکور و خیام و... همراه با طنزی گزندهکه ساعت ها تو را به فکر می اندازد و اگر به زوربای وجودت ایمان داشته باشیمطمئنا شجاعتش را پیدا خواهی کرد که دیوارهای خرافات را فرو بریزیدقت کرده ای ارباب! هر چیز خوبی که در این دنیا هست اختراع شیطان است؟ زنان زیبا، بهار، خوک شیری کباب کرده، شراب وهمه این چیزها را شیطان درست کرده است و اما خدا کشیش و نماز و روزه و جوشانده بابونه و زنهای زشت را آفریده است:زوربا و دم را غنیمت شمردنزوربا جنون زندگی کردن داشتو آن را مهمتر از هرچیزی می دانست:منو یاد این شعر مولانا می انداختدور داشتم عقل دور اندیش رازین پس دیوانه سازم خویش راانگار قرار بود ثانیه ای بعد مرگش فرا برسدو حتی لحظه ای را از دست نمی داداو به موش کتابخور میگفت همه زیبایی انسان به جنونش است و از دست این کتاب ها خودت را خلاص کن و زندگی کنوی لذت و خوشی را جرعه جرعه در کار و مستی و رقص و عشقبازی با یارش می نوشید...در هر کدام که بود آن یکی ها را فراموش می کرددر نگاه زوربا هر صبح با صبح دیروز فرق دارد و طلوع امروز خیره کننده تر و تولد تازه ای است؛ انگار نه انگار همان خورشید است که دیروز هم تابیدهراه نو و طرح‌های نو! من دیگر دست کشیده‌ام از اینکه از چیزی که دیروز گذشته است یاد کنم، یا درباره‌ی چیزی که فردا روی خواهد داد حرف بزنم. من فقط دم را غنیمت می‌شمارم و تنها در بند چیزی هستم که هم امروز و در همین لحظه روی می‌دهد. با خود می‌گویم: «در این لحظه به چه مشغولی، زوربا؟ – دارم کار می‌کنم- پس خوب کار بکن!- دراین دم سرگرم چه هستی، زوربا؟ دارم با زنی عشق‌بازی می‌کنم- پس خوب عشقبازی کن، زوربا! و در آن دم که به این کار مشغولی بقیه‌ی چیزها را فراموش کن. در دنیا به جز تو و او کسی وجود ندارد. یالا با او مشغول باشاین کتاب اشاراتی هم جنگ یونانیان و عثمانی داردهم از ظلم و جنایاتی که ترکان بر یونانیان روا داشته اندو هم از روستایی کُردنشین می گوید که معلمی یونانی را به بدترین نحو شکنجه داده بودند ...این همه جنگ و خونریزی بسیار دردناک استو یونانی ها برای بدست آوردن آزادی و بیرون راندن عثمانی ها از سرزمینشان چاره ای جز شمشیر و ریختن خون ندارند:همانطور که نظامی از زبان اسکندر می گویدکه چندین خلایق درین داروگیر/ چرا کشت باید به شمشیر و تیرگنه کر بریشان نهم نارواست / ور از خود خطا بینم این هم خطاستفلک را سرنداختن شد سرشت / نشاید کشیدن سر از سرنوشت:یونانی ها و کُردهابالاخره یه زوربای کُرد پیدا کردم.ایشان اهل کردستان ترکیه استهیچ جوانی در رقص به پایش نمی رسداو بمانند زوربا گاهی از رقص فراتر می رود و انگار پرواز می کنددانلود رقص شیخانیبغیر از شباهت هایی که بین رقص و لباس یونانی ها و کردها هست، در این کتاب دیدم که یونانی ها عهم بمانند کُردها در مورد زنان غیرت نابجا و بیش از حدی دارند که باعث اسارت زنان شده است. با آنکه امروزه زنان آزادی های نسبی بدست آورده اند اما هنوز خیلی مانده بتوانند به اندازه‌ی مردان، آزاد باشندشاید دید زوربا به زن کمی عجیب و تا حدودی هوسناک باشد ولی او هرچه باشد زن را دوست می دارد و برای دفاع از او(و نه بر ضد او) در برابر مردان غیرتی، خنجر بدست می گیردزن چیز دیگری ست. زن بشر نیست. پس چرا از او کینه به دل بگیرم؟ زن موجود غیر قابل درکی ست و تمام قوانین شرعی و عرفی درباره ی او به اشتباه قضاوت کرده اندزن مثل یک چشمه خنک است آدم خم می شود عکس خود را در آن می بیند واز آن می نوشد و باز می نوشد تا استخوانهایش سبک می شود ....باورکن ارباب که زن مثل یک چشمه است

  • Ahmad Sharabiani
    2018-11-24 05:06

    Zorba the Greek, Nikos Kazantzakis, Νίκος Καζαντζάκηςتاریخ نخستین خوانش: ماه ژوئن سال 1980 میلادیعنوان: زوربای یونانی؛ نویسنده: نیکوس کازانتزاکیس؛ مترجم: تیمور صفری؛ تهران، امیرکبیر، 1347، در 398 ص؛ چاپ دوم 1357؛ در 362 ص؛ چاپ دیگر: تهران، زرین قلم، 1379؛ در 362 ص؛ شابک: 9647026098؛ چاپ بعدی، جامی، علمی فرهنگی، 1383؛ در 398 ص؛ چاپ سوم امیر کبیر، 1394، در 407 ص؛ شابک: 9789640017890؛ موضوع: داستانهای نویسندگان یونانی قرن 20 معنوان: زوربای یونانی؛ نویسنده: نیکوس کازانتزاکیس؛ مترجم: محمود مصاحب؛ تهران، شبنم؛ 1357 ؛ در 458 ص؛ چاپ دوم 1361؛ چاپ دیگر: تهران، نگاه، 1357، چاپ دیگر: 1363؛ چاپ بعدی 1384؛ در 519 ص؛ چاپ دیگر: تهران، چکاوک؛ 1377؛ چاپ دیگر 1387: شابک: 9789648957150؛ عنوان: زوربای یونانی؛ نویسنده: نیکوس کازانتزاکیس؛ مترجم: محمد قاضی؛ 1357 ؛ در 438 ص؛ چاپ دیگر: تهران، خوارزمی، 1384؛ در 417 ص؛ شابک: 9644870424؛ چاپ دیگر: خوارزمی، 1389، در 438 ص؛ شابک: 9789644871184؛ مترجم: محمدصادق سبط الشیخ؛ تهران، تلاش، 1391، در 430 ص؛ شابک: 9786005791457؛ کتاب را تیمور صفری، محمود مصاحب و محمد قاضی ترجمه و انتشارات امیرکبیر، نگاه، جامی و خوارزمی آن را بارها منتشر نموده اند. نخست نواری نود دقیقه ای داشتم، از آهنگ فیلم که در نخستین سالهای دهه پنجاه قرن چهاردهم هجری شمسی خریده بودم، دیالوگها با صدای آنتونی کوئین بود، همراه با آهنگ، فیلم دوبله به فارسی را در سال 1358 هجری خورشیدی در سینما بلوار تهران دیدم، صحنه ها مرا به یاد دیالوگها انداخت، انگار در تاریکی از روی صندلی پرواز کردم، پس از آن بود که کتاب را نیز پیدا کردم و خاطره های آن نوار دوباره برایم زنده شد. ا. شربیانی

  • Brina
    2018-11-15 06:42

    I read Zorba the Greek, originally titled Alexis Zorba, by Nikos Kazantzakis as part of my 2017 classic bingo challenge. Considered the 20th century Greek novel most known to American audiences, Zorba chronicles the lives of two unlikely friends as they attempt to build a mining empire in Crete. Later a movie starring Anthony Quinn, Zorba is an impassioned novel detailing Greek culture while also going in depth into the souls of two complex men. Our narrator first meets Zorba at a tavern in Piraeus. Although he has traveled all over Europe and is about to embark for Crete to begin a mining expedition there, he is known by sailors as a book worm. While his miners toil, the narrator is content pouring over a manuscript or reading the teachings of the Buddha. At first glance it is apparent that he is not well versed in the ways of the world, and, amidst the teasing of his companions, Zorba appears and insists on leading the team of miners. The two set sail for Crete, and both an adventure and deep friendship commence. While copper mining is the premise for this Greek classic, the novel centers on the title character Zorba as he pours out his soul to the narrator. The two share a meager hut by the beach, and nightly Zorba cooks simple yet hearty meals of fish stew, meat chops, bread, and wine. Over food, dance, music, and a Greek guitar called the santuri, Zorba regales his friend in the ways of the world. He spins captivating yarns about his travels throughout Eurasia and attempts to bring his friend away from books and into the world. In addition to Zorba's pearls of wisdom, we meet the characters in this remote Cretan village and learn of their way of life. National pride runs high at a time when Crete was a separate nation from Greece, and each country in Macedonia held distrust of her neighbor. Even though Zorba's presence fills a room, villagers are skeptical of him at first because he is Greek, not Cretan. Thus, the miners live away from the village, slowly building rapport with the town elders, all the while regaling each other with the stories of their travels. Although slow moving at times, I enjoyed learning about early 20th century Greek culture and customs. Centered around a Greek Orthodox calendar, the monastery and church as well as the protagonists' beliefs play a large role in the novel. We are regaled with traditional food, dances, and festivals that may not be well known outside of the Mediterranean. Zorba, even though he is worldly, still appears to be a religious person, and dreams of opening his own monastery together with the narrator. Although he attempts to conquer every woman he encounters including the town siren Dame Hortense, with whom he shares a special relationship, Zorba does not miss church on important festivals, making his a life of contradictions. Despite his and others' treatment of women, I viewed this as normal of the time and place and allowed myself to be swept up in Zorba's tales. Zorba the Greek merited inclusion on the Boklubben of Norway one hundred classic book list. Sad and wistful at times, it is a beautiful story of a man who is larger than life and an era gone by. The narrator, who appears to be a fictional character based on Kazantzakis' own life, weaves a poignant tale of his and Zorba's lives together as they attempt to conquer Crete. Alexis Zorba appeared as a man larger than life and transported me to another era where time slows down, and people slowly pass time by strumming the santuri while sipping wine and eating halvah. I thoroughly enjoyed reading this Greek classic, and rate it a full, bright 5 stars.

  • Henry Avila
    2018-12-06 05:49

    At the time of the First World War, around the year 1916, an event occurred in the busy port of Piraeus, Greece, quite ordinary, a chance meeting of two utterly different , types of men. In a grungy sailor's cafe', Alexis Zorba, 65, a Greek peasant, who's seen it all, done everything imaginable, good or evil, chased and caught numerous women, killed some men, in and out of war, a boisterous vagabond, always seeking pleasure, traveling wherever his heart desires, eating , drinking, all he can get his hands on. And a bookish , quiet intellectual, a countryman, with money, unnamed, but Zorba , calls him "Boss", 35, looking for something meaningful, to do in life, he has a Lignite ( brown coal ) mine, on the rather primitive island of Crete, awaiting a ship to take him there ( obviously based on Nikos Kazantzakis, and his friend, Giorgis Zorbas). It doesn't take much persuading, by the charismatic Alexis, to be taken, on the voyage, besides , the Boss, needs help, an experienced miner and Zorba , has been one , among the countless jobs he's had. Crete is beautiful, has unspoiled, sandy beaches, attractive, white mountainous terrain, fertile, green valleys , small rivers and lakes, but charming, plenty of churches, holy monks in monasteries, yet backward customs prevail. In the village by the mine, the poor, uneducated, almost starving people there, are glad to see the mine reopened, they need desperately, employment. The gregarious Zorba , soon has an ancient, lonely, ailing French woman, Madame Hortense, ( foreigners are hated here) who owns, and runs a battered, small inn, fall in love, with the always dashing, much married , just once legally, though, man, he likes the ladies. And the intimidating, voluptuous "Widow", best looking woman around, of course, the villagers, hate her, too, casting eyes on the Boss, he feels both uneasy and excited. The mine is worked hard , vigorous Zorba , in command, is tireless, driving the workers to dig and find the valuable coal, but after a long effort, nothing can change facts, it is an unprofitable enterprise... maybe timber will be lucrative. ..The tense village, hides dark, violent secrets, the calm, a subterfuge, only those who live inside , know them. The real reason this book is still read, and he easily dominates the story, is the passionate Zorba, naturally, such a man...no I take that back, Zorba is a spirit , a sweeping wind, an uncontrollable force, an enthusiastic flow, an enigma, not really human, something that is seen but can never be wholly understood, no rules apply, this, an unearthly being, emerges, brings energy to where it is acutely needed, then abruptly vanishes...until the next time...and thus, will be in perpetuity...

  • Andres
    2018-11-26 02:04

    I'm glad I read this book so that in the future I can tell people just how awful it is.Of course I've heard of the author's reputation, along with that of the movie version of the book, so I was very eager to read and savor this book to find out exactly how wonderful it really was.Here's my summary: privileged, naval-gazing student meets presumptuous windbag, believes him to be answer to his navel-gazing problems, women are denigrated left and right, reader is left awed at how this ever became popular.Really, it just is astonishingly bad to contemporary sensibilities. Maybe when this was first published in 1946 (then in English in 1951/2) it was a breath of fresh air narrative, but whatever was hailed as inspiring or positive about the Zorba character has, 65 years later, been lost to time and he's now reduced to a caricature of someone who is so chauvinistic that nothing is redeemable at all, even if one or two of the things he says are aphorism worthy.But the other 99.9% isn't worth anything. Want to know what his views on women are? They're weak, they don't know anything, they're easily won over if you grab their breasts (really!), all a woman needs is a man between her legs (especially if they're widows!), and in fact they're happy and grateful and melt if any man gives them any attention (which they should be grateful for because, really, men are doing them a favor). And so on. For 300 pages.One woman's emotions are played with for the main characters' amusement, but that's okay because she's just an old whore who should be happy to have any attention at all since she's just an old, fat lady (who's described as such in a hundred different ways, every other adjective involving an animal in some way).Another women is beheaded (her HEAD is CUT OFF and thrown into a church courtyard!) because she basically refused a man's attention and everyone in the town is okay with it because it was the right thing to do. The narrator bravely deals with it by saying it was justified since a thousand years ago it was okay, so never mind that it happened just now! in front of his eyes!The book is just a terrible mess of male-centered egocentricity. And really, the whole subplot with the "Sodomite" monk killing another monk and getting away with it is strange since the most intimate scenes and relationships happen between men. Was it meant to condemn homosexual relations? Was it meant to condemn the religious community for allowing the murder and abuse to occur? Are the terrible people who inhabit the village to be exalted or reviled by the reader? Is someone really supposed to find Zorba's zeal for life inspiring (as long as you forget all the bad stuff he says and does, including raping women!).Truly awful.

  • Ahmed
    2018-12-01 22:50

    نحن أمام عمل فريد , عمل مذهل بجميع المقاييس .لم تكن مجرد رواية عظيمة لأديب عظيم , بل كانت صرخة , صرخة مدوية لكافة البشر فى كل مكان وكل زمان . رسالة بالغة القوة موجهة بالخصوص لمعشر المثقفين .أن الحياة هى المعلم الأكبر والتجارب هي الذخيرة الحية الباقية لك لكي تستطيع أن تدافع عن وجودك وتترك بصمتك .عمل عالمي من الطراز الرفيع : موجه لك شعب ولكل أمة ولكل ثقافة , مهما اختلفت تلك المجتمعات بينها وبين بعضها .ببساطة مطلقة العمل يقدم لك مواجهة بين الإنسان بطبيعته وسليقته وبين الإنسان عندما تصبغ عليه المدنية قشرة زائفة توهمه بحكمة ما ومعرفة ما , سرعان ما يظهر زيفها عند اول معركة حياتية .زوربا : هو الإنسان الحقيقي , من عاش الحياة طولًا وعرضًا , وخبر الناس من كل مكان ولم يتردد لوهلة عن تنفيذ ما يخطر في باله , حتى وإن آذى نفسه ؟ نعم , حتى وإن خسر من يحبهم ؟ نعم , كل المهم عنده أنه لم يخسر نفسه .يعيش حياته مدفوعا بغريزة إنسانية موجودة بداخل كل واحد مننا ولكننا نجبن من أن نستخدمها , خوفًا على حياة رسمنها فى ذهننا ولكن رسمنا لها رسم مزيف خادع , فلقد عشنا في الحياة دون أن نعيشها .المهم : اننا أمام عمل يقدم طرح من أعظم ما يكون عن النظرة الحقيقية للحياة التي من المفروض أن نتبناها .رواية تقليدية جدًا نمطية جدا , ولكن مجرد ما تبدأ فيها حتى تتكشف لك تلك النمطية عن سر من أسرار الحياة , وتقدمها لك بأريحية : أن عِش حياتك يا أحمق , فإنها أقصرر مما تتخيل .ببساطة مطلقة : الرواية عن مقابلة غريبة مريبة بين رجلين شتان ما بين طابع كل منهما , ولكن يتناسقان مع بعضها فى لوحة إنسانية من أكمل ما تكون .فيقول الكاتب عن شخص زوربا : ( أدركت أن زوربا هو هذا الإنسان الذي كنت زمنًا طويلًا أبحث عنه ولا أعثر عليه : إنه قلب نابض بالحياة , وحنجرة دافئة , ونفسُعظيمة برية على طبيعتها , لم ينقطع الحبل السري بعد بينها وبين أمها الأرض , ما هو جوهر الفن ؟ أليس هو عشق الجمال ؟ أليس هو الطهارة والعاطفة الجامحة؟ ... إن هذا العمل (البسيط) قد فسر لي هذا الجوهر , وأوضحه من خلال كلماته البسيطة التي تنضح بالإنسانية. ) ليلخص لنا ما مثلتها له تلك الشخصية الفريدة.رسمه لعشق زوربا للموسيقى كان مذهل , فليس غريب أن يُلحن لها الأوبرا و يعزف مقطوعاته التي حملت إسمه أعظم العازفين فى التاريخ وتكون رقصته عنوان عالمي للتعارف بين الشعوب , (أندريه ريو كان عملها روعة ) وغيره .وصف الكاتب للطبيعة كان خلاب ومذهل ودمجه فى ثنايا العمل الأدبي وتوصيفه لها كان بديع . ومن جميل ما قاله مثلا وصفه لشاطئ فى كريت فيقول : ( كان هذا الكريتي مماثلا للنثر الجيد : صياغته محبوكة , موجز فى كلمات قليلة , متحرر من الثراء اللفظي والطنطنة التي لا ضرورة لها , قوي متماسك . كما أن صياغته لجوهر الأشياء تتم بأيسر الوسائل, ليس به تلاعب ولا حذلقة , ولا يميل لاستخدام حيل بعينها ولا يلجأ إلى البلاغة والمحسنات البديعية , إنه يقول ما يريد قوله بصلابة رجولية, ولكن وسط ذلك كله تجد اللطف والوداعة والرقة غير المتوقعة , ففي الأخاديد والتجاويف المحجوبة عن الرياح , كان يتضوع أريج أشجار الليمون والبرتقال, وعلى مبعدة من البحر الممتد الشاسع كانت تنثال أشعار لا ينضب لها معين ) ليكون مزج الطبيعة من أجمل ما يكون.وفي النهاية إذا أردنا أن نعرف ما يعترك بداخل زوربا فلن نجد أصدق من الجملة التي قالها هو نفسه فى الرواية : لقد ضاع مني كل شئ : فالشيطان يشدني من جانب والله يشدني من جانب آخر , إلى أن مزقني الاثنان بينهما .قرأت النص مترجم عن اليونانية , وكانت ترجمة عظيمة ملمة بكل ثنايا العمل , تدل على عظمة النص الأصلي بلغته الأم في النهاية يا سادة : أنت أمام عمل إنساني عظيم ورواية أدبية تستحق الخلود .

  • علاء
    2018-11-25 04:40

    لطالما راودني حلمٌ غريب ، رغبة مجهولة الكنه والمصدر ، في أن أتجرد من العقل والمنطق وأنزع عن قلبي رداء الواجبات والحدود والخطوط الحمراء وأسوار الفضيلة والرذيلة ، وأن أتصرف كما يحلو لي ، أن أقفز فوق نظرات الناس وأستسخف سهام التقاليد والأعراف ، وأن أعيش بما يشبه الجنون .أن أجلس فاقرأ كتاباً ، فإذا تعبت أو نعست أسندت رأسي إلى جذع شجرة وأصغيت إلى صوت البحر ثم غفوت بسلام وسكينة ، ثم أستيقظ وقد التهمني الجوع فآكل ما توفر لي ، وأجلس لتأمل نجوم السماء ومراقبة تناوب الأمواج على صفحات قلبي .أن أشعر بالسعادة ، فأغني أو أرقص ، وأن أشعر بالتعاسة والحزن والكآبة ، فأبكي ، أن أغضب فأضرب الأرض بقدمي أو ربما أكسر آنية أو أحطم زجاجاً !هذا هو زوربا ! إنه ليس عاقلاً ، وليس مجنوناً ، إنه أنا وأنت ، ومن منا لم يتمنى للحظة أن يكون زوربا !!إن زوربا ليس إنساناً أخلاقياً ، ولعله ليس إنساناً أصلاً ، إنه لا يحمل مبادئ ولا يتحلى بالفضيلة ، لا يؤمن بإله ولا يخشى من الشيطان ، يحب النساء بمجون ، ولكنه أيضاً لا يحمل سوءاً أو رذيلة في قلبه المحمل بالندبات !إنه لا يحمل شيئاً إطلاقاً ، إنه المثال الأفضل للإنسان إذا جردته من كل شيء .كم تمنيت لو ألتقي بزوربا ، لو أجلس أمامه لدقائق فقط ، لأسمعه وهو يعزف على السانتوري ، لأراه وهو يرقص ، إنه يقدّر الخير ويفهمه ، ويحتقر الشر ويشم رائحة الأوغاد على طول الكون !وكم حزنت حين أعلن الكاتب افتراقه عن زوربا ، وددت لو أصرخ عبر الصفحات أن لا تنهِ الرواية ... أرجوك !وأعود فأقول ... زوربا ... ليست مجرد رواية ... إنها أكثر من ذلك بكثيرإنها تبسيط لأعمق أسرار الفلسفة وأخفى أسرار الكون والإنسانإنها لوحة ... تفاصيلها قد لا تعجبك ولا تسرك ... ولكن الإطار هو كل شيء ... انظر إلى الإطار فحسب ... ثم أرسم تفاصيل لوحتك بنفسك .يعلمك الكاتب ... أن كن مثل زوربا ... ولكن إياك أن تكون زوربا !متشوقٌ إلى أبعد الحدود لمشاهدة الفيلم وسماع موسيقى السانتوري :)

  • Evan
    2018-11-30 05:55

    OK, people, I'm officially in tears. When you slowly savor a book like this for a month as I have, the characters' fates mean something to you. Pound for pound, sentence for sentence, word for word, I've not read a more profound book in all my days, I think. The sentences sing and pulse and it's bright and rich and life affirming with robust characters and a real journey of discovery. This one is now near the top of my favorite books list. Countless times I wanted to mark a nugget of wisdom for later reference, but instead opted to continue wending my way through. There will be time for marking, some day. I adopted Zorba's philosophy of life, I chose to live it rather than fixate on categorizing or trying to contain what I was reading in some mathematic way. This book addresses life and its mysteries and how we can chose to live it. That's all I'm going to say. It is one of the masterpieces of world literature. 'Nuff said.

  • Наталия Янева
    2018-12-08 03:55

    Случва се приливите на живота да донесат такива периоди, когато времето се удавя в безвремие, а личният ти свят се разтваря в океана на вселената и се чувстваш в хармония с всичко. Тупкаш с пулса на битието и не ти трябва нищо друго, и имаш усещането, че можеш да останеш така завинаги. Струва ми се, че аз съм изпитвала това само веднъж. Хората обикновено го наричат „щастие“. Необятната душа на Зорбас го нарича просто „живот“. Животът така, както е предназначен да се живее.Докато чета „Алексис Зорбас“ чувам прибоя на морето. Сядам на пясъка и солените му пръски остават на устните ми като дребни капчици свобода. Ако близна, ще ги прибера при себе си, но имаш ли право да затваряш свободата? Покрай мен подскача Зорбас, който тропа лудешкия си танец и ми разказва историята си. Той не може иначе. Думите му не стигат да изрисува красотата на всичко, удивлението си от тоя зелен камък или онова стръкче трева. Просто душата му ще се пръсне, защото прелива, защото всяка хапка и глътка, и дума, и прегръдка означават безгранично щастие. Кой би могъл да опише това единствено с чувалчето думи, с което разполагаме?Пребивава си на границата между нашия и някакъв метафизичен свят този Зорбас. А разказвачът в романа си е надянал прост човешки хомот и се мъчи да го изхлузи. Усеща той, че има нещо необикновено в Зорбас, жадно пие от скиталческите му разкази и се диви на договора, който старият македонец е сключил с живота – да граби с пълни шепи от него и да не му дължи лихви. За кратко и разказвачът дори успя да постигне от онова лелеяно безвремие…„Бях щастлив и знаех това. Докато изживяваме някакво щастие, трудно съзнаваме това; едва когато премине и погледнем зад себе си, изведнъж разбираме – понякога и с изненада – колко сме били щастливи. Аз обаче, на този критски бряг, изживявах щастието си и знаех, че съм щастлив.“Философията на Алексис Зорбас е простичка – „… да нямаш никакви амбиции и да работиш като вол, сякаш си изпълнен с всички амбиции; да живееш далеч от хората и да ги обичаш, без да имаш нужда от тях. Да е Коледа, да си хапнеш, да си пийнеш добре и след това да се изплъзнеш сам от всички клопки, а над теб да са звездите, отляво – земята, отдясно – морето, и да осъзнаеш изведнъж, че в сърцето ти животът е извършил и последния си подвиг и се е превърнал в приказка“. И какъв е смисълът да прочетеш всички книги на света, ако не можеш да достигнеш до тази нирвана? Как става така, че един неук обикновен работник е толкова блажен, а един „писарушка“ с умните си книги под мишница не знае какво да прави със себе си и не може да каже защо става така, че умираме? Може би всичко е въпрос на усещане за света. Но в крайна сметка ги има и границите, онези личните, които сами сме си разграфили: „Когато бях дете – велики стремежи, свръхчовешки копнежи, седях сам и въздишах, защото светът не можеше да ме побере. А после, полека-лека, с времето, ставах все по-благоразумен; поставях граници, отделях силното от слабото, човешкото от божественото, държах здраво хвърчилото си да не избяга.“Не е ли толкова парадоксално? Уж с възрастта все повече неща от света виждаме и научаваме и би трябвало той да се разширява, а всъщност с течение на времето става все по-малък и ни отеснява непоносимо (Сещате ли се за „Шоуто на Труман“? Не ви ли прилича толкова много на измисления картонен свят, в който повечето от нас живеем?). Да запазиш детския си възторг от това, което те заобикаля, е дарба. Да живееш така, все едно за пръв път виждаш всяко нещо, е състояние на духа. Подозирам, че хората, които са достигнали това, в известна степен са някъде „отвъд“. Ще ми се да мога и аз да видя как е там.

  • Fabian
    2018-11-21 06:09

    Titular Zorba is both Don Quixote & Sancho P. An idiot savant, and yet damn if wisdom doesn't occasionally spurt out of that mega-mustachioed mouth. Un-PC & misogynist to the extreme, he belongs in the annals of literature-- the creation that in itself is all the plot that the novel requires, since it does not have one to begin with. Interest throughout ebbs & flows like the Meditarranean sea along the coast.

  • M.
    2018-12-02 01:44

    Hayatımı en çok etkileyen kitaplardan birisi olan Zorba, okuyan insanı kendisine bağlayan bir karakter. Öyle ki, onu başta yadırgıyorsunuz; sonra tanımaya çalışıyorsunuz, sonra da seviyorsunuz.Hatalar yapan, başaran, kazanan, kaybeden, yenilen ama her şeyden önemlisi bir "insan" olarak Zorba var karşınızda.Akdeniz'in kekik ve zeytin kokan havası, sirtaki; uzo ve bize çok benzeyen lakin bizden biraz farklı olan insanlarıyla Zorba (ve Zorba'nın dünyası) ile bizim ortak hikayemiz; insançocuğunun trajikomik hikayesi.1964 yılında çekilen; Anthony Quinn'in başrolünü oynadığı Mihalis Kakogiannis'in yönettiği Alexis Zorbas filmi de kitabı gibi güzel ve izlemesi keyifli.

  • رذاذ اليحيى
    2018-11-21 01:06

    زوربا الرواية التي تدخل إلى الرأس وتعرف جيدًا كيف تحتل الذاكرةوالأيام ، وكيف تجعل الضحكة مجلجلة ، والإحساس ملائمًا كل فاصلةالمؤلف لم يكتب عمل روائي عادي ، هذا الرواية بين الفلسفية والروحية والأدبية التي يحتفظ بها الكاتب كـ شيء ثمين تحت وسادته أو بالقرب من رأسهشخصية زوربا لم تكن مبالغًا بها ، وليست من الذي يطلق عليه خرافيبل كان إنسان بسيط بكل إنفعالاته ، مع قرويته وبساطتهكان الأقرب إلى الإنسان الذي يدخل دائمًا في الوقت الملائمفي حين قراءتها كان زوربا يضحكني ، وأجدني أؤكد كلامه ولو بإيماءةزوربا نوع من الناس الواعي برغم جهله كان يعرف كيف تكون الحياة في قبضته لغة الرواية جميلة ومتناغمة مع المعنى عميقة الهدف ، وبسيطة الطرح ، فلسفية المغزىقراءتها ملهمة ، ومحفزة ، وممتعة جدًا

  • Steve
    2018-12-04 22:43

    Woe to him who cannot free himself from Buddhas, Gods, Motherlands and Ideas.- Nikos KazantzakisThough this book hardly needs yet another review, I felt an overwhelming urge to pick up the pen, errrrh, slide out the keyboard, for Kazantzakis has wonderfully demonstrated the old truth: life is pitiless, terrible and beautiful, and we have no owner's manual.Everyone has heard of Nikos Kazantzakis' (1883-1957) Zorba the Greek,(*) due largely, I suspect, to the well known movie Hollywood made of the book. Unfortunately, such a circumstance is well suited to cause me to make a wide detour around the book. Sometimes such a prejudice leads one into error, and this is such an instance.Zorba is, first of all, a meeting of two extreme modes of living: the self-reflective, reserved, somewhat bloodless life of a young, middle class intellectual who is, to maximize the contrast, also awash with certain life-renouncing ideas he culled from a study of Buddhism; and the untrammeled, sensual, instinctive life of an elderly man of the people. The former narrates the story, admires and envies the latter, Zorba, immeasurably, but finds it difficult to emulate the old goat. Fascinated by Zorba's nature, he is nonetheless torn between conflicting ideas and urges. But then, so is Zorba himself. Granted, Zorba is not torn between the world of the intellect and ideals and that of his very, very corporeal existence, but he, too, is sometimes uncertain, contradicts himself from one moment to the next and often does so with total certitude, as does the narrator. Mixed into this central confrontation are cameos of other lives, other ways of existence, other conflicted and contradictory ways of life.Alongside this portrayal of mankind as a confused, self-conflicted mass of mutually contradictory lives all bound for the same place - the grave - Kazantzakis gives us a vivid picture of his native Crete early in the 20th century, how it looked, smelled and tasted, how its people lived and acted.(**)The narrator has come into an inheritance and, perhaps because he didn't earn the money himself or because he had internalized Buddhistic detachment to such things, he planned to dispense the money in order to acquire some experience in the world outside of the universities and cafes of Athens. Zorba's sudden appearance was just what he needed, and though Zorba would surely have continued through his life as before without the narrator's admiration and funds, he respects and sometimes pities the narrator and spends his money freely. They live in a hut made of petrol cans with glassless window openings on the southern Cretan coast and try to make a go of a small coal mine and logging operation. And they talk and eat and sing and dance and talk. Zorba does by far the most of this; the narrator listens and watches, as do we. And though I did not always share the narrator's admiration for the profundity of Zorba's talk, it did always sweep me along with its colorful and sometimes surprising flow. The main female characters are women without husbands, women who were (are?) the focal points in Mediterranean societies of sexual fantasies and aggressions.(**) They try to make the best of things, but tragedy surrounds and ultimately besets them. The human vultures who gathered at Hortense's deathbed were wrenching and totally convincing.A great deal of truth garbed in richly coruscating language. That is a winning combination for me. Perhaps Kazantzakis' characters are larger than life, but I fear that it is we in our sanitized, uniformized, consumerized, over-regulated, hyperbureaucratic urban world who have become smaller than life.(*) Zorba was first published in 1946, so Kazantzakis wrote it in his sixties, a summa of his lifelong occupation with life itself.(**) That a rural, poor and uneducated community at that place and time did not conform with early 21st century, first world views of the social standing of women seems to disturb some of Zorba's readers. Particularly the role of widows is tragic. But throughout the Mediterranean basin, and apparently for thousands of years, widows and young, unmarried women who were not protected by their male relatives were irritating challenges to the social order and became obsessive focuses of sexual frustration and not always withheld sexual predation. How can one criticize Kazantzakis for remaining true to life there as well? Rating http://leopard.booklikes.com/post/113...

  • Houry Keshishian
    2018-11-14 22:45

    Love, hate, passion, god, men, women, philosophy, hedonism…just damn everything interesting in life can be found in this book. It is a marvel.If I was asked to describe the book in one word, I would say: life.The book is lengthy most of the time, but what mostly matter in the book are the extensive dialogues between two completely different characters. The first is a writer who lives his life in books and submerged himself in Buddha’s teachings and believes himself to be living for his soul. The second is hedonistic Zorba, who is certainly living for his flesh. I think these two characters represent two distinct ways of life which intrigues every one of us. A question is asked throughout the book: which is better? Being a “stable” person and be accepted and respected in society, or being a crazy person living a life full of pleasure, pain, love, sex, best food, without acknowledging any boundary whatsoever.According to Zorba’s philosophy, everything in life should be experienced, including those things that are deemed unpleasant, but the least commitment to anyone or anything is a form of prison and virtual death. What makes this book a 4-star book instead of 5 is the constant disregard for women. Some people may – I really know some guys who did - stop reading it for that reason.I don’t recommend it for everyone though. It will be appreciated by those who want to know what it means to live free, fearless and without limitations, liberated from the shackles of society, friends, family and above all oneself. Those who already want that will relate to the book very much and those who are not interested will find it alien and immoral, much as the writer’s character in the book which represents a winning side in everyone’s character who chooses to live a “normal” life.I agree with some that the book is packed with exaggerations – an animation movie based on the book may be a good idea, since animation movies tend to represent exaggerations in a really creative and skillful manner – but the book is passionate, smart and it tells you lot about life.

  • Ibrahim Saad
    2018-12-11 06:49

    لا، أنت لست حرًا. فربما كان الحبل الذي يقيدك أطول من حبل الآخرين، هذا كل ما في الأمر. إنك مقيد بقطعة حبل - طويلة . إنك تذهب وتأتي وتظن أنك حرّ، ولكنك لا تستطيع أن تقطع الحبل إلى قطعتين ... من الصعب أن تفعل ذلك، صعب جداً . إنك بحاجة إلى لمسة من الحماقة كي تفعل ذلك، هل ترى؟ يجب أن تجازف بكل شيء حسناً .. ماذا يتوجب على المرء أن يفعل أمام مثل هذه الأعمال الأدبية المبهرة ؟ مرة أخرى أقف عاجزاً عن اخراج ما يجول داخلي من مشاعر متضاربة، وأفكار متناقضة وثائرة ، وأنا لست زوربا لأعبر عن الكلمات والمعاني بطريقته الخاصة .. لا يمكن أن أصمت، ولا أقدر على الكلام ، أي موقف هذا الذي وضعتنا فيه يا كزنتزاكيس ؟ منذ أن قرأت " تصوف منقذو الآلهة " للكاتب ،وأنا على يقين أن رحلتي في عالمه لن تنتهي بهذه السرعة، ظلت بعض أفكاره عالقة في ذهني، تبرق أمامي فجأة، وتختفي لتتركني في حالة غريبة من الحيرة، والتفكير ، و الحزن، والتعلق بالأمل .. إلى أن قرأت زوربا اليوناني، فتجسدت أفكاره أمامي في صورتها الحقيقة . أنا مخلوق مؤقت وضعيف، مصنوع من طين وأحلام، لكني أدرك أن في داخلي تصطخب كل قوى الكونزوربا .. ذلك العجوز الحر، بجسده النحيف،ونظراته المتلهفة، وعيناه الساخرتان دائماً، وقلبه الذي يحمل بداخله الكثير والكثير من دروس الحياة التي جعلته يتعامل معها بخبرة الحكماء .. هذا الرجل " الشيطان " الذي لا يؤمن بشيء.. أي شيء.. إلا زوربا فقط، لأنه الكائن الوحيد الذي يستطيع التأقلم معه .. يواجه قوانين الحياة الصارمة بشجاعة لا مثيل لها ، يقاتل القوى الخفية بروح مقاتل اغريقي مستعد لكل الاحتمالات، لا يهمه نتيجة قتاله الحتمية، بقدر ما يهمه ثباته، وتحمله عواقب اختياراته .. رغم كل شيء .. ستحب هذا اللعين، الذي يحمل بداخله كل قوى الكون، كل المتناقضات، كل عوامل الضعف والقوة، ينظر لكل الأشياء كأنه يراها لأول مرة، يستهلك عقله وقلبه بطريقة مذهلة، ليخرج دائماً من مفرمة الواقع بسهولة .. ستحب حياته التي صنعها بيديه، قوانينه التي يفرضها ويتعامل على أساسها، واقعه الذي يرسمه بالموسيقى والبهجة، وحزنه الذي يُنتج أجمل ما فيه .. قلبه الغجري الذي تحمل طعنات الحياة المختلفة، عزفه المستمر على السنتوري، ضحكته التي تخرج على اللا شيء .. لغته التي فرضها للتواصل مع الناس، رقصته الأبدية التي يعتبرها الدليل الوحيد على وجوده، سخريته العبقرية، إيمانه بنفسه، وحتى إلحاده وفجوره، نظرته الغريبة للأشياء، للمرأة، والحب، والجنس، والمتعة، والدين .. خياله الواسع الذي يصوّر له الأمور الغيبية بطرق مختلفة، صيحاته التي يلعن فيها الشيطان والآلهة .. داخلي شخص يكافح ليرفع حملا ثقيلا ,يراجع حساب الجسد و العقل منتصراعلى العادة و الكسل و الضرورةالكاتب، الغارق في الحروف والكتب، والمتأثر بالمدنية الزائفة في نفس الوقت، بوذا الذي يربض داخل قلبه، وعقله، وكلماته، وروحه التي تسعى دائماً للإنطلاق، محلقة بعيداً عن سجنها الأبدي لبمتمثل في الجسد.. مثالي أكثر من اللازم، يجهل كثيراً كيف يتعامل مع هذا الواقع الغريب الذي يواجهه كثيراً .. وتجاربه في الحياة تتلخص في الكتب التي يقرأها، ورحلاته التي يخوضها ... عقله الذي يحول كل شيء إلى حروف، وأفكار.. المشاعر الإنسانية، الحب، الحزن، الوجع، الخوف، الراحة، المناظر التي ترصدها العين، والصور الخفية التي لا تراها سوى عيون القلب .. كل شيء يحوله إلى حبر على ورق، فلسفته الغير مستقرة تجاه الحياة ، الإيمان والإيمان الغير مستقر اللذان يتصاران دائماً داخله ، إنسانيته التي تنبثق أمام المواقف الحزينة، وشبابه الذي يخشى أن يضيع دون فائدة .. وأحلامه التي يسعى لتحقيقها ..في الأجسام الحية الفانية يتصارع هذان التياران : الصاعد نحو التركيب، نحو الحياة، نحو الخلودالهابط نحو التحلل، نحو المادة، نحو الموت إن متعة هذه الرواية ليست في شخصية زوربا فقط، ولا يمكن اختزالها في هذه النقطة .. ولا يمكن رفضها تماماً لاختلافنا مع اسلوب حياته .. فعبقرية كزنتزاكيس في المزج بين حياتين مختلفتين في كل شيء، حياة زوربا، وحياة الكاتب .. ليصنع لوحة إنسانية متكاملة، تظهر فيها جوانب النفسية البشرية، االصاعد منها والهابط .. لن تستهلك الكثير من الوقت لتدرك أنك تحمل داخلك زوربا خفي، ربما يكون مسجونًا، أو مقيداً يحتاج فقط للفرصة المناسبة لينطلق ..كما تحمل الشخصية الأخرى أيضاً ..ولك حق اختيار الطريق الذي يناسبك ..حين تتملكك إحدى العادات، عليك أن تحطمها.إحدى أدوات زوربا الذي اتمنى أن أمتلكها يوماً .. كيف لي أن أحطم عادةً أصبحت سجيناً داخل أسوارها .. كم كان هذا الزوربا رائعاً عندما أعلن للكاتب قانونه الذي يخرج به من سجن العادة، أن يغرق بكل كينونته بداخلها أن يأكل الكرز الذي يعشقه حتى يكرهه .. أن يعشق النساء ويغرق في عالمهم حتى يمل منهم .. أبهذه البساطة إذاً ؟ نعم .. هي كذلك دع نفسك مع تيار العادة حتى يلقيك على جزيرة خارجها .. أنا لست طيبا، ولست نقيا، و لست مطمئنا. السعادة لا تطاق و الشقاء لا يطاق. أنا مليء بهمهمات ذعر و ظلام، أتدفق دموعا و دماء داخل زريبة لحمي الساخنة هذههناك تساؤلات تقليدية معروفة، نسألها جميعاً في كل وقت، .. لكن لا أعرف حقاً لماذا شعرت بقوة هذه التساؤلات عندما طرحها زوربا .. ! لماذا يموت البشر، لماذا يتفرقون .. لماذا نتعذب، وما هو الجحيم، ما الله، وما الشيطان، لماذا أنا تائه، لماذا أنا حزين ، لماذا يقتل البشر بعضهم ... الخ إن منبع الأفكار عند زوربا هو الحياة ، الحياة بصورتها الكاملة ، حروبها، نكساتها، ثواراتها ، وكل الوانها .. لون الدم، ولون الفراش، ولون البرتقال، ورائحة النساء .. التي تجذبه كما يجذب النور الفراشة .نقطة أخرى تظهر فيها براعة كزنتزاكيس .. أنه لن يأخذ وقتاً كثيراً ليجعلك جزءاً من عمله ، لن يمر الكثير من الوقت حتى ترى بنفسك كل شيء، الصحراء ، شاطيء كريت، الندى على أوراق الشجر ، شجرة البرتقال في بيت الأرملة الجميلة ، السيدة العجوز البدينة، والتي كانت تتحكم في القوى الكبرى الأربعة ، فتيات الدير الجميلات، الرهبان في صورتهم البشعة ، القرية البسيطة وأفرادها ، صديق زوربا الذي يناضل من أجل الوطن، ودموع الكاتب ، الأنفاق التي صُنعت بعرق العمال، القمر الذي يمارس عمله في تنميق ثوب السماء بالنجوم، والضباب الذي يهاجم النفس وهي في أصعب حالاتها .. قلب زوربا الحزين،وسخريته التي تجبرك على الضحك، لحظة الفراق التي تُحزنك بشدة، حينما يقرر الكاتب الرحيل، صمت زوربا في هذه اللحظة كان أصعب المواقف التي يمكن التفكير فيها .. والنهاية الحتمية التي يتلقاها زوربا بشجاعة ، عندما يرقص رقصته الأخيرة .. كل شيء ستراه عجبت للحياة !! .. إن الناس يتقابلون ويفترقون، ويحاول الإنسان أن يحتفظ في ذهنه بصورة لوجه الشخص الذي أحبه أو حركة من حركاته.. ثم تمضر الأيام والسنين فإذا هو لا يذكر حتى لون عينيهيُقال أنه حين تحزن وأنت تنهي السطور الأخيرة من كتاب ما كأنك تودع صديقاً ، فهنيئا لك.. أنت كنت برفقة كتاب رائعرغم أي شيء، سأشتاق لهذا الزوربا .. ربما في وقت آخر، أفتح الرواية، أقرأ بعض مقولاته ، أو أتذكر موقفاً من مواقفه .. - لماذا لا تكتب كتاباً يا زوربا ؟ وتوضح لنا فيه ألغاز العالم ؟ - لسبب بسيط، وهو أنني أعيش جميع هذه الألغاز كما تسمونها، ولا يوجد لدي وقت للكتابة، ففي بعض الأحيان حرب، وفي أحيان أخرى نساء، وفي بعض الأحيان نبيذ، وفي أحيان أخرى السنتوري : فأين أجد وقتاً لأحرك فيه قلماً بائساً ؟ بهذه الطريقة يقع العمل بين أيدي الناسخين .. في الواقع لا يوجد لدى الجميع الذين يعيشون ألغاز الحياة وقتاً ليكتبوا، والذين لديهم الوقت لا يعيشون هذه الألغاز .. *ملحوظة .. المقتطفات من كتاب منقذو الآلهة "

  • Obaydah Amer
    2018-11-18 03:48

    ليست الحياة فقط بين الكتب ,على العكس , تحتاج نفسا زوربيا في حياتك لتتمكن من الحياة ,,زوربا كان إنسانا بدائيا , أو شيطانا بشكل إنسان .. لكنه استطاع الحياة أفضل من الإنسان الذي يحاول أن يكون ملكا ..ليست الحياة فقط بين الكتب , كلّا , فأمثال هؤلاء يتعبون ,بينما الزوربيون هم الذين يعيشون الحياة فعلا .. !من المزعج فيه أنه ولشدة زوربيته لا يحترم الكثير , !لا يحترم الآلهة , وربما هذا طبيعي لكونه يونانيا , لكن حتى هوميروس نفسه قد عامل الآلهة بشكل أفضل ..في كثير من المواضع يعبر عن المرأة بشكل سيء ..بداخلي الكثير , وأتمنى أن أرقصه لكم لتفهموه , !

  • Mohamed Al Marzooqi
    2018-12-06 04:55

    الإنسان كالقمر، معلق من قدميه في سقف هذا الكون المعتم، ونصف هذا الإنسان/القمر مظلم -كالكون تماما- ونصفه الآخر مضئ .. نكاية في الظلمة . زوربا اليوناني هو ذلك الجانب المضئ من القمر(ومن كل إنسان) الذي يتمرد على رتابة الحياة اليومية وجمودها ومللها. عندما تغسل شعرك تحت دش المياه وتنتابك رغبة في الغناء، فهذا زوربا الذي في داخلك يدفعك لذلك، وعندما تهطل الأمطار وتقرر أن تتخلى عن رصانتك وترقص تحتها فهذا زوربا الذي في أعماقك يدعوك للرقص معه، وعندما تقرر يوما أن تمزق بطاقات الحب المبتذلة التي ترسلها بانتظام إلى حبيبتك، وتقف بالمقابل تحت شرفتها وتغني أغان مجنونة ... فهذا أيضا ليس سوى زوربا مرة أخرىكم نحتاج أحيانا إلى أن نحرر زوربا الذي يعيش في دواخلنا!

  • hossein sharifi
    2018-11-18 00:55

    ازاین کتاب هایی که انقدر خوب هستن که نمیشه براشون ریوویو نوشت، بدم میاد :دی .البته وقتی این چند خط رو مینویسم کمی عینک فمنیستی خودم رو برداشتم که با دید دیگری ببینم. خیلییییی کتاب بر علیه جنس مونث بود خیلی. عقاید و نگاه شخصیت اصلی کتاب به زنان، بدجور دل آدم رو به درد می آورد. ولی نمیشه گفت چون با یک چیزی موافق نیستم نباید از کتابم خوشم بیاد. کتاب خوبی بود . ترجمه ی تیمور صفری هم خیلی خوب بود.. به قول زوربا : دعا میکنم شیطان نفرینش کند

  • Masumeh
    2018-11-30 06:55

    بشدت معتقدم که کتاب ها را به ویژه برخی از آنها را باید در موقع مناسب خواند وگرنه نه تنها لذت عمیق خواندن آن را از دست خواهی داد که جای طعم واقعی اثر برای همیشه چیزی بی مزه یا تلخ در جانت خواهد نشست و من خوشبخت بودم که زوربا را دقیقا به وقتش خواندم و همین باعث شد که خواندنش عیش مدام باشد برایم. زوربا برای من عصاره کامل غریزه بود در انسان که به اوج خودش رسیده بود. لذت خواندن ازش کیفورت میکرد. دستت را می گرفت و از آسمان عبور می داد و زمین را به تسخیر تو در می آورد. نگاهش به زندگی،برخوردش با مشکلات و خوشی ها،همه و همه ناشی از نیروی اولیه حیات بود که در وجود او به تکامل رسیده بود. جالب بود برایم که حتی رفتارش و تفکرش نسبت به زن هم آزارم نمیداد. چون از آن روح خالص غریزه چیزی بیش از آن هم انتظار نداشتم. تعریف بدوی مرد از زن که او را مادیان اصیلی میدید که گرچه فحشش میداد اما در عمل می پرستیدش و برای خوشی اش، برای لذت بخشیدن به او و حتی برای نجات او از خطر دست به هرکاری می زد. گرچه این باعث نمیشد بهش وفادار بماند یا احترامش کند چون در وجود او چیزی به عنوان احترام یا وفا تعریف نشده بود. بهرحال که خواندن از زوربا،لمس آن سرخوشی که گویی چیزی از لذت اصیل انسان از زندگی بود حالت را خوب میکرد. و باعث میشد از کتاب خواندنت مسرور باشی.مهرماه 94

  • mai ahmd
    2018-12-04 05:41

    كحلم جميل لا تود الإفاقة منه كازنتزاكي رائد للخيال الخصب لعل هذا الزوربا كان يعيش بداخل كازنتزاكي وانطلق بكل جنونه على الورق كتاباته تميل للنزعة الروحية والشفافية وهذا ما وجدته في زوربا وفي القديس فرانسيس والإغواء الأخير للمسيح أنه يمس روحي تماما لذلك أقبل على كتاباته بكل حب لا يكتب هذاالرجل بل كان يقدم روحه في كلمات

  • ايمان
    2018-12-03 05:50

    زوربا رجل أحمق. .و نحن بحاجة لهذه الحماقة لنعيش.

  • Chris_P
    2018-11-27 01:01

    Κάθε άνθρωπος έχει την τρέλα του• μα η μεγαλύτερη τρέλα είναι, θαρρώ, να μην έχεις τρέλαΠώς να βάλω σε λόγια το μεγαλείο αυτού του έργου; Πρόκειται για ένα βιβλίο που ξεπερνά χώρο, χρόνο και διάσταση. Ο Αλέξης Ζορμπάς δεν είναι ένας άνθρωπος. Είναι το σύμβολο ολόκληρου του ανθρώπινου πνεύματος. Αυτού του πνεύματος που κλαίει, σπαράζει, ουρλιάζει, χορεύει και χαμογελά μπροστά στην καρμανιόλα. Χωρίς τόπο, χωρίς αφέντες, κλειδοκράτορας ενός μοναστηριού χωρίς θεούς και διαόλους, αλλά με λεύτερους ανθρώπους. Το πνεύμα που συναντά εκεί που δεν το περιμένει ο αφηγητής (εγώ, εσύ) και αντιλαμβάνεται ότι μέσα στην λογιότητα και τη σοφία του, αυτός ο κοσμογυρισμένος δεν ξέρει τίποτα. Τι θα έκανε ο Ζορμπάς μπροστά στην μιζέρια της μελαγχολίας και τον θάνατο; Θα χόρευε.Κι αν έρθει κανένας παπάς να με ξεμολοήσει και να με μεταλάβει, πες του να ξεκουμπιστεί να φύγει και την κατάρα του να χω! Έκαμα, έκαμα, έκαμα στη ζωή μου και πάλι λίγα έκαμα. Άνθρωποι σαν εμένα έπρεπε να ζούνε χίλια χρόνια. Καληνύχτα! Τι συναίσθημα και τι ειρωνεία να διαβάζεις αυτό το αριστούργημα σε μια εποχή σαν τη δική μας! Πού είναι οι Ζορμπάδες του κόσμου; Μάλλον μπάρκαραν για άλλες πραγματικότητες, πιο πραγματικές. Αυτά τα βλάσφημα, αιρετικά στοιχειά που περιδιαβαίνουν τον κόσμο παραλλάζοντας το όνομά τους ανάλογα με το μέρος που βρίσκονται και που αφιερώνονται όχι σε γυναίκες, αλλά στη γυναίκα. Εκεί που σταματάνε οι λέξεις και οι θεωρίες, ξεκινάει ορμώμενη η ιδέα του Αλέξη Ζορμπά.Ανατριχίλα. Ενα βιβλίο γεμάτο λέξεις που μπορούν να γκρεμίσουν σύμπαντα. Σαν τον Ζορμπά.Νικήσαμε, δάσκαλέ μου, καλήν αντάμωση!

  • Anastasia
    2018-11-23 23:01

    ….-Και ποιο ‘ναι το καλύτερό σου φαί, παππούλη;-Όλα, όλα, παιδί μου. Είναι μεγάλη αμαρτία να λέμε: Ετούτο το φαί είναι καλό, εκείνο κακό!-Γιατί ; Δεν μπορούμε να διαλέξουμε;-Όχι, μαθές, δεν μπορούμε.-Μα γιατί;-Γιατί υπάρχουν άνθρωποι που πεινούνε.Σώπασα ντροπιασμένος. Ποτέ δεν είχε μπορέσει η καρδιά μου να φτάσει σε τόση ευγένεια και συμπόνια. Το πρώτο βιβλίο που διαβάζω το Καζαντζάκη και σίγουρα όχι το τελευταίο! Απλά τέλειο!

  • Hoda Elsayed
    2018-11-18 04:50

    "إن زوربا هو الوحيد الذى يستطيع السيطرة عليهم هكذاإن العمل معه يصبح خمرًا، وغناءّا، وحبّا، وهم ينتشون.إن الحياة لتحيا فى يديه. والصخور، والفحم، والخشب، والعمال تسير على إيقاعهوتنشب حرب ف الأفاق، تحت ضوء غاز الاستصباح الأبيض، وزوربا وزوربا يسير فى الطليعة ويناضل جسدًا لجسدًا.إنه يعطى اسمًا لل نفق ولكل عرق، يعطى وجهًا للقوى التى لاوجه لها،وعندئذ يمكن من الصعب عليها أن تفلت منه."زوربا هو شخصية حقيقية قابلها نيكوس كازانتزاكيس وقد أعجب به إعجابًا شديدًا وكتب رواية باسمهالملفت في الرواية هو قدرة نيكوس على وصف شخصية زوربا بشكل مطوّل ومفصّل وعميق, حتى انك تشعر لوهلة أن زوربا هو الشخص الأعظم في هذا الكون.تدور أحداث الرواية على لسان "الرئيس" اليونانى، الذى يروى لنا شخصية زوربازوربا شخص أمى لا يعترف بالكتب، تنشأ بينه وبين الرئيس_المثقف الملئ بالكتب والذى لطالما سخر زوربا من كتبه_ صداقة عميقة جدًا .زوربا يحب الحياة بكل أشكالها، لا يذكر الحزن، بل يذكر الفرح دائما في لحظات حزنه الشديد، أو سعادته الشديدة، يرقص رقصته المشهور.. في تلك الرقصة, يقفز إلى الأعلى لأمتار ويستغل كل ما هو حوله من بشر أو من أدوات وجماداتستحب شخصية زوربا بفلسفته البدائية، التى ستبهرك بحكمتها، ستحبه لانطلاقه، لبساطته، لعلاقته الوثيقة بآلته السانتورى، ستحبه لتقديسه للصداقة، ستحبه لفلسفاته وآرائه عن الله والموت والحياةوالنساء على الرغم من اختلافك معه أم اتفقاقك.. ستحبه.

  • نبال قندس
    2018-12-11 02:46

    شخصية زوربا عبارة عن شخصية تحمل الكثير من الصفات الجذابة، مزاجي مُتقلب الأحوال نظرته للمرأة محيرة جداً ، أفكارُه و نظرته للحياة أكثر من رائعة يُشعِّركُ بأنه درس العالم عن كثب وتعمق فيه ففهمه و أتقن فنونه

  • M.rmt
    2018-11-23 22:40

    اگه این کتاب تا این حد سرشار از مردسالاری و زن ستیزی نبود ،به بهترین کتاب هایی که خوندم تبدیل می شد.اما تبعیض جنسیتی به قدری زیاده که زن به عنوان انسان مستقل و آزاد و دارای اراده به حساب نمیاد،و جنس ضعیفیه که نیازمند یاری مردهاست.از این جنبه ی کتاب که بگذریم؛به نظرم این رباعی خیام خیلی جامع و کامل عقاید زوربا شرح میده:"این قافله عمر عجب می گذرددریاب دمی که از طرب می گذردساقی غم فردای حریفان چه خوریپیش آر پیاله را که شب می گذرد"زوربا تصویر مردیه که همیشه تو ذهنم می مونه هر چند که مثل راوی،نتونست من و عقایدمو کاملا دگرگون کنه.

  • Gypsy
    2018-11-12 07:02

    دوست داشتم مضامینی که مطرح کرده بود. فلسفه‌هایی که دنبال می‌کرد و سیری که داشت، پایان‌بندی معرکه و طنز ناب و دوست‌داشتنی‌ش که می‌موندی تعجب کنی یا بخندی. یه‌جاهایی‌ش واقعاً قهقهه می‌زدم. ولی زوربا و خط مشی زوربا و کلاً قالب اپیکوری ِ زوربای یونانی، بی‌اندازه اغراق‌گونه بود. تا یه‌حدی آدم می‌تونه ارتباط بگیره. تا یه‌حد دوستش داشتم. ولی این‌همه مبانی فلسفی خوبی مطرح شدن و رها شدن و بازم تم بوالهوسی‌های زوربا رو گرفتن. و من مقداری فمنیستم، هیچ‌خوشم نمی‌اومد از نگاهی که به‌زن داشت، کارهایی که با زنا می‌کرد و عقایدی که در موردشون داشت. و شاید من دارم مبالغه می‌کنم. اما باور کنین این‌قــــد این‌چیزا تکرار شدن، این‌قــــد دنبال شدن، این‌قــــد همه توصیفا حتی از دار و درخت و دریا شهوانی و جسمانی بودن که واقعاً حس می‌کردم نویسنده می‌خواد قبح اینا رو بریزه و در مخاطب نهادینه‌شون کنه. زوربای یونانی طنز فوق‌العاده‌ای داشت و برخی جملات و دیالوگ‌های محشر که حیف کتاب امانت ِ کتابخونه بود و زیرشون خط نکشیدم. اما، خیلی خط مشی‌هاشو درک نکردم، ارتباط نگرفتم و نپسندیدم.

  • Dania Shrbaji
    2018-12-02 00:49

    زوربا شخص غريب تظنه مجنوناً أو شيطاناً ثم تكتشف فيما بعد قيم الخير الدفينة فيه.. وتعجب بتفسيره الغريب للأشياء من حوله وتعامله العجيب معهاأعجبتني قصته مع الكرز.. وانفجرت ضاحكةً عندما قرأت ما فعل بجثة زكريا حارق الديروأقنعني تفسير كرهه للوطن وكذلك تعلقه بالسيدة هورتانس ستجد فيها الكثير من التشويه للآلهة و الحديث عن النساء وهذا طبيعي لأنه كاتب يوناني

  • arash
    2018-12-11 03:59

    این کتاب میتواند میتواند نگرش شما را به زندگی عوض کند. اگر واقعا به کتاب علاقه مند باشید، این کتاب برای همیشه در ذهن شما باقی خواهد ماند حتی اگر دید زوربا را به زندگی قبول نداشته باشید. و در بدترین شرایط زندگی زوربا را به خاطر خواهید آورد و لبخند خواهید زد. رقص زیبای آخر فیلم را از یاد نبرید!