Read On the Genealogy of Morals by Friedrich Nietzsche Douglas Smith Online

on-the-genealogy-of-morals

On the Genealogy of Morals (1887) is a book about the history of ethics and about interpretation. Nietzsche rewrites the former as a history of cruelty, exposing the central values of the Judaeo-Christian and liberal traditions - compassion, equality, justice - as the product of a brutal process of conditioning designed to domesticate the animal vitality of earlier cultureOn the Genealogy of Morals (1887) is a book about the history of ethics and about interpretation. Nietzsche rewrites the former as a history of cruelty, exposing the central values of the Judaeo-Christian and liberal traditions - compassion, equality, justice - as the product of a brutal process of conditioning designed to domesticate the animal vitality of earlier cultures. The result is a book which raises profoundly disquieting issues about the violence of both ethics and interpretation. Nietzsche questions moral certainties by showing that religion and science have no claim to absolute truth, before turning on his own arguments in order to call their very presuppositions into question. The Genealogy is the most sustained of Nietzsche's later works and offers one of the fullest expressions of his characteristic concerns. This edition places his ideas within the cultural context of his own time and stresses the relevance of his work for a contemporary audience....

Title : On the Genealogy of Morals
Author :
Rating :
ISBN : 9780192836175
Format Type : paper
Number of Pages : 208 Pages
Status : Available For Download
Last checked : 21 Minutes ago!

On the Genealogy of Morals Reviews

  • فرشاد
    2018-12-24 19:06

    بارِ دیگر، نیچه و حقیقت! به راستی حقیقت چیست و نیچه چه می‌گوید؟ بگذارید توضیح دهم!نیچه می‌گوید همه‌یِ زندگی انسان از آغاز تاکنون، بی‌هدف و بی‌معنا بوده است. انسان، رنج میکشد و از خود می‌پرسد: "پس رنج من به خاطر چیست؟". او نمی‌تواند معنایی برای این رنج بیابد. این‌جاست که دین وارد میشود. دین چه میگوید؟ می‌گوید: "البته که رنج تو مقصری دارد. خود تو!".دین می‌گوید "انسان, گناه‌کار است و این رنج، همان کیفر گناهان است". این چنین یک معنا ساخته می‌شود. برای انسانِ دردمند، یک معنای بد، به هرحال بهتر از بی‌معنایی است.اما نقد نیچه چیست؟ نیچه می‌گوید این چنین معنایی برای رنج، انسان را به انحطاط می‌کشاند و او را به ورطه پوچی سوق میدهد. پوچی و انسان بیمارگون منفعل که خود را خوار و حقیر و گناه‌کار می‌شناسد، همان ارمغان دین است. دین، بیمارکننده است.نیچه می‌گوید همه‌ی مفاهیمی که تاکنون نامِ حقیقت بر آن نهاده‌اند، دروغی بیش نبوده است. حقیقت، یعنی رابطه انسان با جهان، که اساسا قابل کشف نیست.نیچه می‌گوید اولاً حقیقت وجود ندارد، صرفاً میلی در انسان به باور حقیقت وجود دارد. ثانیا رابطه‌ی انسان با جهان بر مبنای استعاره است. یعنی که انسان، جهان را بر مبنای احساسات و برداشت‌های شخصی و فرافکنی احوال درک می‌کند. یعنی حقیقت، یک‌جور چشم انداز است و چون چشم‌اندازهای بی‌شماری وجود دارد، بنابراین حقیقت اصلا وجود ندارد.حال، اگر حقیقت وجود ندارد پس با این هراس چه باید کرد؟ نیچه می‌گوید درست است که رابطه انسان با جهان به صورت کامل درک نمی‌شود، اما همان رابطه مجازی و دست و پا شکسته‌ی مبتنی بر اشاره و تأویل را به گونه‌ای می‌توان درک کرد. از راه هنر.اما چگونه؟نیچه می‌گوید هنر، زیبایی جهان را آشکار میکند. تنها چیزی که اصالت دارد، زندگی است. و هنر به ما می‌گوید زندگی زیباست و تا زیبائی هست، زندگی باید کرد. هنر، زندگی را برای انسان قابل ادامه می‌سازد. اما تکلیف معنا چه می‌شود؟ پس معنای زندگی ما چیست؟بگذارید داستان زرتشت نیچه را توضیح دهم.زرتشت که بود؟ برای ما ایرانی‌ها او مخترع اخلاق است. همان کسی بود که گفت: "زندگی یعنی گفتار نیک، پندار نیک و کردار نیک". نیچه می‌گوید او مخترع اخلاق است و در واقع او مخترع همه دروغ‌هایی است که آن‌ها را به عنوان حقیقت میشناسیم. بنابراین هم اوست که باید جهان را از این طاعون اخلاق که خودش به جان انسان انداخته آزاد کند و انسان را به جایی فراسوی نیک و بد رهنمون شود. زرتشت پس از اختراع اخلاقیات، به کوه های آلپ می‌رود و سال‌ها آنجا می‌ماند. حالا زرتشت برمیگردد تا جهان را از این توهم حقیقت و از دینی که خود مخترع آن بود پاک کند. زیرا او این توهم را از هر کسی بهتر می‌شناسد.نیچه می‌گوید معنای زندگی انسان از همین جا ساخته می‌شود. انسان بر خلاف آن چه مذهب میگوید، گناهکار نیست. نیچه می‌گوید انسان از طریق درک زیبایی جهان، به زندگی خود معنا می‌بخشد. او حرکت خود را از پستی به سمت انسان والا آغاز می‌کند. انسان والا، یک جان آزاده قدرتمند است که همه چیز را از نو پایه‌ریزی می‌کند. او اخلاق راستین را می‌آفریند.نیچه می‌گوید: "ما هنر را داریم تا حقیقت، ما را نابود نکند". معنی این جمله چیست؟ این جمله یعنی این که هوشیاری ما از این نکته که حقیقت وجود ندارد می‌تواند کشنده و ناامید کننده باشد. اما هنر ما را از این ناامیدی حفظ میکند. هنر به ما میگوید زندگی زیباست و با همه سختی‌هایش ارزش زیستن دارد.نیچه از ما می‌خواهد که با اراده‌ای سخت، به زندگی آری بگوییم و برای داشتن یک جان آزاده تلاش کنیم و از آن تنبلی و سستی و بی‌کاری و بی‌انگیزه بودنی که دین و عرفان آن را تشویق می‌کنند و آن پوچی ناامید کننده جدا شویم. این است مفهوم انسان، انسانی باش زیادی انسانی.نیچه خود درباره 'تبارشناسی اخلاق' می‌گوید:"سه رساله‌ای که این تبارشناسی از آن تشکیل می‌شود، از جنبه‌ی بیان، قصد و هنر غافل‌گیری، شگفت‌ترین نوشته‌ای است که تا امروز نگاشته شده. حقیقت نخستین رساله، روان‌شناسی مسیحیت است. تولد مسیحیت از رنج است و برخلاف باور معمول از روح نیست. رساله‌ی دوم روان‌شناسی وجدان است. این روان‌شناسی بر اساس مفهوم 'ندای الهی در وجود انسان' نیست. بلکه احساس گناه، ناشی از 'درونی‌شدن' غریزه خشونتی است که رو به گذشته دارد.رساله سوم پاسخی به این مساله است که آرمان زهد از کجا نشأت می‌گیرد. هر چند که زهد، یک آرمان مضر و سرچشمه‌ی فساد است، این تنها آرمانی است که تاکنون مطرح شده و هیچ رقیبی نداشته است. زیرا انسان بیشتر دوست دارد امری بیهوده را بخواهد تا اصلا خواستی نداشته باشد. به ویژه که آرمان مخالفی جز زرتشت نیز وجود ندارد.هر سه رساله، سه کار مهم و جدی روان‌شناسانه، برای بازسنجی تمام ارزش‌هاست و در این کتاب برای نخستین بار مطرح می‌شود".

  • Rowland Pasaribu
    2018-12-25 14:09

    On The Genealogy of Morals is made up of three essays, all of which question and critique the value of our moral judgments based on a genealogical method whereby Nietzsche examines the origins and meanings of our different moral concepts.The first essay, "'Good and Evil,' 'Good and Bad'" contrasts what Nietzsche calls "master morality" and "slave morality." Master morality was developed by the strong, healthy, and free, who saw their own happiness as good and named it thus. By contrast, they saw those who were weak, unhealthy, and enslaved as "bad," since their weakness was undesirable. By contrast, the slaves, feeling oppressed by these wealthy and happy masters, called the masters "evil," and called themselves "good" by contrast.The second essay, "'Guilt,' 'Bad Conscience,' and the like" deals with (surprise, surprise) guilt, bad conscience, and the like. Nietzsche traces the origins of concepts such as guilt and punishment, showing that originally they were not based on any sense of moral transgression. Rather, guilt simply meant that a debt was owed and punishment was simply a form of securing repayment. Only with the rise of slave morality did these moral concepts gain their present meanings. Nietzsche identifies bad conscience as our tendency to see ourselves as sinners and locates its origins in the need that came with the development of society to inhibit our animal instincts for aggression and cruelty and to turn them inward upon ourselves.The third essay, "What is the meaning of ascetic ideals?" confronts asceticism, the powerful and paradoxical force that dominates contemporary life. Nietzsche sees it as the expression of a weak, sick will. Unable to cope with its struggle against itself, the sick will sees its animal instincts, its earthly nature, as vile, sinful, and horrible. Unable to free itself from these instincts, it attempts to subdue and tame itself as much as possible. Nietzsche concludes that "man would rather will nothingness than not will."Nietzsche is difficult to read because he demands that we overturn or suspend many of the assumptions that our very reasoning relies upon. He is one of the Western tradition's deepest thinkers precisely because he calls so much into question. If we can come to understand Nietzsche's genealogical method, his doctrine of the will to power, and his perspectivism as all linked, his arguments will become much easier to follow.In Nietzsche's distinction between a thing and its meaning, we find the initial doubt with which Nietzsche unravels so many of our assumptions. We are generally tempted to see things as having inherent meanings. For instance, punishment is at once the act of punishing and the reason behind the punishment. However, Nietzsche argues, these things have had different meanings at different times. For instance, the act of punishment has been at times a celebration of one's power, at times an act of cruelty, at times a simple tit-for-tat. We cannot understand a thing, and we certainly cannot understand its origin, if we assume that it has always held the same meaning.Central to Nietzsche's critique, then, is an attempt at genealogy that will show the winding and undirected route our different moral concepts have taken to arrive in their present shape. Morality is generally treated as sacred because we assume that there is some transcendental ground for our morals, be it God, reason, tradition, or something else. Yet contrary to our assumption that "good," "bad," or "evil" have always had the same meanings, Nietzsche's genealogical method shows how these terms have evolved, shattering any illusion as to the continuity or absolute truth of our present moral concepts.Because they can have different, even contradictory, meanings over the course of their long life spans, Nietzsche does not believe that concepts or things are the fundamental stuff that makes up reality. Instead, he looks beneath these things to see what drives the different meanings that they adopt over time. Hiding beneath he finds force and will. All of existence, Nietzsche asserts, is a struggle between different wills for the feeling of power. This "will to power" is most evident on a human level, where we see people constantly competing with one another, often for no other purpose than to feel superior to those that they overcome.That a thing has a meaning at all means that there is some will dominating it, bending it toward a certain interpretation. That a thing may have different meanings over time suggests that different wills have come to dominate it. For instance, the concept of "good" was once dominated by the will of healthy, strong barbarians, and had the opposite meaning that it does now that it is dominated by the will of weak, "sick" ascetics.According to Nietzsche, then, a belief in an absolute truth or an absolute anything is to give in to one particular meaning, one particular interpretation of a thing. It is essentially to allow oneself to be dominated by a particular will. A will that wishes to remain free will shun absolutes of all kinds and try to look at a matter from as many different perspectives as possible in order to gain its own. This doctrine that has deeply influenced postmodern thought is called "perspectivism."Nietzsche's inquiries are thus conducted in a very irreverent spirit. Nothing is sacred, nothing is absolute, nothing, we might even say, is true. Our morality is not a set of duties passed down from God but an arbitrary code that has evolved as randomly as the human species itself. The only constant is that we, and everything else, are constantly striving for more power, and the only constant virtue is a will that is powerful, and free from bad conscience, hatred, and ressentiment.Nietzsche's main project in the Genealogy is to question the value of our morality. Ultimately, he argues that our present morality is born out of a resentment and hatred that was felt toward anything that was powerful, strong, or healthy. As such, he sees our present morality as harmful to the future health and prosperity of our species. While the "blonde beasts" and barbarians of primitive master morality are animalistic brutes, at least they are strong and healthy. On the other hand, our present ascetic morality has "deepened" us by turning our aggressive instincts inward and seeing ourselves as a new wilderness to struggle against. Nietzsche's ideal is to maintain this depth and yet not be ashamed of our animal instincts or of the life that glows within us.

  • Saleh MoonWalker
    2019-01-01 17:15

    یک جَدَل نامهاثر واقعا خوبی بود. در ادامه ی اثر "فراسوی خیر و شر" نوشته شده است و به روشنگریِ نقاط تاریک و شفاف سازی بیشتر در ادامه مسأله اخلاق که در اثر قبلی مورد بررسی قرار گرفته بود، می پردازد. در ادامه، سیستم های اخلاقی مختلف، برای قشرهای مختلف را مورد بررسی قرار می دهد و به بیان نقاط ضعف آنها می پردازد و در نهایت سیستم برتر را از دیدگاه نویسنده برای جایگزینی پیشنهاد می دهد.این اثر به بررسی کامل سیستم اخلاقی مورد نظر نویسنده می پردازد و روشنگری کامل را در رابطه با هدف این اثر انجام میدهد، به صورتی که در انتهای آن، نقطه تاریکی در مورد مسائل ذکر شده باقی نمیماند. نویسنده در نهایت تصمیم به بررسی مسأله "تاریخِ هیچ انگاریِ اروپایی" در اثری به نام "خواستِ قدرت" میپردازد، اثری که متاسفانه هیچگاه به پایان نرسید.نثر این اثر نیز، همانند کتاب "فراسوی خیر و شر" می باشد و سرشار از زیبایی ها ادبی‌ست.ترجمه این اثر، کامل و بدون هیچ ایراد و اشکالی بود. جناب داریوش آشوری مانند همیشه، در این زمینه کامل و بی نقص عمل کرده است.

  • peiman-mir5 rezakhani
    2019-01-09 19:10

    ‎دوستانِ گرانقدر، من بارها آثارِ زنده یاد <نیچه> را خوانده و بازخوانی کرده ام و با عناوینِ گوناگون مورد نقد قرار داده ام ... از دیدگاه من این کتاب ارزنده ترین و اندیشمندانه ترینِ آثارِ اوست... از آنجایی که با مغلطه ای کثیف و تکراری به جوانان القا کرده اند که فهمِ نوشته های نیچه دشوار است... لذا این کتاب را به زبانی ساده برای شما خردگرایانِ ایرانی، چکیده نویسی کردم تا به آسانی با اندیشهٔ این مردِ گرامی، آشنا شده و فریبِ عده ای بیخرد و بیسوادِ و تحریفگر را نخورید‎پیشاپیش از شما سپاسگزارم که این ریویو را تا پایان میخوانید... به شما اطمینان میدهم که تا کنون هیچ متنی به این آسانی نتوانسته آنگونه که من نوشتم، بخشی از اندیشه های نیچه را بیان کند------------------------------------------‎عزیزانم، نیچه در خصوصِ اخلاق و مسائلِ مربوط به خیر و شر و یا همان خوب و بد، سخنانِ قابلِ توجه و تأمل برانگیزی را مطرح میکند و آغازِ سخنانش را برپایهٔ این پرسش ها بنا نهاده است که: آدمی در چه اوضاعی این حکم هایِ ارزشیِ خیر و شر را بنیاد نهاده است؟ این ارزش ها، چه ارزشی میباشد؟ این ارزش ها انسان را پیش برده اند، یا از پیشرفت بازداشته اند؟ آیا نشانهٔ بیچارگی و بینوایی هستند و زندگی انسانها را تباه ساخته اند! یا بلعکس‎نیچه معتقد است که دینداران (یهودیت،مسیحیت، اسلام)، مفهومِ خوب و بد را تغییر داده اند.. بسیاری از این مسائلی را که امروزه آنها را خوب و بد میدانیم، برعکس بوده است و نیچه با مثالهایِ گوناگون از واژه هایِ گوناگون، ثابت میکند که دیندارانِ خواستگاهِ مفهومِ نیک و خوب را در جایگاهِ نادرستی پیدا کرده اند و نشانده اند‎در حقیقت بزرگان و قدرتمندان و بلند اندیشان و پاک سرشتان و صاحبانِ نژادِ پاک و اصیل، نیکان و خوبان بوده اند.. در مقابل این نژاده ها و اصیلان، پست اندیشان و فرومایگان قرار داشته اند‎دینداران و بردگان و پستان که موجوداتی کینه توز و انتقام جو بودند، آنچه را که به زیانِ آنها بوده است را بد و شر دانسته اند و آنچه را که به سودِ آنها بوده است را خوب و نیک قلمداد کرده اند و آنرا در میانِ پیروانشان جا انداخته اند‎نیچه معتقد است که مذهبیان و دینداران، بدترینِ دشمنان برای انسان هستند.. آنها کم زورترین بوده اند و به همین سبب، نفرت در آنها به هیولا وارترین و ترسناکترین و معنوی ترین و زهرآگین ترینِ اندازه ها میبالد... در طولِ تاریخ، دینداران بزرگترینِ نفرت ورزان و کینه ورزان بوده اند‎دینداران با انتقام گیری و واژگون نمودنِ ارزش ها، سروران و نژاد دارها و اصیلان را نابود کرده و اینگونه خوبی ها و نیکی ها را واژگون کرده و به نابودی کشانده اند... هنگامی که کارِ پیشداوری دموکراتیک به نفرت بینجامد، اخلاق را نابود میکند و تاریخ را دگرگون میسازد‎دینداران با جنگ و خونریزی، سرداران و خوبان را به زیر کشیدند و اگر این را پیروزی بنامیم، بهتر است که این پیروزی را کثیف شدن و زهرآلود شدنِ خون بگذاریم، چراکه آنها با تجاوز به این و آن، نژاد اصیل را با نژادِ پستشان در هم آمیخته و دیگر نژادِ پاک از نژادِ بد، قابلِ تشخیص نمیباشد... این موضوع را میتوانیم در سرزمین پاکمان ایران ببینیم که اسلام و نژادِ پستِ تازیان، چه به روز این سرزمین آورده است و این حقیقتی است که هیچ ارتباطی با نژادپرستی ندارد... مردمانِ ایران زمین هیچگاه در تاریخ، اینچنین بیغیرت و بیخرد نبوده اند‎در هر حال اخلاقی کردنِ مفهومِ دین و مذهب، برایِ فرار از این واقعیت بوده است که آنها خوب و بد را واژگون کرده و حقیقت و راستی را تغییر داده اند‎دینداران با دروغپردازی هایِ خود، صداها را طنینِ خوش داده اند.. آنها دارند از ناتوانی، شایستگی میسازند.. آنها دارند از ناتوانی که هیچ پاداشی ندارد، خوش قلبیِ دروغین میسازند و از تو سری خوری، فروتنی دورغین میسازند.... تو سری خوردن و فروتنی در برابرِ موجودی که آن را نمیبینند و از آن طاعت میطلبند و آن را "خدا" مینامند... از رویِ ناچاری، بیهوده در برابرِ پیشگاهِ این موجودِ نامرئی سختی میکشند و کوشش میکنند و نامهایِ دروغین ولی زیبا بر رویِ اینکار میگذارند و میگویند: این صبر و فضیلت است ... اینها همه یکسری نگون بخت و بیچاره هستند‎اینها همچون جادوگران هستند و این جادویِ سیاه و ویرانگر به دروغ از دلِ هر سیاهی و بدی، سپیدی و انتقام و نفرت.. و در نهایت از انتقام و نفرت، ویرانگری و بدی و زشتی میسازند.. کتبِ آسمانی خود را که آکنده از تهدید و نفرت و انتقام است را به نامِ مِهر و محبت، به دروغ مُهر زده اند‎انسانها چیزهایی را به خاطر میسپارند که بیش از همه دردناکتر و دردآلوده تر است... دینداران از این مورد سواستفاده کرده و حافظهٔ انسانها را فاسد کرده اند... در تاریخ چیزی ترسناکتر از فنِ حافظه سازی نبوده است... ادیان و مذاهب، از بی رحمترین نظام هایِ رویِ زمین بوده اند و با شکنجه و کشتار و بریدنِ اندام و سنگدلانه ترین کارها، آیین گزاری کرده و دین و مذهبشان را رواج داده اند (منظور سه دین اصلی سامی و ابراهیمی میباشد) ... ریشهٔ تمامی اینها غریزه ای است که این موضوع را دریافته که: درد، نیرومندترین دستیارِ حافظه سازی میباشد... به یاریِ همین حافظه سازی هایِ دردناک بوده که اینها توانسته اند مردم را به سویِ خودشان بکشانند... بر زمینهٔ تمامیِ چیزهایی که دینداران به دروغ، چیزهایِ خوب نامیده اند، خون ریزی ها و بی رحمی هایِ بسیار زیادی دیده میشود‎برایِ انسان، از تمامی جشن و سرورها، بالاتر و بهتر، کیفر دادن بوده و هست‎در زمانی که این دیندارانِ کینه توز و بدبین، در روی زمین نبودند، زندگیِ انسانها شادمانه تر بود‎حتی در کتب به اصطلاح آسمانی، شاهد آن هستیم که این دیندارانِ کینه توز، در انتظارِ سوزاندن و شکنجه دادن و کیفرِ مخالفانِ خویش در روز قیامت یا رستاخیز هستند... آیا این، همان اخلاقِ نیک و خوبی بوده که والاتبارها و پاک نژادها داشته اند!!؟؟ انسانِ پاک نژاد، دادورز است .. دادورز همواره رفتاری مثبت و نیک دارد، حتی با دشمنانِ خویش به دادورزی و خوبی رفتار میکند‎این دینداران و کینه توزان بودند که "وجدانِ بد" را برای اولین بار اختراع کردند و همه چیز را واژگون نمودند.... حق و ناحق، فقط و فقط، توسطِ قانون، پدید می آید... حق و ناحق، به وسیلهٔ سوزاندنِ و انتقام گرفتن و کینه توزی و آسیب رساندن به مخالفان، ایجاد نمیشود‎اینکه هر اراده ای، ارادهٔ دیگر را میباید با خود برابر بداند، اصلی است که زندگی ستیز و نابودکنندهٔ انسان میباشد.... این دینداران در کیفر، به دنبالِ هدف میگردند و گمان میکنند که کیفر را برایِ کیفر دادن، بنا نهاده اند‎انسانهایِ والاتبار و نیک، ابتدا بر خویشتن پیروز میشوند... امّا بردگان و دینداران، به جایِ خویشتن، به کینه ورزی به بیرون از خود پرداخته اند... آنها برایِ آنکه رشد و پیشرفت داشته باشند، همیشه در تلاش بوده اند، تا در جهانِ بیرونی برایِ خود دشمن ساخته و با جهان بیرون از خود، مدام در جنگ و کینه ورزی باشند... آنها میخواهند بر همه جا پیروز شوند و بدون کار و زحمت، پایشان را دراز کرده و به همه چیز دست یابند... در صورتیکه انسانِ پاک سرشت و بزرگ زاده، با دلگرمی و یک رویی زندگی میکند... و این است آن اخلاقِ نیک و خوبِ انسانی‎انسانی که دیندار و کینه توز است و همه را دشمن میپندارد، نه راست است و نه درست است.. نه ساده دل است و نه با خویشتن یکدل و یکرو میباشد... روان و درونِ این موجودات، کژبین و ناپاک است.. بعد جالب است که اینها از خوبی و پاکی سخن میگویند‎نیچه معتقد است که قربانی شدنِ تودهٔ بشریت، برایِ به وجود آمدن و بالیدنِ نوعِ تواناتری از انسانها بوده است.. و این همان "پیشرفت" میباشد‎نیچه میگوید: انسان به دین چسبیده است تا خویش را شکنجه دهد... گناه در پیشگاهِ خدا.. این اندیشه ای است که برایِ انسان تبدیل به ابزارِ شکنجه شده است‎انسانِ دیندار، خواسته اش از ایجادِ دین و آرمانی به نامِ "خدایِ مقدس" این است که ناچیز بودنِ مطلقِ خود را لمس کند.. امان از این جانورِ دیوانهٔ افسرده که خود را انسان نامیده است... این هولناکترین نوعِ بیماری است که تا کنون بر انسان، تاخته است... دلشان هم به این موضوعِ دروغین، خوش است که خود را از گناه دور کرده اند... شما ببینید که زمین چه دیوانه خانه ای شده است‎اینها از "خدای مقدس" یک نوع فسادی ساخته اند که یک لحظه خاطرِ ما را رها نمیکند‎پیش از اینها و در زمانِ والاتبارها و پاک نژادها، برایِ آنکه وجدانِ بد را از خود دور سازند، از آزادیِ روانِ خویش لذت میبردند...و این دقیقاً برعکسِ کاری است که پیروانِ ادیانِ یهودیت و مسیحیت و اسلام (ادیانِ سامی) انجام میدهند‎در زمانِ پیش از ظهور ادیانِ سامی، وظیفهٔ خداوند، شکنجه و کیفرِ انسانها نبود. بلکه خدایان، خودشان گناه و اشتباهِ انسان را به گردن میگرفتند‎دینداران برایِ داشتنِ آرمانِ خدایِ مقدسشان، چه محراب ها که ویران کردند و چه خون ها که بر زمین ریختند و چه دروغهایی که مقدس کردند و چه واقعیت ها و چه نژادهایِ پاکی که آنها بدنامشان کردند‎اینها خوک هایِ بخت برگشته ای هستند که دست به نیایش و پارسایی میزنند و در دعاهایشان غیرِ خویش را میجویند و غیرِ خوکِ بیچاره را.. و دست به نیایشِ آنها بر میدارند.. آنهم با چه سوز و گداز و خرناس کشیدنی که صدالبته تصورش را میتوان کرد.... اینها حسِ پاکِ انسانی را میخواهند نابود کنند و با موعظه هایِ ابلهانه در گوشِ جوانها پچ پچ و خِر خِر میکنند و میگویند که حس انسانی را و شهوت درونی خود را دور بریزید و به دنبالِ رستگاری باشید... حال تعریفِ اینها از رستگاری، چرت و پرت و موهوماتی غیرِ انسانی بیش نیست و میخواهند انسان را به دوران قرونِ وسطی ببرند‎موسیقی و نقاشی و هرچیز هنری را گناه دانسته و زیبا شناسانِ هنری را گناهکار قلمداد کرده و حتی هنر را نیز همچون اخلاق تحریف کرده اند‎اینها دم از "آرمان زهد" میزنند و سه شعار بزرگ را در زندگی اینها میتوان دید: تهی دستی- فروتنی- پارسایی.... این موارد و خزعبلات هیچ ارتباطی با فضیلت ندارد.. آخر دیندار را با فضیلت چه کار!!! این چیزها را فضیلت ندانید... اینها این اعمال و کارها را برایِ سرورشان (خدا) انجام میدهند.. چراکه میدانند اگر این بدبختی ها را نداشته باشند، دیگر سرور و خدایی در کار نخواهد بود و در نتیجه فضیلت هایشان بی معنی تر از این میشود‎اینها سر به کوه و بیابان میزنند تا فضیلت کسب کنند و به زهد و پارسایی دست یابند! امّا میدانیم که چیزی که در بیابان فراوان یافت میشود شتر یا همان اُشتران است و باید قبول کرد که اینها نیز اُشتر مآبانی بیش نیستند‎ما باید به نژاده ها و والا تباران حرمت نهیم.. بر هر آنچه روان در برابرش جبهه نمیگیرد و خود را نمیپوشاند.. آنچه با آن در سخن میتوان گفتگو کرد، نه از درِ فریاد و بانگِ بلند‎مبلغِ دینی و کسی که بالایِ منبر میرود، کلهٔ پوک و خالی دارد.. نه به واقعیت می اندیشد و نه راستی و درستی را میداند... او تنها به شنوندگانش می اندیشد... او از راهِ کتابش (همان کتبِ به اصطلاح مقدس) سخن میگوید.. او نه خود را باور دارد و نه از خودش حرفی دارد که بزند و نه وقت دارد.. او تنها میخواهد در همان لحظه حرفهایش را بزند و مغزها را فاسد کند.. او نمیداند که جانی که به خود باور دارد، آرام سخن میگوید و با صبر سخن میگوید و به سخنانش می اندیشد*********************‎دوستان و عزیزانم، نیچه معتقد است که تمامی علوم و دانشِ بشری باید راهِ وظیفهٔ آیندهٔ فیلسوف را هموار سازد... وظیفهٔ فیلسوف حلِ مسئلهٔ ارزش ها و رده بندیِ ارزش هاست... این فیلسوف است که میتواند انسانها را از بندِ این خرافات و دروغ ها که به او به نامِ خوبی و پاکی خورانده اند، نجات دهد‎برایِ آنکه بتوان آیندهٔ انسان را سر و سامان داد، انسان باید بیاموزد که در آغاز، رویدادهایِ ضروری را از رویدادهایِ پیشامدی بازشناسد و به علت ها و علیّت بیاندیشد و رویدادهایِ دوردست را از امروز ببیند و پیش بینی کند‎نیچه به این موضوع باور دارد که با خودآگاه شدنِ خواستِ حقیقت، اخلاق نیز از این پس، رو به نابودی میرود.. نیچه میگوید: این نمایشِ بزرگ، در صد پرده که برایِ دو سدهٔ آیندهٔ اروپا رقم زده شده است، ترسناکترین و پرسش انگیز ترینِ نمایش هاست‎نیچه معتقد است که کلیدِ آرمانی کردنِ تمامیِ جهان، در دستِ ما میباشد.. امّا این کار، دل نمیخواهد، بلکه یک دست میخواهد و بس... دستی بی پروا... دستی بسیار بی پروا*********************‎آنچه از همه چیز بیشتر برای من در این کتاب جلب توجه میکند، این است که زمانی که نیچه میخواهد آرزو کند، خواسته اش را از خدا یا خدایان طلب نمیکند، بلکه از <ایزد بانوان> خواسته اش را میخواهد و میگوید: بادا که ایزد بانوانِ نیکوکار، در آسمانِ فراسویِ نیک و بد، مرا نکوئی کرده و به من اجازهٔ دیدنِ چیزهای خوب و کامل را دهند، چیزی که به تمامیت رسیده باشد و شادمانه و پیروزمندانه باشد... چیزهایی که دوباره پیدا شوند و این انسان را که به راهِ اشتباه قدم نهاده است را بر راه درست و برحق براند و انسانها را نجات داده و به کمال رساند... این کوچک و خوار شدنِ انسانها و از بین رفتنِ نژاد پاک و والاتبار، آبستنِ بزرگترین خطرات برایِ انسان و انسانیت میباشد.. خطراتی که دیدارِ آن، دل را آشوب میکند‎ما امروز در انسان هیچ نکتهٔ مثبت و خوبی را نمیبینیم که روی به بزرگی داشته باشد... وحشتی که از انسان در دلِ ما نشسته است، سبب شده تا ما عشقِ به انسان را از یاد ببریم... احترام به انسان و امید بستن به او را و حتی ارادهٔ گراییدن به او را از یاد برده ایم... دیدارِ انسان، امروزه در دل ما آشوب به پا میکند، و اگر این هیچ انگاره است، پس چیست؟ ما از انسان بیزاریم---------------------------------------------‎امیدوارم این ریویو برای فرزندانِ خردگرایِ سرزمینم مفید بوده باشه و بتواند اندکی چشمِ بیخردان و عرب پرستان را رو به حقیقت و راستی، باز کند... با آنکه میدانم این بیخردها تمام اندیشمندانی که دین و مذهب و خدا و پیامبرانِ آنها را دروغین و پست و غیر انسانی میدانند را قبول نداشته و در خرّیت و ناآگاهیِ خود باقی میمانند‎<پیروز باشید و ایرانی>

  • Amin Dorosti
    2019-01-13 19:16

    درباب کتاب «تبارشناسی اخلاق»ه نوشتۀ فریدریش نیچه، ترجمۀ داریوش آشوری، چاپ یازدهم: 1392، نشر آگهتبارشناسی اخلاق را یکی از مهم‌ترین کتاب‌های نیچه می‌دانند؛ این کتاب در واقع سیستماتیک‌ترین کتاب نیچه است و چه‌بسا مهم‌ترین کتاب او به شمار می‌رود. چنان‌که از نام این کتاب بر‌می‌آید، نیچه در این کتاب با روشی تبارشناختی به ارزیابی اخلاق، ارزش‌های اخلاقی و مفاهیم اخلاقی پرداخته است. مهم‌ترین موضوع در فهم این کتاب و چه بسا فهم کل فلسفۀ نیچه آشنایی با همین روش تبارشناختی اوست؛ از این رو در این گزارش می‌کوشم چند و چون آن را توضیح دهم. در واقع ویژگی مهم این کتاب در مقایسه با دیگر آثار نیچه، روش‌مندی و سیستماتیک بودنِ آن است؛ به گونه‌ای که در این کتاب بر خلاف سایر آثار نیچه، با انبوهی از ایده‌ها و چشم‌اندازهای گوناگون روبه‌رو نیستیم، بلکه در آن یک سیرِ محوری پی‌گرفته شده است و افزون بر این، سبک نگارش آن نیز نه گزین‌گویانه[1]، که دارای یک سیر استدلالی پیوسته و هماهنگ است تبارشناسی چیست؟ تبارشناسی در یک تعریف کوتاه و ساده عبارت است از بررسی خاستگاه‌هایی که یک پدیده از آن ریشه گرفته و نیز تحولات و دگرگونی‌هایی که در فرآیند تحول و گسترش تاریخی خود از سر گذرانده است. به دیگر سخن در تبارشناسی به جای تلاش برای ارزیابی منطقی-استدلالی یا توجیه عقلانی یک پدیده، به سیر دگرگونیِ آن در بستری تاریخی پرداخته می‌شود و از بررسی این سیر کلیت آن پدیده تحلیل و ارزیابی می‌شود. به عنوان نمونه، در همین کتاب نیچه در پی آن نیست که اخلاق و ارزش‌های اخلاقی را بر بنیاد عقلانیت، منطق یا استدلال فلسفی ارزیابی کند یا برای اخلاق پشتوانه و بنیادی عقلانی یا الهی بجوید، بلکه در پی آن است که چگونگی پیدایش و دگرگونی اخلاق و ارزش‌ها و مفاهیم اخلاقی را در بستری تاریخی ارزیابی کند چرا تبارشناسی؟ این که چرا نیچه از روش تبارشناسی استفاده می‌کند، خود یکی از ابعاد مهم اندیشه نیچه و در واقع پیامد ناگزیر اندیشه‌های اوست. در واقع نیچه در بستری نیهیلیستی به ارزیابی اخلاق دست زده است و از آن جایی که در چنین بستری تمامی ارزش‌ها بی‌ارزش و بی‌بنیاد شده‌اند، بنابراین او هیچ منظر و معیار معتبر و پذیرفتنی در دست ندارد تا بر اساس آن به ارزیابی اخلاق بپردازد. به عنوان نمونه او نمی‌تواند از یک منظر دینی، یا از یک منظر فلسفی و عقلانی به ارزیابی اخلاق بپردازد، چرا که در نتیجۀ نیهیلیسم، هم دین و هم فلسفه اعتبار خود را از دست داده‌اند و در واقع بنیادهای خودشان نیز سست و لرزان است و از این رو نمی‌توانند معیاری باشند برای ارزیابی اخلاق و بررسی درستی یا نادرستی ارزش‌های اخلاقینیچه در کتاب تبارشناسی اخلاق چه می‌کند کتاب «تبارشناسی اخلاق» از سه جستار تشکیل شده است که در هر یک از این بخش‌ها نیچه به ارزیابی سیر تحول و دگرگونی مفاهیم و ارزش‌های اخلاقی می‌پردازد. هدف کلی او از این ارزیابی از یک‌سو نشان دادن این است که این مفاهیم اخلاقی از کجا و چگونه پدید آمده‌اند و از سوی دیگر، روشن ساختنِ نادرستی و زیان‌باریِ اخلاقیات سنتی و به ویژه اخلاقیات مسیحی. در واقع تمرکز اصلی نیچه در این کتاب، بر ارزیابیِ ارزشِ خودِ اخلاقاست، چیزی که فیلسوفانِ پیش از او هرگز در آن تردید نکرده و آن را به مثابۀ یک پیش‌فرض قطعی و یقینی انگاشته‌اند. بدین منظور نیچه نیاز دارد که به بررسی و ارزیابی سیستم اخلاق و مفاهیم اخلاقی در سیر تاریخ بپردازد. در نتیجه این ارزیابی او نشان می‌دهد که بسیاری از ارزش‌هایی که ما در درستیِ آن‌ها هیچ تردیدی به دل راه نمی‌دهیم و آن‌ها را ارزش‌هایی جهان‌شمول و جاودانه می‌پنداریم، در واقع چیزی نیستند جز یک پدیدۀ تاریخیِ زمان‌مند که خود پیامد و نتیجۀ شرایط و چگونگی‌های تاریخی معینی هستند، به ویژه شورشِ بندگان علیه سروران و واژگون و وارونه کردنِ ارزش‌های اخلاق سروران که منجر به پیدایش سیستم اخلاقی کنونی ما شده است که انسان را به معنایِ دقیق کلمه بیمار و ناتوان ساخته و رشد و پیشرفتِ همراه با تندرستی و شادکامیِ او را مانع شده استجستار یکم. «خیر و شر»، «خوب و بد»هدر جستار نخست نیچه که پیش‌تر در کتابِ دیگر خود، «فراسوی خیر و شر»، دو گونه اخلاق، اخلاق بندگان[2] و اخلاق سروران[3]، را معرفی کرده بود، اکنون می‌کوشد تا به بررسی چگونگی پیدایش اخلاق بندگان بپردازد. نیچه بر این باور است که اخلاقِ زمانۀ او، که همان اخلاق مسیحی-یهودی است در واقع اخلاقِ بندگان است که از 2000 سال پیش بر آدمی حاکم شده است. حال آنکه پیش از آن، یک سلسله مراتب طبیعی حاکم بوده است که در آن سرور، یعنی انسان والاتبار، خوب، تندرست و نیک‌بخت (شادکام)، بنابر حقی طبیعی صاحب قدرت بود و سروری خود را با به کارگیریِ اخلاقِ سروران، اعمال می‌کرد. اما با شورشِ بندگان علیه سروران و پیروزیِ آنان بر سروران، بندگان توانستند با این استدلال پایانِ اخلاق سروران را رقم بزنند: «تنها آنان که رنج می‌برند خوب هستند، تنها تهی‌دستان، ناتوانان و فرودستان خوب هستند». در حالی که در اخلاق سروران، آری‌گوییِ پیروزمندانه به خویشتن، بنیاد است؛ اخلاق بندگان بر بنیاد کین‌توزی[4] استوار است و در آن نه‌گویی به هر آنچه که متفاوت، دیگرگونه، بیرونی و جز-خویش است نقشی اساسی دارد. این گونه است که روح کین‌توزی بر اخلاق بندگان حاکم شده و سراپایِ اخلاق مسیحی را فراگرفته استجستار دوم. «گناه»، «بدوجدانی» و از این‌گونه چیزهادر جستار دوم نیچه می‌کوشد تا با روش تبارشناختی خود چگونگی پیدایش مفهوم «گناه[5]» و «بدوجدانی[6]» [یا همان وجدان ناآرام، معذب و خودآزار] و نیز «کیفر[7]»[یا تنبیه] و مفاهیمی از این دست را تبیین کند. نیچه با رهگیریِِ سرآغاز این مفاهیم، روشن می‌سازد که این مفاهیم در آغاز بر چیزی که به معنایِ سرپیچی از اخلاق باشد دلالت نمی‌کردند؛ به عنوان نمونه، نیچه با بررسی ریشه‌های لغویِ واژه «گناه» در زبان آلمانی (Schuld)، روشن می‌سازد که این واژه از مفهومِ «بدهی» ریشه گرفته است. در واقع گناه یا بدهی در آغاز بدین معنا بوده است که کسی به کسی دیگر یک بدهی دارد و یک روش برای تضمین بازگرداندنِ این بدهی، ترس از کیفر یا تنبیه است. اما با چیره‌گشتنِ اخلاق بندگان، این مفهوم دیگرگون شده و به معنای خطا و لغزش در برابر موجودی فرادست و خداگونه در آمده است. نیچه در بررسی مفهومِ «بدوجدانی»، به این نتیجه می‌رسد که با گسترش اجتماع و قوانین محدودکنندۀ اجتماعی و اخلاق بندگان، انسان از یک‌سو نمی‌تواند غریزه‌های طبیعی و حیوانی خود همچون پرخاش‌گری و تجاوزگری و بی‌رحمی را برآورده سازد و از سوی دیگر نیز نمی‌تواند آن‌ها را «خوب» و اخلاقی بشمارد. اما غریزه‌هایی که نمی‌توانند خود را در بیرون خالی کنند، رو به درون می‌آورند، یعنی درونی شده و به خودِ فرد هجوم می‌آورند. چنین است که انسان، خود را هدفِ غریزۀ بی‌رحمی و پرخاش و دشمنی‌کردنِ خود قرار می‌دهد، همچون جانوری وحشی که در قفس به خویشتن حمله می‌کند و خود را به در و دیوار می‌کوبد و تکه‌پاره می‌کند و این چنین است که غریزه‌های سرکوب‌شدۀ بشر وحشی، رو به درون آورده و او را به خودخوری و احساسِ گناهِ دائمی می‌کشانند، و این نیز «بدوجدانی» را پدید می‌آورد. او خود را از این بابت که غرایزی وحشی دارد سرزنش می‌کند و البته سزاوارِ کیفر و عذاب می‌داندجستار سوم. معنای آرمانِ زهد چی‌ست؟در جستار سوم، نیچه می‌کوشد تا آنچه که او «آرمان زهد[8]» می‌نامد را بررسی و تبیین کند. در نگاه نیچه آرمان زهد، به طور کلی آن‌گونه نگرشی است که زندگی، غریزه‌های طبیعی انسان و آن‌چه که این‌جهانی [دنیوی] است را بی‌ارزش می‌انگارد و با خوارداشتِ تندرستی، شادکامی و لذتِ این‌جهانی، انسان را نسبت به آن‌ها بدبین ساخته و به جای آن‌ها، او را به زندگی در جهان دیگر و لذت‌هایِ آن‌جهانی فرا می‌خواند. بر بنیاد آرمان زهد توانایی، والاتباری، تندرستی، شادکامی، ثروت‌مندی و هر آن‌چه که ارزش‌هایِ والاتباران و سروران است، «بد» و «گناه‌آلود» است و در مقابل، ناتوانی، بیماری، ضعف، فقر و فروتنی، «خوب» و «اخلاقی» است. نیچه بر این باور است که آرمان زهد آنجا پدید آمد که انسانِ بدوجدان و در عذاب، کوشید تا دلیلی برای رنج و عذاب خود بیابد. این دلیل را کشیشِ زاهد [زاهدِ سنتِ یهودی-مسیحی] به انسان می‌دهد و در واقع دلیلی برای رنج و عذابِ انسانِ بدوجدان می‌تراشد: «گناه در برابر خدا». او غریزه‌ها و رانه‌های جسمانیِ انسان را بد، گناه‌آلود و بی‌ارزش می‌خواند و انسان را به ایمان به خدایی فرامی‌خواند که در برابر رنج، بدبختی و ناشادمانیِ این‌جهانیِ انسان، به او سعادتِ اُخروی را پاداش می‌دهد. کشیش زاهد به انسان می‌آموزد که خود را به سبب داشتنِ غریزه‌های طبیعیِ انسانی سرزنش کند و خطاکار و گناه‌کار بشمارد و از این بابت با شرمساری در برابر خداوند «احساس گناه» کند و از درگاه او طلب بخشش کند. بدین‌ترتیب آرمان زهد چنین وعده می‌دهد که انسانِ ضعیف و ناتوان در بهشت توانا و نیرومند می‌گردد، و انسان فقیر و بدبخت، در بهشت ثروت‌مند و شادکام می‌شود، و در واقع توضیح و توجیهی برای رنجِ این‌جهانی آنان فراهم می‌آوردبدین ترتیب نیچه با تبارشناسیِ ارزش‌ها و مفاهیم اخلاقی، نشان می‌دهد که «خیر» و «شر» حقایقِ ثابت، جهان‌شمول و جاودانه نیستند و ما نه با حقایق اخلاقیِ مطلق، که صرفا با گونه‌های مختلف تفسیرهای اخلاقی روبه‌رو هستیم. در پایان این جستار نیچه آگاه شدنِ انسان از واقعیتِ ارزش‌های اخلاقی را سرآغاز مرگ و نابودیِ اخلاق می‌داند و آن را «وحشتناک‌ترین»، «پرسش‌برانگیزترین» و ای بسا «نویددهنده‌ترین» منظره‌ای که در برابر انسان قرار دارد می‌دانددرباب ترجمه داریوش آشوری از تبارشناسی اخلاقبی‌تردید ترجمه‌های داریوش آشوری از آثار نیچه، از جمله بهترین، دقیق‌ترین، زیباترین و دلنشین‌ترین ترجمه‌هایی هستند که تا کنون در زبان فارسی انجام شده‌اند. داریوش آشوری از یک‌سو به به خوبی زبان، ادبیات و فرهنگ غربی را می‌شناسد و از سوی دیگر با زبان فارسی و فرهنگ و ادبیات ایران و به طور کلی فرهنگ مشرق زمین کاملا آشناست و چه‌بسا یکی از بزرگترین ادیبان این سرزمین است. او با ترجمه‌های خود، نه تنها آثار بزرگ مغرب‌زمین همچون «چنین گفت زرتشتِ» نیچه و «شهریارِ» ماکیاولی را در دسترسِ فارسی‌زبانان قرار داده است، بلکه با کوشش بسیار گنجینه‌ای بی‌بدیل از واژگان و مفاهیم فارسی را گردآورده است و در مواردی پرشمار، واژگانی نو از خود ساخته و بدین ترتیب گسترۀ واژگانیِ زبانِ فارسی را گسترش داده است. در واقع با توجه به ترجمه‌های درخشان او از آثار نیچه، بی‌تردید او را باید بزرگ‌ترین شناسانندۀ نیچه به فارسی‌زبانان دانست. تاثیر او بر آشنایی ما با نیچه به گونه‌ای است که امروزه در گسترۀ زبانِ فارسی، نام نیچه با نام آشوری پیوند خورده است و چه‌بسا سبک نگارش او و واژگانی که او در ترجمه آثار نیچه به کار برده است، به تعبیری به یک شاخص و الگو برای محققان اندیشه نیچه و دیگر مترجمانِ آثار نیچه تبدیل شده است. با این حال این ویژگی‌های نیک و این ترجمه‌های درخشان، نباید مانع از نقد ترجمه‌های او شود. از این رو می‌کوشم به چند مورد از کاستی‌هایی که از دیدگاه من در ترجمه‌های او وجود دارد اشاره کنمنوشته‌های نیچه در عین این‌که بسیار زیبا و ادبی هستند، با این حال به معنایِ دقیق کلمه نوشته‌هایی «فلسفی» هستند که در آن‌ها مفاهیم و واژگان اختصاصی فلسفه و نیز استدلال‌ها و گزاره‌های فلسفی با زیبایی و ظرافتِ شگفت‌انگیزی در یک فرمِ ادبیِ شاعرانه جای گرفته‌اند. به تعبیر دیگر، در نوشته‌های نیچه از یک‌سو با یک سطح و جنبه ادبی روبه‌رو هستیم و از سوی دیگر با سطح و جنبه‌ای فلسفی؛ از این روست که به عنوان نمونه «چنین گفت زرتشت» در عین اینکه یک اثر ادبیِ درخشان و زیباست، یک اثر فلسفیِ مهم و دقیق نیز به شمار می‌رود که در آن نیچه در قالبِ روایتی ادبی و داستان‌گونه، ایده‌های فلسفیِ ناب و ژرفی را بیان کرده است. شکی نیست که ترجمه‌های آشوری از آثار نیچه، دقیق و زیبا و به معنای دقیق کلمه «ادبی» هستند، با این حال چنین می‌نماید که زیاده‌روی او در توجه به جنبه‌های ادبی متن و پافشاری او بر زیباییِ ترجمه، گاه موجب شده است که انتقال دقیقِ معنا و مفهوم و در واقع جنبۀ فلسفیِ نوشته‌های نیچه به نوعی قربانیِ زیباییِ ترجمه و توجه بیش از اندازه مترجم به جنبۀ ادبی متن شود. این امر به گونه‌ایست که به عنوان نمونه در ترجمه «چنین گفت زرتشت»، جنبۀ ادبی چنان غلبه یافته است که چه‌بسا برای مفاهیم و واژگان مشخص و تخصصی فلسفه نیز برابرهایِ ادبی برگزیده شده است و در واقع جنبه ادبیِ ترجمه به کلی جنبۀ فلسفیِ آن را به حاشیه رانده است. از این رو جای شگفتی نیست که در ایران، نیچه غالبا به عنوان یک ادیب و شاعر شناخته می‌شود و نه یک فیلسوف! و «چنین گفت زرتشت» نیز غالبا کتابی ادبی و شاعرانه پنداشته می‌شود و نه فلسفیافزون بر این، پافشاری بر ابعاد ادبی متن و به حاشیه راندنِ ابعاد فلسفیِ آن باعث شده است که در بسیاری از موارد دریافتِ معنایِ دقیقِ متن و به ویژه فهمِ ایده‌های فلسفیِ آن نیز برای خواننده دشوار و چه‌بسا به کلی ناممکن باشد. در واقع توجه بیش از اندازه آشوری به جنبۀ ادبیِ آثار نیچه و زیبایی متنِ ترجمه، و البته پافشاری او بر به کارگیریِ واژگانِ فارسی سره، گاه بخش‌هایی از ترجمه‌‌های او را سخت‌خوان، دشوار، گنگ و چه‌بسا به کلی نادرست کرده است. این امر به گونه‌ایست که امروزه چه‌بسا که به دلیل همین ترجمه‌ها، نه تنها بسیاری از اندیشه‌های نیچه در جامعه ما بد فهمیده شده‌اند، بلکه به طور کلی نیچه به عنوان فیلسوفی دشوار، پیچیده و چه بسا مبهم و پریشان‌گو شناخته شده استۀ حال آنکه به گواه آنان که با زبان آلمانی آشنایی دارند، نوشته‌های نیچه در عین آنکه ژرف و دقیق هستند، روان و به دور از پیچیدگی و ابهام هستند و اندیشه‌های او با آنکه عمیق و پرمغز هستند، هرگز مبهم و ناروشن نیستند. به عنوان مثال در همین کتاب «تبارشناسی اخلاق»، بارها پیش آمد که من معنای بخش‌هایی از ترجمه را با این‌که چندین و چندبار خواندم، درنیافتم؛ اما با رجوع به متنِ ترجمه انگلیسی به راحتی و با یک بار خواندن به معنای متن پی بردم. البته باید اشاره کرد که این موضوع می‌تواند ناشی از کاستی‌های ساختاریِ زبان فارسی، گستره ناکافیِ واژگان آن، و نیزعدمِ آشناییِ کافیِ خواننده با زبان فارسی نیز باشدپی‌نوشت‌ها 1. aphoristic 2. slave morality 3. master morality 4. ressentiment 5. guilt 6. bad conscience 7. punishment 8. Ascetic Idealجوینده و پاینده باشیدامین درستی

  • Edward
    2019-01-09 15:29

    ChronologyIntroduction & NotesNote on the Text and TranslationFurther Reading--Preface--First Essay: 'Good and Evil', 'Good and Bad'--Second Essay: 'Guilt', 'Bad Conscience' and Related Matters--Third Essay: What Do Ascetic Ideals Mean?Notes

  • Jacob
    2019-01-01 14:32

    Imagine that you are in a nameless suburb, say California for example, and you stumble home drunk on bad whiskey and stoned off of cheap weed. This is purely hypothetical. You hover over the toilet and puke up the bad whiskey and some nameless food substance. The next morning you sit on the toilet reading this book. You read the lines "the complete and definitive victory of atheism might free mankind of this whole feeling of guilty indebtedness towards its origin, its causa prima. Atheism and a kind of second innocence belong together.” You fall over laughing and underline the line in red ink. You underline yourself in red ink. There is no god! You puke on the floor and fall in it laughing. Suburban America and a second innocence? You can't stop laughing at this point.

  • ماهرعبد الرحمن
    2019-01-14 20:14

    الجينيالوجيا تعني علم الأنساب، وهذه هي الترجمة العربية المتاحة والتي لا توفي المعنى الأصلي للكلمة حقه؛ بمعنى أنها ترجمة اختزالية وتلك قصة طويلة عن أزمة المصطلح التي تجعلنا نستخدم ونفضل اللفظ الأجنبي في أحيان كثيرة؛ لأنه الأفضل والأدق تعبيرا، والمكتمل المعنى.. وهذه المشكلة ليست مشكلة نقص كلمات في اللغة العربية، وإنما هي مشكلة نقص إنتاج معرفي، مشكلة تخلف حضاري..هذه المصطلحات هي جزء من مسيرة بُنى علمية ومنهجيات وفلسفة وجدل متواصل، بل إن المصطلح بذاته يتطور معرفيا؛ فجينيولوجيا نيتشه ليست هي جينيالوجيا فوكو فيما بعد. فجينيولوجيا الأخلاق لا تعني نسب الأخلاق وأصلها وفصلها فقط بمعنى تاريخها الخطي، لكن أيضا وهذا هو المهم في الاستخدام النيتشوي،أن كل معنى يخفى وراءه معنى آخر. هذا المصطلح تطور لدى فوكو ليصبح دراسة أشكال التاريخ من أجل رصد التكوينات المعرفية والثقافية للظواهر ، ثم تحليل أسباب سيطرة موضوعات معينة في تاريخ محدد ، ويبدأ هذا المصطلح في فلسفة وكتابات فوكو من حيث انتهى مصطلح فوكو الأول وهو علم الآثار ـ الحفريات ( الاركيولوجيا ) .هذه ملاحظة أولى ولنا عودة بعد انتهاء القراءةالأخلاق بعبارة بسيطة مجموعة أو منظومة القيم التي يتبناها الإنسان ويفرق بها بين الخير والشر، وأحد تعريفات الإنسان غير أنه كائن عاقل، أنه كائن أخلاقي.. وده مش معناه إنه مبيغلطش طبعا، لكنه بيبقى عارف إنه غلط، تجاوز منظومة قيمه اللي طلع بيها واللي بتحاوطه كبني آدم، ومن ثم بيكون لديه أحيانا إحساس داخلي بالذنب.. هناك توتر ما بيخلي الأخلاق نقمة على صاحبها، تصبح صعبة عليه لدرجة إنه يقرر يكفر بيها أو يتمرد عليها.. لكن الكفر والتمرد ده ممكن يمشي في أكتر من مسار، مسار التكملة في الأخلاق والقيم اللي طلعنا عليها، وموجودة في الدين والتربية والوسط المحيط لينا في البيت والمدرسة والإعلام والفن والصحاب والجامع أو الكنيسة.. ومسار الإيمان بهذه الأخلاق لكن الرغبة في الإنحلال والمخالفة ليها بس من موقع جواها، بمعنى رفض والضيق بالخير والمسئولية، وممارسة الشر. وهناك مسار ثالث هحاول أحدده فيما يلي. سبق وكتبت عن مبحث الأخلاق في الفلسفة لمن يريد أن يتعرف عليه: https://www.goodreads.com/review/show...كما يشرح الدكتور فؤاد زكريا بإن قيمة نيتشه الكبيرة والأساسية هي في مبحث الأخلاق في نظرية القيم في الفلسفة، "فنيتشه مفكر أخلاقي قبل أن يكون فيلسوفا ذا آراء في المعرفة أو في طبيعة العالم.. وفي ميدان الأخلاق أتى نيتشه بأكثر آرائه جرأة وأصالة".فما هي قصة الأخلاق عند نيتشه؟زمان أول ما دخلت الجامعة كنت شخص أحمل مجموعة قيم معينة، هي قيم التربية الدينية التي ألزمت نفسي بها منذ وعيت للحياة، بالإضافة للتربية المحافظة التي هي تربية وقيم أبناء الطبقة الوسطى التقليدية جدا.. لكن مع الوقت اكتشفت قيم ومفاهيم وتربية أخرى، متحررة (وليست انحلالية) متمردة (وليست منحرفة)، فتحولت من كوني طالب ذو فكر وأخلاق وتربية وممارسة دينية إسلامية، متسامحة لكنها محافظة، كنت بتصرف باعتباري حافظ لكتاب الله؛ مما كان يجعلني متحملا لمسئولية فوق مسئولية وتكليف كوني فرد مسلم وفقط.. تحولت من هذا لأن أصبحت طالب يساري؛ أي على الجانب الآخر تماما..هذا التحول ليس قرارا بقدر ما هو مسار وتربية للذات، وتزهد في قيم لصالح قيم أخرى. ومسئولية أخرى مقابل مسئولية متروكة. وفي الطريق ده ياما كنت بقابل ناس تخيلت أن مثل هذه التحولات معناها التحلل من أي مسئولية أو قيمة أو أخلاق. وكنت دايما بتناقش مع الأصدقاء إن أفكار تروتسكي (مفكر ماركسي معروف) في مقاله: أخلاقهم وأخلاقنا(من أفضل اسهاماته في النظرية الماركسية، نشره لأول مرة في نشرة الأممية الجديدة فبراير 1938)، لا تعني أبدا أننا بلا أخلاق، ولا تعني أبدا أن الإنحلال والإنحراف هو المعنى المقصود..فتروتسكي يتحدث وينقد بشدة وبحق أخلاق الطبقات السائدة، لكن لصالح أخلاق بديلة ومسار قيمي بديل، فهو يدافع عن أن حاجة الثوريين (ولينين) للكذب والتزوير والخداع والدهاء، مما قد يعتبر لدى أي سطحي لا أخلاقية مقابل أخلاقية السلطة الحاكمة في روسيا القيصرية، هي منتهى الأخلاق لدينا ولو تم تشويهها والدعاية ضدها.. ولينين هو صاحب عبارة أنه من الصعب مقابلة الأعداء من أصحاب الضمير. كيف يمكن النضال والمقاومة دون دهاء عسكري، دون خداع؟وأنقل هذه الفقرة التي كتبها تروتسكي عن القائد المثال والنموذج والقدوة، فلاديمير لينين "إن (لا أخلاقية) لينين، أي رفضه لأخلاق الطبقة العليا، لم يمنعه من أن يظل أمينا لمثل أعلى واحد خلال حياته كلها، ولم يمنعهه من تكريس كل وجوده لقضية المظلومين، ومن عرض أعلى درجات الضمير في مجال الأفكار، وعلى درجات الشجاعة في مجال العمل، ومن الحفاظ على موقف نقي لا يشوبه أي قدر من التعالي على عامل (عادي)، أو إمرأة مغلوبة على أمرها، أو طفل. ألا يبدو أن (اللاأخلاقية) في هذه الحالة مجرد اسم مستعار لأخلاقية إنسانية أسمى."وهذا هو فهمي الشخصي للأخلاق، ضد أخلاق الطبقات الوسطى المحافظة وضد أخلاق الطبقات العليا التي تنشر أخلاقها باعتبارها قيم الخير المجرد، مع إنها ليست كذلك. لكني بالمقابل أرفض تماما التحلل من القواعد والمبادئ الأخلاقية بدعوى التحرر من أخلاق وقيم الطبقات المحافظة.ونيتشه في كتابه هذا يحذر القارئ من هذا الفهم العامي السطحي، أي فهم أن نقد الأخلاق معناه الهمجية والإباحية في علاقات الناس بعضهم ببعض. إذ أن الناقد الصحيح للأخلاق لا يمكن أن يكون غير أخلاقي، ففي الوقوف ضد الأخلاق السائدة على اطلاقها موقف العصيان؛ يحمل بداخله اعتراف ضمني بهذه القيم التي تعبر عنها تلك الأخلاق، وحصر الأمر في مجرد مخالفتها فحسب. ببساطة الناقد لهذه الأخلاق لا ليس عاصيا ولا منحرفا، بل مستقل عن هذه الأخلاق.. فإذا ما كان يرفض خيرها فهو أيضا لا يقترف شرها (وإلا أصبح شخصا نصابا).أيضا يشرح نيتشه أن الأخلاق ليست أزلية، ويكمل فكرته حول موت الإله، وبالتالى فعلى الإنسان أن ينضج ويتصرف وفق ضميره لا خشية من عقاب السماء، وينقد على طول الخط الأخلاق المسيحية التي يراها تُجرد وتُقوّم سلوك الإنسان رويدا رويدا من كل ما يحبب إلى نفسه الحياة؛ فتصرفه عن الحياة إلى العزلة.يتحدث نيتشه عن فكرةالشفقة، فلنختبر ذلك.. إن الأخلاق المسيحية (والإسلامية كذلك) تجعل الشفقة إحساسا نبيلا تجاه الآخرين، فهل هي حقا كذلك؟ إن الظاهر من شعور الإحساس بالشفقة تجاه الآخرين أنه شكل من أشكال التعاطف معهم، يا عيني يا بنتي، ويا عيني يا ابني..لكننا بالممارسة نفهم جيدا ويفهم المشفقون مدى الخداع الذاتي في هذه العاطفة، إنهم يشفقون على غيرهم خوفا من أن يحدث لهم هذا في لحظة من اللحظات "ونحن نشفق وفي ذهننا حالتنا نحن، لا حالة الآخرين". أنا شخصيا هختلف مع نيتشه في تطرفه في فهم عاطفة الشفقة، لكن مع ملاحظة أن الشفقة على الآخرين تصبح سيئة وسلبية (ويمكن تكون شماتة أكتر منها شفقة حتى) إذا وقفت عند حدود الزعل على الناس، عند حدود يا عيني يا ابني/ أو يا بنتي.. وتتحول إلى أخلاق إيجابية حين تدفعنا إلى محاولة مساعدة الناس للنهوض، ومش بمعنى إننا نقومه بإيدنا لكن نساعده بتمكينه بذاته من النهوض وتغييره لأمره الواقع الذي تسبب في ضرر له من قبل.

  • Kyle van Oosterum
    2019-01-18 17:32

    This treatise stands as the most sustained criticism of Judaeo-Christian values, or rather, the origin of said values. Nietzsche redefines them as the products of the brutal conditioning of our animal instincts over the centuries. The failure to retaliate became "goodness", fear into "humility", submission to those who one hates "obedience" and cowardice into "patience". Discarding the methods of his contemporaries, Nietzsche comes up with a theory, which delineates how morals come to evolve within cultures; the transvaluation of values. Nietzsche tells us to imagine two sets of creatures; birds of prey and lambs. Birds of prey are necessarily noble, strong and proud creatures and lambs in contrast are weak, timid and cowardly. Lambs possess what we call a "slave morality" and birds of prey a "master morality". Thus, it is natural for the lambs to get pissed at being carried off by the birds of prey, they succumb to ressentiment of these superior beings. So in order to make themselves feel better, they manufacture "morals" based off of the weaker parts of their character. These morals then spread through society and culture like an infection when weaker natures reevaluate their character and transform it into something is it not.Later on, Nietzsche inquires as to why these behaviors went unchecked centuries ago. Pain is the answer. Free will can be a burden to "slave moralities" and so guilt and bad conscience may have arisen as a way to repay debts to our animal vitalities. Nietzsche thinks that Christians and other slave moralities crave cruelty and breed martyrs, the most famous example of which would be Jesus Christ, of course. There are innumerable reasons to punish: to render harmless, to prevent bad behavior, to repay a debt, to isolate, to instill fear, for festivity etc. Punishment more than anything does not deter us from wrong-doing, it makes us become more prudent. Beyond that, we internalize our instincts and bottle them up and thus this bad conscience is a subtle sickness in our society. This leads to Nietzsche to conclude: 'how much horror there is at the bottom of all "good things"!'The last chapter is a real departure. The other two chapters were a rather lengthy indictment (hehe, Confederacy of Dunces reference) against the Christian faith and how they suppress our instinct of freedom. This last chapter rather prophetically endorses human ambition and claims that all life has a "will to power." We affirm our own existence through our will and we become the authors of our morals and our fates. Then in a similar way that atheists attack religion, Nietzsche scathingly bludgeons science's credibility. Science looks for absolute truth as if it were a picture on a wall, but truth to Nietzsche is a sculpture; you walk around it, observing many faces and many perspectives. This represents Nietzsche's doctrine of perspectivism, which goes as far as to say that we can approach truth by looking at various perspective, but we may never actually obtain it. This leads to one of the many bold declarations that Nietzsche is known for making: "There are no facts, only interpretations." Nietzsche rarely stays on topic and that is not necessarily a bad thing. In a book which was meant to sketch the evolution of morals over the centuries, we also looked at how science and religion have no claim to truth and also how we can make the most of our lives. The versatility of topics makes the Genealogy the most forcible, ambitious and amazingly accessible work of Nietzsche's.

  • Roy Lotz
    2018-12-25 16:05

    For all his brilliance, Nietzsche was not one for exposition or systematic investigation. He writes in impassioned bursts rather than extended thoughts—a style in keeping with his abhorrence for all things stale, academic, and ‘English’. This quality is evident right from the preface, which is divided into several shorter prefaces. These frequent breaks are maintained throughout the book, each essay being divided into chunks too short for subchapters, but too long for aphorisms.On one level, this is a mere trifle of formatting. But on another (as I alluded to above), these frequent bursts hint at Nietzsche’s thought as a whole. Nietzsche, in his characteristic way, flipped the traditional Western preoccupation for truth on its head—explaining it as a weakness rather than a strength. To be sure, this is a fascinating idea. But this also helps to explain why Nietzsche wrote the way he did. Instead of a scholarly treatment, which would be a manifestation of the traditional ‘will to truth’ which he so detested, Nietzsche’s mind skips along the inquiry like a flat rock on the surface of a pond. He dips in quickly, just enough to get his fingertips wet, and then recoils. To pick another analogy, he is somewhat like a fencer: he searches for a problem’s weakest point, makes a stab at it, and then draws back.This style works well for some subjects, and poorly for others. In The Genealogy of Morality, Nietzsche is tackling a genuinely academic problem (which is probably why academics tend to think this book is his masterpiece): the origins of morality. This brings Nietzsche dangerously close to dreaded methodical argument—an awkwardness he tries to counteract by maintaining his gnomic and forceful style. But if Nietzsche is not trying to get at the “truth” of the origins of Western morality, if he does not thinking that knowing the historical origins of good and evil is better than being ignorant of them, what is he doing?For me, these are serious contradictions, and Nietzsche was probably aware of them. As a result, this book is suggestive, not conclusive. The fun comes more from reading Nietzsche’s prose than from any revelations about the nature of morality. But there are some solid insights, nonetheless. Nietzsche connects Christian meekness with the low status of the people who originated it. And isn’t that exactly the kind of idea you would expect from a powerless people—to turn the other cheek? Nietzsche points out that Christian morality effectively turns weakness into strength—the perfect moral system for a religion of the lower-classes.But is this the true root of Christian morality? I have no idea. Such a question seems impossible to answer with any degree of certainty. For this, and all of the other arguments in this book, you’ll just have to take Nietzsche at his word.

  • Nikos Tsentemeidis
    2018-12-30 15:27

    Από τα πιο ώριμα έργα του Νίτσε και πιο "επίσημα" σε ύφος. Σίγουρα χρειάζεται κι άλλη ανάγνωση, αφού προηγηθούν τα πιο πρώιμα. Δε χρειάζονται πολλά λόγια για τον Νίτσε. Πρόκειται για φιλόσοφο με τρομερή διαύγεια σκέψεων τις οποίες εκφράζει με αξιοσημείωτη ευθύτητα.

  • Pooriya
    2019-01-02 19:14

    مانیفستِ ضد اخلاق نیچه! نیچه در این کتاب کاری را که در ابتدا آغاز کرده بود و در آثار بعدی و به خصوص فراسوی نیک و بد ادامه داده بود به سرحدات خود می‌رساند. او با اخلاق می‌جنگد و جنگ خود را یکی از معلول‌های خود آن اخلاق می‌داند.‏نیچه در این اثر به خوبی واژگونگی مفاهیم را به ریشخند می‌گیرد و بیان می‌کند چگونه مفاهیم «نیک» اخلاق روزگاران گذشته امروز «شر» تفسیر می‌شوند و برعکس. او برای کار خود از زبان‌شناسی، تاریخ، اسطوره‌شناسی، فیزیولوژی، دین و حتی خود اخلاق برای اثبات مدعایش استفاده می‌کند و در بیشتر مواقع در این امر موفق است. نیچه به جنگ تمامیت اخلاق افلاطونی در اشکال مختلف مدرن مسیحی، سکولاریستی، سوسیالیستی، لیبرالیستی، عقل‌گرا، آنارشیستی و... می‌پردازد و ضدخویش بزرگی را می‌سازد که چند دهه بعد سرچشمه اندیشه پست‌مدرن می‌شود.‏او در پایان مانیفست خود به ما نشان می‌دهد چگونه اخلاقیت اروپایی طی دو سده‌ی آینده (از زمان خود یعنی اواخر قرن ۱۹) طی چند پرده نمایش ضد-خویش را تولید می‌کند. چیزی که ما آیندگان شاهد آن بودیم و هستیم! چه در قرنی که گذشت و چه امروز در آغاز قرن بیست‌ویک!‏

  • Dana Garrett
    2018-12-28 13:19

    It's difficult to identify what is most drudging about Nietzsche's Genealogy of Morals. There is so much to choose from: the incessant implicit boasting of how the author transcends the puerile morality of the masses or the juvenile tirades against democracy and egalitarianism or the unmistakable misogyny (rife in his other writings as well) or the flimsily concealed antisemitism (Nietzsche's denunciations of blatant antisemitism notwithstanding) or the brutish exaltation of violence and conquest or the messianic delusions about a coming Superman or the mischaracterizations about scientific reasoning and conclusions and so on. What makes reading these themes sheer drudgery is that they appear scattered throughout Nietzsche's other writings as well, but in the Genealogy of Morals they all appear together crystallized and, often, repetitiously so, which only adds to the misery of ploughing through the book. Although Nietzsche's prose style remains inimitable in the Genealogy of Morals and he occasionally stuns the reader with a singular insight, these virtues hardly compensate for monomaniacal bitterness that characterizes the writing. In spite of its reputation, I don't see how it is an important work.

  • Brad Lyerla
    2019-01-21 13:23

    When I was an undergraduate, I tried some Nietzsche. I read BEYOND GOOD AND EVIL, THE GAY SCIENCE and THE BIRTH OF TRAGEDY. This was reading that I did on my own and not as part of a class. I don’t remember how I chose those books, but I can report now with no embarassment that my reading was superficial and that I did not genuinely understand much, if any, of it. More surprisingly, I did not like Nietzsche. He is too much work. He uses words in idiosyncratic ways that are confusing and force multiple re-readings. He relies on clever aphorisms and allegories that seem calculated to appear profound, but always remain at least partly unexplained. He is not expositive. He rarely asserts a proposition and then defends it with evidence and reason in the conventional way. Instead, he asserts something and generally cannot be bothered to defend it. He would rather discuss the consequences of his assertions than examine their accuracy as the threshold question. This irritates me now, and I can remember being irritated by it all those decades ago too. I lost interest in Nietzsche.Several years ago, I read Curtis Cates’ biography of Nietzsche. Ugh. I do not remember why I picked that biography. I have a vague recollection of seeing it in the sale bin at a used book store. Whatever drove me to pick it up, it was not a good choice. Nietzsche’s life was boring and Cates’ intellectual history was not insightful. I lost interest in Nietzsche again.Then, in a random conversation with a friend whose opinion I value, he mentioned that he had given a talk on ON THE GENEOLOGY OF MORALS at a local college and thought it was worthwhile. I did not run out and buy a copy, but I also did not forget his comment. I made a mental note to read it when I had time. Some years passed . . .This past spring, I had the time and inclination to finally read THE GENEOLOGY. Before I began, I was encouraged to learn that many regard THE GENEOLOGY to be Nietzsche’s most conventional book, and quite a few consider it his best book. That seemed promising. I thought that a conventional presentation of his ideas might make him understandable to someone like me. I began to look forward to digging in and gaining enlightenment. I had to admit that I would love to understand why Herr Nietzsche is held in such high regard.THE GENEOLOGY is written as three distinct essays and I will discuss them as such, though I am going to touch on highlights only. If you want the full down and dirty, you will have to read THE GENEOLOGY yourself. It’s short and, at times, insightful and fun. At others, it is very frustrating.In a brief introduction, Nietzsche explains that he intends to investigate the origin and value of morality. He seems to want to understand the degree to which compassion, self-denial and self-sacrifice promote and benefit humankind.The first essay is Nietzsche’s explanation of the difference between the “good vs. bad” dichotomy in comparison to the “good vs. evil” dichotomy. He seems to see these distinctions as a refutation of ‘utilitarianism’ which he disdains. (At this point, I was already confused. In the introduction, Nietzsche talks of the value of morality in terms of its benefits to humanity. This is utilitarianism talk. Yet, he starts out almost immediately by disparaging utilitarianism. This annoyed me and seemed a sort of classic Nietzschean maneuver.)In the case of good and bad, Nietzsche asserts that ‘good’ is associated with the noble class and ‘bad’ is associated with the peasant class. He offers as proof for this the fact that the German word for bad, ‘schlecht’, has a common root with the German word for peasant-like, ‘schlicht’. He notes that Greeks referred to nobles applying the Greek word for ‘true’. And the Romans used a word that also meant ‘warrior’ to refer to the noble class. There. Now are you convinced? Per Nietzsche, the words 'good' and 'bad', in some languages, at a distant time in the hoary past, were terms for different social classes and some of that meaning lingers . . .Next, Nietzsche considers what happens when the ruling class is made up of priests instead of warriors. Priests value purity whereas warrior aristocrats value health, strength, beauty and power. These are the things that are ‘good’. Priests stand the warrior values on their head. To priests, the weak, poor, suffering and ugly are the truly ‘good’ people. Nietzsche calls this morality “slave morality” and in a passage that does nothing to endear Nietzsche to me, he attributes slave morality to Jews. Though it was the martyrdom of Christ that “baited” the world into accepting slave morality, assuring the dominance of a priestly value system. In the priestly value system, God is defined as good and the opposite of evil. Evil is identified with the strong, the noble and the beautiful. Therefore, in slave morality the world becomes ugly and banal because the beautiful is evil. Nietzsche does not oppose kindness, humility and forgiveness per se. He does want us to understand that they are transformations of the impotence, submission and cowardice of the slave class.Nietzsche believes that the conflict between “good and bad” vs “good and evil” reflects two value systems. The latter has been predominant in recent times. The second essay is mostly a discussion of conscience, justice and punishment. According to Nietzsche, humans are unique in that they can make promises. This presupposes a continuity of purpose that animals lack. In humans, that purpose is opposed by a tendency to forget. This is healthy. Memory loss prevents a lingering sense of failure and disappointment in humans. It makes it possible to be hopeful about the future.Conscience is an instinct to carry out responsibilities. Societies have invented means to instill the habit of keeping promises. But Nietzsche insists that a bad conscience is not a fear of punishment. In fact, originally punishment had no connection with what we now call conscience. Rather, punishment originated as a form of repaying a debt. The debtor would repay his creditor by suffering. The creditor was repaid in the form of the pleasure that comes from enjoying the suffering of another. This pleasure is connected to the human experience of power. (Are you rolling your eyes at this? At least a little?)Nietzsche goes on at length about punishment and suffering. Among other conclusions he draws, he offers the theory that God was invented to make human suffering meaningful. Relatedly, he wonders if free will was invented to make the world more interesting to God. Nietzsche then returns to the subject of justice and offers a definition that justice is payment by a transgressor of what he owes to the community. Nietzsche thinks that societies move through stages of justice, including a stage where a legal system will be devised to impose justice. Such a system will include elements of mercy, a luxury of the strong.Nietzsche concludes the second essay by acknowledging that he has been harsh in his criticisms of Christianity. But he feels that the “disease” of “bad conscience” warrants a harsh response. Christianity has associated guilt with feelings that are fundamental and unavoidable as a part of our nature. This creates a desire for other worldliness or purity that Nietzsche considers nihilistic. He argues that humanity requires an upheaval of values so that moral condemnation no longer attaches to things that are a natural part of earthly human life. He sees Zarathustra, of his earlier writings, as the embodiment of the upheaval that humanity needs.The third essay addresses asceticism. Nietzsche discusses the attraction asceticism holds for women, the psychologically ill and priests, among others. Women find it enhances their charms, says Nietzsche. (He must have been a fun date.) Psychotic people find asceticism attractive because they wish to withdraw from the world. Priest are drawn to it because it gives them power. These differences suggest a shared fear of nothingness and a corresponding urge to find meaning, Nietzsche believes. (And folks, isn’t that a weird inference to draw? Or is it just me?) Nietzsche then considers the case of Richard Wagner and his opera Parsifal, which praises chastity. Why would Wagner, a master of sensuality, praise asceticism? He may have felt a need to embrace and associate with respectability. To this end, Wagner accepted Schopenhauer and his special metaphysical category of music—as an expression of the basic nature of the universe.Nietzsche then offers a discussion of Schopenhauer’s personal psychology and his need for enemies. (Sort of like a guy elaborating on an old girlfriend, “she could never get along . . . “)Nietzsche thinks that philosophers generally like asceticism for the independence it brings. Poverty, humility and chastity free one from desire. At one time, irrationality, cruelty and violent emotions were considered virtues. But now the opposite is true, resulting in the ascetic ideal becoming associated with priests, something Nietzsche seems mildly unhappy about. The essay then discusses how asceticism is both a symptom and a cure of poor psychological health. Little of this discussion seems plausible.Finally, Nietzsche concludes the third essay with the observation that asceticism is a “will to nothingness” and ‘nothingness’ is a purpose for humans to cling to. The alternative is to live with no purpose at all and that provides no meaning to one’s will. Humans would rather have nothingness for a purpose than have no purpose at all.So, wow. That’s a lot of stuff to wrap your head around. But for me, it was filled with unsubstantiated and unlikely speculation. Much of his speculation could have been checked empirically, but Nietzsche makes no effort to do that. That would involve genuine scholarship and would be hard work. Seemingly, he would rather just prattle on like an over-caffeinated undergraduate on a late night study break. I don’t get it.To be fair, there are nuggets buried here and there. And Nietzsche is provocative in a way that engages us. But for me, he lacks credibility. Often, his argument amounts to nothing more than “because I say so” or, perhaps, “it must be so because it sounds so clever”. Which is far worse. Plus, he is stubbornly cryptic for my tastes. Are these points of his meant to be accurate descriptions of reality? Or are they thought experiments meant to challenge us without necessarily resembling the real world? Unraveling Nietzsche is exhausting. It is possible, of course, that I am not reading Nietzsche in the right way. It might be that I am holding him to a standard that should not be applied to him. For example, when Plato or Aristotle or Augustine offer strange theories or recite tall tales, I ignore it and look for the larger meaning. Perhaps, that is how to read Nietzsche too. His prose displays no sense of accountability for the accuracy of details - historical or otherwise. So maybe I should not expect accuracy in the details with Nietzsche. Perhaps, I should focus on the big picture.If I were to do that, I might conclude that Nietzsche does not like the bourgeois spirit of Europe in the latter half of the 19th Century. He does not like the mediocrity and egalitarianism of the rising middle class. He does not like the comfortable and smug thing that Christianity had become. He longs for greater creativity and beauty. He thinks that the creators of beauty should be treated as special and that they should be encouraged to think courageously, to act vigorously and to take risks. The creators of beauty should be free to pursue their vision and not be held back by the passive, careful and mundane attitudes that are the hallmark of the middle class. Nietzsche may be saying that provocative projects in art and literature should be valued by the rest of us, even when they challenge or frighten us.In this way of thinking about Nietzsche, he may have foreshadowed one of the great quandaries of the 20th century, namely, what is the role of elitism in a world that no longer has an aristocracy? Who will lead us in matters of artistic and moral judgment when everyone's opinion is just as "valid" as everyone else's? Clearly, we are not meant to conclude that the popularity of the vulgar Two and a Half Men means that we are to take it as seriously as we do Shakespeare or Beethoven or Goethe? But if popularity is not the metric, then what is? Nietzsche may be saying that who decides is even more important than identifying what should be the standard.Those are interesting and important things to be thinking about. But if that was Nietzsche's project, then why didn't he simply say so?

  • Dylan Grant
    2019-01-19 12:07

    A truly delightful intellectual romp that is both entertaining and disturbing. It is entertaining because Nietzsche is an outrageously brilliant writer who expresses his complex philosophical ideas in a creative way, and who makes even the most cynical ideas sound beautiful. Nietzsche is truly blessed for having the analytical brain of a philosopher as well as masterful skill in sculpting beautiful phrases, like a poet. It is disturbing because of Nietzsche's tremendous cynicism, which can often make one uncomfortable depending on how attached you are to a certain belief. There is no way around it: this book will probably offend you. If you are a Christian, it will offend you. If you are a leftist of any kind whatsoever it will offend you. If you are an atheist, someone who believes in the power of science, or an agnostic, it will offend you. If you believe in eastern philosophies, it will offend you. That is the real beauty of Nietzsche: he challenges your beliefs and offers a compelling alternative. The Genealogy of Morals is more full of Nietzsche's criticisms of ideas than his attempts to supplant them, though. I cannot stress how well-written this book is. Nietzsche's words will annihilate your beliefs at the same time that they caress your mind. It isn't quite up to par as Nietzsche's masterpiece, Thus Spoke Zarathustra, which is one of my favourite books. But it is still excellent. The only major flaw in this otherwise near-perfect book is that I find his argument is really scattered. Thus Spoke Zarathustra was scattered as well, but it didn't hurt that work because Nietzsche was deliberately trying to be esoteric and hard to understand and that worked really well, since Those Spoke Zarathustra is written as a kind of satire of religious scripture. But Genealogy of Morals is his most structured work, and it doesn't seem that Nietzsche is trying to be overly hard to understand here, so I can't forgive him on that oneOther than that small nit-picky detail, this is a truly excellent work of philosophy. Highly recommended to anyone who likes to read philosophy. It's very short, too.

  • Hamidreza Hosseini
    2019-01-18 14:29

    ما اهل دانش رفته رفته به هرچه اهل ایمان است بدگمان شده ایم. و این بدگمانی ما را رفته رفته به نتیجه گیری هایی باژگونه ی نتیجه گیری های روزگاران پیشین رسانده است: یعنی هر جا که قوّت ایمان بسیار به نمایش گذاشته می شود، حکایت از ضعف برهان دارد و ناممکنی درونمایه ی ایمان. ما هیچ انکار نمی کنیم که ایمان مایه ی سعادت است، بلکه درست به همین دلیل بر آنیم که ایمان چیزی را اثبات نمی کند …

  • Farnaz
    2019-01-09 13:09

    در مجموع کتاب خوبی بود به خصوص بخش دوم که راجع به گناه و بد وجدانی است، کاملا برای کسانی که علاقه‌مند به روانکاوی فرویدی هستن توصیه میشه. تنها مشکلش از نظر من شیوه‌ی ارائه‌ای از زبان فارسی بود که مترجم انتخاب کرده بود. واقعا شیوه‌ی ترجمه رو دوست نداشتم

  • Lila Dimaki
    2019-01-19 20:30

    Πιστεύω πως η κριτική μου σε ένα τέτοιο μεγαλειώδες έργο είναι ασήμαντη και περιττή.Θα περιοριστω στο να εκφράσω τον αμέριστο θαυμασμό μου για το μυαλό αυτού του Ανθρώπου.

  • Said Abuzeineh
    2019-01-09 15:02

    هذا الكتاب وكتابان سيتلوانه هما (غسق الأوثان، ونقيض المسيح) هما ذروة فلسفته وأكثر صورها وضوحا وجرأة وإفصاحا عن نظريته في انحلال الغرب في هذا الكتاب يروي نيتشه قصة الأخلاق من وجهة نظره كيف نشأت ويرد نشأتها إلى صورة صراع طبيعي بين السادة والعبيدوهو يسر د التحول الذي نشأت فيه الأخلاق عند العبيد كرد فعل على تفوق الأسياد.وما يهمنا في أعمال نيتشه عند هذه النقطة هو أنه ما أوغلنا فيها إلا وبان لنا عميق صلة فلسفته بنظرة ابن خلدون للطبيعة الصراعية للتاريخ ، وأعني طبيعة التغلب وطلب المجد ، وأن هذه الفلسفة تعتمد هذا الصراع شرطا للحياة، وأن سقراط وفلسفته وما تبعها وانبنى عليها، وأخلاق المسيحية الكاثولويكية بالأساس وما تلاها من اصلاحات لوثر وكالفن انتهاء بالثورة الفرنسية، كلها حلقات في سلسلة ثورات العبيد وانتصار قيمهم (الأخلاق) على قيم السادة, وأن عصر النهضة الأوروبية وحالة نابليون الاستثنائية كانت محاولات قيم السادة الانتصار على قيم العبيد. وإذا فالتاريخ لدى نيتشه لم يكن إلا هذا الصراع خلدوني الطابع ومكيافلي التصميم بين السادة (البرابرة) والعبيد (الحضر، المدجنين، الإنسان الأخير).. مع الاقرار بأن التاريخ إلى الآن في صراع دائب لا يتوقف بينهما .وهذه الترجمة التي قام بها فتحي المسكيني قوية مكثفة معتبرة ..

  • Gary
    2018-12-31 15:17

    Three essays each coherent. This is Nietzsche's best work. Almost all of his major ideas lurk within this book. I would recommend the audio version. There's just something about Nietzsche that when he's read aloud you just feel the contempt and frustration you know he has for mankind and even the reader of his book. He'll say the world needs artist and poets. He feels his truths and the reader feels them too. There's good and there's bad with Nietzsche. He has special dislike for women and feminism which even transcends the time period he's writing in. I could probably identify 10 statements through out the book that even a modern day misogynist would blush at. I hope that doesn't stop modern readers from reading this short masterpiece of a work.Everything we know is tinted by our current context, its history and our expectations. Nietzsche does say in the book that most of philosophy is ahistorical, but in order to understand the proper context history must first be understood. (One of my favorite statements made by modern day homophobes often in the guise of religion is "marriage is between a man and a woman and it was Adam and Eve in the Garden of Eden not Adam and Steve". They always forget to mention the talking snake, and they were right when they made it a tautology, but, unfortunately for them, the world has moved and now it's 'marriage is between consenting adults' and there is a new tautology in play).The theme that really ties all three essays together is that 'man prefers the will to nihilism more than the will to nothing'. The Christian (and Nietzsche seems to focus mostly on the most popular religion in Western Europe at that time) is the most nihilistic person of all for they have outsourced their morality to somebody else. Who truly acts for the good? The person who is promised an eternal life for performing according to scripture or the person who does the good for its own sake. Nietzsche is not a nihilist. He has a system and he defends them within these three essays."There are no truths, there are only perspectives" leading to the 'free spirit' as he said in the third essay, and in the first essay (or maybe the second?) he says what free spirit would actually do wrong because he has no God keeping him from acting wrongly? Almost none! The more inclusive set of beliefs that include the other inferior systems (a recursive process of sorts) give his rank order of being leading to his 'perspectivism' of truth and keeping out of a nihilistic trap. He's really clued into the 'pernicious teleological' way for thinking that permeates society today. He illustrates by saying "the hand was made to grasp" after all that's what we do with it. The world gives but it also takes. Idle chatter distracts. He does obliquely mention his solution of 'modified poverty' (my words) for the fulfillment of a philosopher (artist, poet, or even a regular human like me). The philosopher should only have the bare minimum necessary to survive and the rest is too much (this will be another spot where he makes a gratuitous misogynistic statement which adds nothing to the point) and ends up taking more than giving (except for the gratuitous statement against women I have hearitly endorsed this advice for my life). He has hints of his 'eternal return' within the second essay. But he only takes it as far as the absolute determination of the world. He knows man is an animal but quotes Spencer ('survival of the fittest') more than Darwin (or Huxely, Darwin's bulldog). He's definitely got a book that Nazis could embraced if they ignore the parts they don't like. He is not anti-Semite (he goes out of his way to attack the anti-Semites), but he does state the last great man was Napoleon, and Germans after 1930 could put Hitler within Nietsche's context of greatness. This book surprised me by how much what the Nazis thought could fit into this book with a little bit of editing. "Will to Power" is a term people love to throw out when discussing Nietzsche. Nobody gets it right. I suspect even Nietzsche doesn't always know what he means by it. But, in the context of some of the book, he will say "man's instinct to freedom or what I call 'will to power'". Nietzsche doesn't believe in 'free will' as originally defined by St. Augustine because St. Augustine uses it for man analogously to God creating the universe. The 'will' is more in line with that which contain all of our feelings, passions, and emotions, the Dionysian man, our rational intuitions of sorts. The power is our drive (or driving, because Nietzsche would say we are always becoming we never are). Our drive comes about because everything that is must maintain itself and strives to conquer what is beyond it. (That's why Nietzsche calls out Napoleon as he does. That's why the Nazis would have embraced this book because Hitler would be their ideal man. Their aesthetic priest). Man is an animal and thus has the instincts of an animal. Debt and Guilt (apparently practically the same word in German) are the onus society puts on us. Historically, cutting off someone's arm would compensate for my loss. As if, their suffering would make me better. That's how religion gets started. The ultimate Christian sacrifice is of course Jesus on the Cross as payment. Of course, Nietzsche calls all of this bunk. Everything up til know has been designed in such a way to take away our 'instinct of freedom' or our 'will to power'. The masters have been enslaved by the slaves (the Roman Nobels by the Jews according to Nietzsche). Our system of values have been turned upside down where the pitifiul, the needy, and the vulgar has been made the nobel, the good and the hoped for. Nietzsche is clear. Man took a wrong turn after Homer. Truth (or the best perspective) is disclosed to man by appearance. It's not necessarily to have a Copernican Revolution of the Mind (he quotes Kant surprisingly often and actually in flattering ways) or to think that Plato's Cave with ideal forms is helpful. Truth is not correctness. There are clear links to existentialism running throughout this book. Man is absolutely responsible for his own actions because of his freedom that he is given (according to him). Man first historically has created someone to blame (this is another one of the 10 times he'll single out women in a misogynistic way) thus leading to religion and probably psychiatrists. The hermeneutics of suspicion used by Nietzsche are clearly borrowed by the early 20th century psychoanalysts and this book shows why. It's not what we see when we look at the great piece of art, but it's what the artist thinks. That forms the basis of his aesthetic ideal. They are going to lead us out of the wilderness.I don't like most of what Nietzsche says, but I love his thought process. I'm glad that Republicans don't like him because they falsely see him as a Nihilist (but he surely is an Atheist), and they would be able to argue their viewpoints from a stronger perspective if they would take the time to read a masterpiece like this (Nietzsche knows how to 'feel' his way to the best perspective and in no uncertain terms he like the Republicans put the onus on the individual, and they would discount time and chance and say that government (or society) is the problem not the solution and most of all would never think "there but for the grace of the universe go I" since they both think the absolute freedom trumps equality almost always ). I suspect Nietzsche never wrote anything more coherent than this book of essays, but he's always worth reading and I would recommend this book because of the depth and cohesion within the book.

  • Dustyn Hessie
    2019-01-09 20:15

    I think it will be useful for future readers that I point out a few of Nietzsche's highly problematic ideas in this book (this book is not one of my favorite Nietzsche books, but it's still full of great ideas): 1) Nietzsche goes a little too far in his attack of dirtiness when he states that we should segregate the sick from the healthy, he suggests that the healthy and happy men should, "keep clear of the madhouses and hospitals". Didn't Nietzsche spend quite a lot of time in a madhouse? 2) He also portrays sick people, in general, (and especially those with mental illnesses) as though they all have this self-pitying attitude. He mocks the sick man, "Some one or other must be to blame for my feeling ill." 3) Another anti-spiritual thought was that man should use other men as enemies as a means to qualify his own "distinctive" character - sounds quite egoistic and rather non-autonomous (and Nietzsche loves his autonomy!) On the other hand, in his third essay, he points out the lack of spirit all-so-apparent in the scholarly sciences in more depth than he has in any of his other books, which is nice and unique. And his insight on punishment should be read - and heeded - by everyone involved in systemic discipline: "punishment makes men hard and cold [...] it sharpens the feeling of alienation; it strengthens the power of resistance." To sum it up, I think it's important that readers understand that when Nietzsche offends it's almost always due to fact that the limited diversity he encountered in his life gave him a limited scope in philosophy... his era was also a lot more narrow-minded than our own. But, there is no question this man is an essential for all thinkers.

  • Grace
    2019-01-20 14:09

    Very readable, once I got into it. I would recommend to anyone wanted to make a start with Nietzsche, and it's really short too. He was obviously a very troubled man as well as a bit of a psychologist. I'm pretty sure he wouldn't give a second thought to my opinion though - I'm definitely one of the sick. From a history of ideas point of view, his take-up of ideas about degeneration and frequent health and illness related metaphors are particularly useful. And good to read in conjunction with Foucault who he clearly influenced a great deal (mobile power relations, geneaologies, exploring our values/categories rather than what is categorised etc). Similar style too - historical detail illustrative rather than accurate...Some great quotes: 'Who would not a hundred times prefer fear accompanied by the possibility of admiration to freedom from fear accompanied by the disgusting sight of the failed, atrophied and poisoned' (I'd go for the latter definitely)'Every instinct which does not vent itself externally turns inwards - this is what I call the internalization of man: it is at this point that what is later called the 'soul' first develops in man. The whole inner world, originally stretched thinly as between two membranes, has been extended and expanded, has acquired depth, breadth and height in proportion as the external venting of human instinct has been inhibited.''Once they [the sick] succeeded in forcing their own misery, the whole of misery as such into the conscience of the fortunate: so that these latter would one day begin to feel ashamed of their good fortune and perhaps say to one another: "it is a disgrace to be fortunate! there is too much misery!"'

  • Mohammad Mahdi Fallah
    2019-01-10 19:06

    کتاب در سه بخش و یک پیشگفتار تنظیم شده است. جزء منقح‌ترین آثار نیچه به‌حساب می‌آید. مملوء از ایده‌های متهورانه و جسورانه است که بی‌دلیلی و عدم سازگاری برخی از گزاره‌ها با شهود اولیه را می‌توان به‌نفع بدیع بودن آنان در نظر نگرفت. عجیب کتاب اثرگذاری است و به‌قطع بعد از خواندنش، سخت می‌توان در تفکرات آتی آن را در نظر نیاورد. پ.ن1: ترجمه عجیب آشوری در برخی موارد به معماهایی بدل می‌شود که تلاش برای حل آنان قدری به جذابیت کتاب افزوده است.پ.ن2: امروز دانشجویی در صف سلف دانشگاه درحال خواندن کتاب بود که هرچند ممکن است خودم در وضع بهتری کتاب را نخوانده باشم، ولی به‌نظرم سخت می‌شود بدون تمرکز خط صحیح کتاب را گرفت. برخلاف چیزی که تصور می‌شود نوشته‌های نیچه ساختار منطقی روشنی دارند که صرفاً از خلال دقت و بازسازی چندباره متن، می‌توان از آنان پرده برداشت.

  • عهد زرزور
    2018-12-31 16:18

    القلق النيتشاوي الذي يبعثه في مباحثه الثلاثة *الخير والشر * الضمير المتعب *المثل الزهدية،هذا القلق الذي بتّ في أمر حقيقة عدم وجوده رغم سخريته ممن يدعي امتلاك كنه الحقيقة، يوصلك إلى أبعاد أخرى غير التي قصدها، من غيرالعقلاني أن أضع تقييماً للكتاب من موقف نيتشه اتجاه الدين والروحانيات وإلا لكنت احترزت من قراءته أصلاً،في النهاية الإنعكاسات الإجتماعية والسياسية لأية افكار تجعل لها مساحات جيدة وكثيرة قابلة للفرد والإلغاء وخاصة في مراحل الإنحطاط الحضاري، ومراحل الإنغلاق على التاريخ والقيم والشيء الجاهز المقدّس رغم دنيويته.لم أجد في الكتاب جواباً لتساؤلاتي الخاصة أو ربما قلق نيتشه أدخلني في قلق أوسع من الذي كنت اقصد إغلاقه. ثلاث نجمات لأن الكتاب يستحق القراءة ويستحق الوقت.

  • Zineb
    2019-01-09 14:08

    كتاب جنيالوجيا الاخلاق تناول فيه نيتشه تعريف الاخلاق و ضدها الخير,الشر و الحسن,القبيح . شرح رؤيته لأصول القوانين الاخلاقية ومن وجهة نظره ترد نشأت الاخلاق الى صورة صراع طبيعي بين السادة و العبيد و هو يسرد التحول الذي نشات فيه الاخلاق عند العبيد كرد فعل على تفوق الاسياد و وضح نيشه ما سعى التاريخ الى طمسه ,التاريخ البشري قائم على التناقض و الصراعات و العنف اخفيت حقائقها تحت ما يسمى بالاخلاق و القيم

  • Rebecca McNutt
    2019-01-06 12:04

    detailed and extensive account on the history of ethics and how religion and idealism has changed and shaped human morality over time. It was incredibly interesting, well-written and definitely worth reading.

  • Ahmed Abdelazim
    2019-01-05 15:19

    شوط اخر في سعي الانسان الى الشقاء بتفسيراتٍ حياتيّه تزيد من جرعته، فالانسان اعجز من أن يبرر ذاته أو يؤكدها، فيبقى شقيّا أمام حياته ومعناها من أرفع الأعمال النيتشويه بجوار زرادشت وماوراء الخير والشر

  • John Pistelli
    2018-12-26 20:05

    I feel like I've been reading this book all my life, but I've never done it carefully and cover to cover before. I first tried it when I was too young to understand (18 or 19--a crack-spined copy purchased at a now-defunct occult shop on the South Side of Pittsburgh), then again in the summer of 2003, when I did understand a bit, more than I wanted; it put me off Nietzsche for a while--the description of the beast of prey, performing murder, rape, and arson like a schoolboy playing a prank, sounded entirely too Bush-esque in that first year of the Iraq war.But now I see that N. put all the offensive shock-jock stuff up front--about the blond beast, the Jewish priests, the slave revolt in morality, etc.--maybe to scare away the unworthy reader, or maybe just to gain enough attention to get more people to read the rest of the book. By the end of it, the Jewish priests and the slave-revolt are mostly redeemed (as creators of culture and saviors of the will), and you get the impression that our sickly philosopher wouldn't be happy hanging out with a bunch of "Aryan" jock-imperialists, no matter how noble. "Blond beast" isn't a "race" concept as N uses it--he appends it to a multicultural coalition of conquering peoples (Greeks, Arabs, Germans, Japanese) but if anything its "German" resonance should serve to disqualify it in his eyes since he loathes the beery nationalism of his time. (True, he seems to see nationalism and socialism as necessarily bound together, and he opposes them together, but subsequent history has been kinder to that thesis than it's been to Marx's utopian internationalism. What is the Left today but a defense of various ethno-nationalisms against white universalism?)The man of ressentiment, N says, has a soul that "looks obliquely," that loves hiddenness and secrets. You can't tell me N doesn't prefer this to the noble conquerors, since it describes his own method. The supposed object of his polemical attack keeps sounding like Hamlet! The ambivalence of this book is what moves me. "A Polemic," it's subtitled, but his genealogical method--later systematized and institutionally accredited by Michel Foucault and his disciples--in which each concept is explained as a function of its use at different times by individual actors for distinct purposes--allows him to rove among various historical types (the priest, the artist, the philosopher, the scientist) and explore their relation to the ascetic ideals, the will to nothingness, that he sees as the basis of morality. N's historical and psychological sense gives this book a strange resemblance to a novel, a modernist novel where the organizing consciousness drifts this way and that across a social landscape, alighting in this mind and that; I am reminded oddly of Mrs. Dalloway. The novelistic--dialogic--quality of N's writing calls N's propositions into question as propositions, which is why I don't think the book's trespasses against our contemporary morality have to be taken as absolutes, as absolutely disqualifying. N allows in the text that the text will be criticized: he calls implicitly for the active reader. N endorses interpretation, rumination, which he defines as the unavoidable falsification of "reality" in the service of creating values. He claims that ascetic ideals arise from a belief in truth as opposed to interpretation. Therefore, the against-the-grain reading I present here--i.e., that this book is a novel; that its heroes in fact are the priests, Jews, Christians, and metaphysicians who turned against the merely given to create values in the name of the ideal--is in the text's own spirit, as is my relative indifference to N's more dated claims (the anti-Christian ranting, important in its own period but now banal, even philistine; the sexism, in which N betrays no historic sense whatever of gender roles as value-creations and constructs; the insistence on a physiological basis for all intellectual dispositions, in which he uses a worrying healthy/sick language that I suspect he'd think twice about in our era of "biopolitics," if I'm using that shibboleth correctly). The end of the third treatise, in which N explains his problem with atheists, Darwinists, empiricists, and utilitarians--they who purified the ascetic ideal of faith in the supernatural, boiling it down to the no-less erroneous faith in truth--is of special relevance to today, as we are awash in dunderheaded "materialism" and scientism. I won't belabor N's famous analysis of ressentiment; I think its relevance to all disputants in at least American politics today should go without saying.This is a masterpiece--provided you interpret it. That's what I didn't understand in my callow and moralized youth. Read it like a novel.

  • J.
    2019-01-06 16:09

    One has got to be thankful they have everything unabridged on audiobook now. I could never read him, because frankly his writing style is pompous, arrogant and on the whole insufferable. He thinks he is terribly clever and he rubs your nose in it. Well of course he is, but the style obscures what could have been a more pleasant read. When someone else is reading him though, one can sit through it. I am glad I finally got around to him as the content was really wonderful and original. Will definitely be getting more of his other works.

  • Lea Dokter
    2019-01-12 18:02

    Oh Nietzsche.. You have such great insights, such valid points. It's just such a shame that I have to struggle through so much blah to get to them.