Read L'uomo che ride by Victor Hugo Jean Gaudon Donata Feroldi Robert Louis Stevenson Online

l-uomo-che-ride

Nell'Inghilterra di inizio Settecento un bizzarro vagabondo, Ursus, poeta e filosofo di strada, raccoglie due orfani e li educa all'avventurosa vita dei girovaghi. Insieme formano una compagnia di mimi e vanno alla scoperta della splendida e miserabile società inglese dell'epoca. Ma il ragazzo, deformato nel volto da un continuo ghigno, nasconde un segreto. E quando scopreNell'Inghilterra di inizio Settecento un bizzarro vagabondo, Ursus, poeta e filosofo di strada, raccoglie due orfani e li educa all'avventurosa vita dei girovaghi. Insieme formano una compagnia di mimi e vanno alla scoperta della splendida e miserabile società inglese dell'epoca. Ma il ragazzo, deformato nel volto da un continuo ghigno, nasconde un segreto. E quando scopre per caso la sua vera origine, vede il proprio destino incrinarsi... L'uomo che ride, percorso da un brivido di inquietudine e mistero, è non solo uno dei capolavori dell'autore dei Miserabili ma senz'altro la sua opera più notturna, onirica e visionaria....

Title : L'uomo che ride
Author :
Rating :
ISBN : 9788804527978
Format Type : Paperback
Number of Pages : 717 Pages
Status : Available For Download
Last checked : 21 Minutes ago!

L'uomo che ride Reviews

  • Fatima
    2019-02-08 18:44

    با خواندن این کتاب میتونم عادت به پایان شیرین را از سرم برای همیشه بیرون کنم اما فقط با این شرط که روند داستان اینقدر قوی و گیرا و جذاب باشد , جوئین پلین همان مردی که میخندد , زندگیش اش بر پایه ی اوج و فرودها و بازی سرنوشت بنا شده , او پسر بچه ای از طبقه اشراف بوده که با دستور شاه قبلی انگلستان بعد از تبعید پدر اشراف زاده اش مُثله شده و صورتش را جوری جراحی کرده بودند که انگار تا ابد لبخند به لب دارد و برعکس غم درونی اش میخندد و مردمان را به خنده ای حاصل از انتقال مسخرگی لبخند روی صورتش وا میداشته .در این زندگی سخت و این غم جا ماندنش از کشتی در ده سالگی ,دئای نوزاد را از اغوش مادر مرده اش نجات داده و با او که کور بوده بزرگ میشود و سعادت خودش را در وجود دئای زیبا و کوری میبیند که او را با همان صورت وحشتناکش دوست دارد و فرشته میداند در حالیکه خود دئا فرشته ای پاک و نابیناست که با دلش وجود بزرگ جوئین را درک میکند .ورق سرنوشت برمیگردد و جوئین با بازی امواج اقیانوس و اعتراف نامه ای که دزدانش در کودکی او از خود برجای گذاشته اند به حق و حقوق اشرافی و لرد بودنش میرسد و او را از دوره گردی و دلقک بازی های تئاتر خانوادگی اش دور میکنند و به زندگی ای میرسانند که از نظر او جزء سیاهی و ظلم و شهوت و اشراف گری سودی به مردمان عادی نمیرساند؛ او در اولین حضورش در مجلس اعیان با همان صورت خنده دارش با توجه به مقامی که به او داده بودند از سمت مردمی که خود از کودکی بینشان بزرگ شده سخن میگوید و جز تمسخر لردها و اشراف چیزی خاص و وجدان بیداری در آنها نمیبیند و میفهمد این مردمان سیاه دل هیچ وقت حرف های اویی که در نگاه شان ,مرد خندان مُثله شده و مسخره ای تا ابد خواهد بود , توجه دیگری نشان نخواهند دادجوئین در انتهای داستان بار دیگر با کمک بازی سرنوشت و یا بهتر بگویم پیدا شدن سگ گرگی با وفای خانواده ی محقرش , ناپدری فقیر و دئای معصومش را پیدا میکند, در حالی که همه فکر میکرده اند او کشته شده و در ادامه هم شاهد یک پایان تراژدی و تلخ هستیم اما من این پایان را به هر پایان شیرینی که تا به امروز خوانده ام ترجیح میدهم و شیفته ی توصیف های این کتاب در باره ی انسان هایی که داستان حول آنها میچرخد شده ام و باید فیلمی که از این رمان ساخته شده را هم ببینم تا در ذهنم خوب بماند و ثبت شود؛ هرچند تجربه ثابت کرده هیچ فیلمی به پای قلم کتاب و احساسی که به ما منتقل میکند نمیرسد

  • Carla Bull
    2019-01-31 20:49

    I write this having just finished the last page, closed, completed, and I am breathless. Victor Hugo is not an easy read, there are moments in which he loses himself to very specific detail and matter-of-fact descriptions. But what you find interwoven through the dry passages is of such exquisite beauty, that it is often worth pressing onward. I do not currently make that exception for any other author but Hugo, because the good is just so good. As it is here, with L'homme qui rit. Gorgeous, gorgeous characters, Ursus and Homo being particular favourites of mine. This is Hugo at his Romantic best, with Gwynplaine the archetypal Romantic hero. What I did not, but should of expected, was that ending! But of course, I cannot go into much detail regarding that here. If you are a fan of Hugo, I recommend it, if you are not... I advise be patient, struggle a bit now and then, the payoff is worth it.

  • Foad
    2019-01-30 21:38

    شخصیت "زن" در آثار ویکتور هوگو قابل توجه است. زن ها همیشه شخصیت هایی منفعل دارند، همیشه مورد ظلم واقع می شوند، مورد عشق واقع می شوند، مورد کمک واقع می شوند، همیشه منتظرند که دیگران کاری در حقشان بکنند، چه به ستم، چه به یاری. گاه حتی حس می شود چیزی بیش از یک عروسک بی جان نیستند و فقط برای این حضور دارند که نشان دهند در دنیای داستان، موجود مؤنثی هم هست. این ضعف عجیب هوگو در شخصیت پردازی زنان را مقایسه کنید با زنان داستایوسکی، که به قدری زنده اند که حتی وقتی کتاب را می بندی، حضورشان را در جهان واقعیت حس می کنی، چنان جان دارند که گویی فقط یک بدن می خواهند تا برخیزند و راه بروند.در میان این همه شخصیت زن ضعیف هوگو، یک شخصیت زن هست که بر خلاف روال معمول هوگو، شخصیتی فعّال دارد: دوشس جوزیان. (view spoiler)[زنی ثروتمند و هوسباز، که به مردان زشت رو و عجیب الخلقه تمایلی شهوانی دارد، و از همین رو، جوین پلین را اغوا می کند و به خود می خواند، اما چون می فهمد که باید رسماً با او ازدواج کند، فوری از او بیزار می شود و دورش می اندازد.(hide spoiler)]این شخصیت، با وجود حضور کوتاهش، بسیار بیش از "دئا" و "فانتین" و "کوزت" و "اپونین" و دیگر شخصیت های مؤنث هوگو در یاد من ماند، و بسیار بیش از آن ها زنده و جاندار بود.

  • Ahmad Sharabiani
    2019-02-14 22:28

    L'Homme qui Rit, Victor Hugoتاریخ نخستین خوانش: ماه دسامبر سال 1983 میلادیعنوان: مردی که میخندد؛ نویسنده: ویکتور هوگو؛ مترجم: جواد محیی؛ مشخصات نشر: تهران، کتابهای جیبی آسیا، 1346، در 2 جلدعنوان: مردی که میخندد؛ نویسنده: ویکتور هوگو؛ مترجم: جواد محیی؛ مشخصات نشر: تهران، گوتنبرگ، چاپ دوم ؟؟؟؟، در 487 صعنوان: مردی که میخندد؛ نویسنده: ویکتور هوگو؛ مترجم: رضا فکور؛ مشخصات نشر: تهران، سعیدی، 1349، در 280 صعنوان: مردی که میخندد؛ نویسنده: ویکتور هوگو؛ مترجم: داود وقار؛ مشخصات نشر: تهران، ارغوان، 1362، در 480 صعنوان: مردی که میخندد؛ نویسنده: ویکتور هوگو؛ مترجم: امیر اسماعیلی؛ مشخصات نشر: تهران، شقایق، 1363، دو جلد در یک مجلد 256 صعنوان: مردی که میخندد؛ نویسنده: ویکتور هوگو؛ مترجم: کیومرث پارسای؛ مشخصات نشر: تهران، دبیر، 1388، 103 صاین کتاب با ترجمه محمدعلی شیرازی نیز چاپ و نشر شده استروایت زندگی غم انگیز کودکی به نام: «جوئین پلین» است که از بدو تولد بی خانمان و هیچگاه خانواده ی خود را ندیده است، جوئین توسط «کومپراچیکو»ها (خریداران بچه) خریداری شده؛ و در ده سالگی از آنها جدا میشود. جوئین پلین در خلال داستان جان یک دختر بچه ی یک ساله ی نابینا را نجات میدهد (البته آن دختر بچه مادرزاد نابینا نبوده است بلکه در یک سالگی نابینا میشود). سپس جوئین پلین همراه با آن دختر بچه که اکنون او نیز بی خانمان است، نزد یک مرد تنها به نام «اورسوس» بزرگ میشوند؛ و به خاطر قیافه ی زشت و مضحک جوئین پلین که بسیار برای اجرای نمایش خوب و مناسب است؛ و مردم را به خنده میاندازد، به اجرای نمایش در شهرها میپردازند. داستان نیز درمورد عشق جوئین پلین و آن دخترک که «دئا» نام دارد است. در اواخر داستان مشخص میشود که: قیافه زشت جوئین پلین نیز که گویی همیشه بر آن لبخندی نقش بسته است به دلیل جراحی ای است که کسانی که با پدر وی دشمنی داشته اند، روی چهره ی او انجام داده اند، پدر «جوئین پلی»ن از اشراف بزرگ کشور بوده، و جوئین پلین نام اصلی خود را که «لرد کلانچارلی» است باز مییابد؛ و میفهمد که یک لرد است، و زمینها و کاخهای بسیاری از آن اوست، و این دست سرنوشت بوده که تاکنون او را اینگونه همراه با سختی و بدبختی بار آورده است. ا. شربیانی

  • Amanda
    2019-02-16 21:42

    What an emotional roller coaster of a read! I have read criticisms of this book that said that it was a good story that was poorly executed. I totally disagree. I think it was brilliant. You have to know going in with Hugo that the story isn't going to be straightforward and that there are going to be lots and lots of tangents that at the time might seem irrelevant but always end up tying into the main story. This book has the most heart breaking beginning and ending that I have read in a while. If you are a Hugo fan read this book!

  • Sandra
    2019-02-14 15:48

    In calce al romanzo c’è un breve saggio di Robert Louis Stevenson, dal quale estrapolo un pensiero che mi ha colpito, dal quale si può sviluppare un commento a questa mastodontica opera. Scrive Stevenson: “Dopo aver imparato a subordinare una storia a un’idea, a far parlare la propria arte, Hugo le ha fatto dire cose mai udite”.E’ così. I romanzi di Victor Hugo hanno sempre un’idea morale o filosofica o genericamente sociopolitica come sfondo e filo conduttore. Hugo era uno scrittore impegnato, faceva politica attiva, era un repubblicano convinto del potere popolare, della forza della democrazia in un’epoca in cui il suo paese, la Francia, viveva anni incerti nel passaggio dalla seconda repubblica al secondo impero bonapartiano. Il protagonista del romanzo, Gwynplaine, l’uomo ripugnante sul cui volto, per volontà del re, è stata stampata una enorme e tremenda risata, è simbolo di ogni popolo oppresso dai privilegi e le follie degli aristocratici, ne diventa portavoce affinchè le miserie, la povertà, le sofferenze di tanta gente possano arrivare in alto. Il popolo ha bisogno di ridere, dice Hugo (ricordiamo il “panem et circenses”), per dimenticare la sua infelicità, ma il riso stampato sulla sua bocca, come quello sulla bocca enorme di Gwynplaine, è amaro, è una espressione fisica che maschera la sofferenza profonda e l’infelicità di chi muore di fame, di malattie e di stenti.Questa è l’idea in cui Victor Hugo inserisce una storia tragica, di amore, di amicizia, di sensualità anche: è nella storia impareggiabilmente costruita, in episodi grandiosi per tenerezza, per dolcezza, ma anche per maestosità, che troviamo il gigante Victor Hugo, scrittore geniale, coltissimo, narratore di un mondo palpitante di uomini e donne di ogni genere, ambiziosi, violenti, ammaliatori, passionali, compassionevoli, teatranti, maschere vere e false, in una visuale amplissima che l’umanità intera raccoglie sotto il suo acuto occhio.Però nel romanzo ho trovato anche dei limiti, che hanno rallentato la lettura, l’hanno appesantita, l’eccessiva verbosità dello scrittore qui, più che ne I miserabili, è pesata. Questa è la grandezza dell’incommensurabile Victor Hugo, la cui scrittura tocca le corde più intime e nascoste. Non sarà presto che leggerò gli altri suoi libri che ho in libreria.

  • بسام عبد العزيز
    2019-02-03 16:30

    هذا هو ما أطلق عليه كلمة "أدب"!نموذج كامل للرواية المثالية... لغة بسيطة.. سرد سريع و أحداث متلاحقة.. تطور نفسي للشخصيات... صراعات داخلية في كل شخص بين السقوط للغواية و بين الصعود للكمال.. بين الاستسلام لليأس و بين الإيمان بالمستقبل.. بإختصار واحدة من أفضل ما قرأت بالفعل!الرجل الضاحك هو ابن لأحد النبلاء تم اختطافه في صغره و تشويه وجهه ليعمل بعد ذلك كمهرج بسبب وجهه المشوه الذي يجعل وجهه مثيرا للضحك دائما.. حتى لو كان هو نفسه يبكي! الرجل الضاحك يعيش مع فتاة عمياء و رجل مسن داخل عربة متنقلة يستخدمونها أيضا كمسرح متنقل ليقوموا جميعا بتمثيل عدة ادوار مسرحية عليها كوسيلة للارتزاق.. لكن من هم هؤلاء الثلاثة ؟ إنهم الشعب الفقير.. إنهم الشعب المقسم بين الهازل .. الشخص الذي يعيش في الفقر و أصبحت الحياة بالنسبة له مدعاة للسخرية.. أصبحت المأساة بالنسبة له حدث هزلي يعيشه دائما... إنه نفس السبب الذي يجعل الناس تحارب مشاكلها اليومية بإلقاء النكات الساخرة... لكنه مع سخريته الدائمة فهو من داخله يعرف مدى تعاسته و حزنهو الجزء الثاني من الشعب هو الأعمى.. ذلك القطاع الذي يعيش في وهم الحياة المثالية.. فهو يعيشها في خياله و يبتعد بها عن أرض الواقع.. إنه كالأعمى الذي لا يري ولا يعرف عن وحشية الكون أي شئ... و هذا النوع يتعرض لصدمة قد تودي بحياته عندما يكتشف حقيقة الحياة..أما الجزء الثالث من الشعب فهو المستسلم.. إنه يعرف و يسكت و يحاول فقط أن يعيش.. إنه لا يريد الاصطدام حتى لا يسبب له بؤسا أكثر من بؤسه.. إنه يريد أن يظل في الظلام.. على الهامش.. يحاول أن يحصل على الفتات بالقدر الذي يبقيه على قيد الحياة...لكن في المقابل لدينا الحاشية الملكية... الزعماء.. الحكام.. الطبقة العليا.. تلك الممثلة في القصة في الملكة و اختها وبقية شخصيات القصر.. لدينا طبقة لا تدري ..أو بالأحري لا تهتم أن تدري.. بما يحدث لتلك الطبقة الفقيرة من الشعب.. إنها تعيش حياتها للحصول على أكثر قدر من ملذات الحياة.. لتصبح حياتهم صراعات من قبيل "من هى الأجمل؟" "لماذا تحصل الدوقة على نبيل غني ووسيم و الملكة لا؟" "الملك لا يكفيه راتبه الحالي فلنرفعه إلى 100 ألف سنويا!".. إنها كانها مجتمع آخر لا يرتبط بنفس الأرض التي يعيش عليها الشعب... مجتمع آخر في كوكب آخر!تصل المأساة إلى قمتها في مشهد البرلمان عندما يقف الرجل الضاحك ليتحدث بلسان الشعب أمام النبلاء .. أمام الحكام.. أمام الرعاة.. إنه مشهد من أعظم ما قرأت بالفعل! إنه يتحدث و هو يبكي .. يتحدث و هو يشعر بالحزن و الألم .. يطلب فقط من النبلاء أن يكون لديهم أدني قدر من المشاعر الإنسانية ليروا معاناة الناس.. و لكن ماذا يكون رد فعلهم؟ إنهم يضحكون! فمع أن الرجل الضاحك يبكي أمامهم إلا أن تشوه وجهه يجعله في نظرهم مضحكا جدا.. فبدلا من أن يجد الرجل الضاحك تأثيرا إنسانيا حزينا في قلبهم أصبح يجد الاستهزاء و السخرية... إنها رمزية الشعب الذي يطالب بأدني حقوقه .. الحق في البقاء على قيد الحياة.. لكن حكامه يستمعون إلى طلباته باعتبارها دعابة هزلية رخيصة تثير الضحك و الابتسام! .. قمة الهوان من الشعب .. و قمة الاستهزاء من الحكام!حزنت جدا بسبب النهاية المأساوية... كنت اتمنى ان يطرح هوجو أي بصيص من الامل.. لكنه فضل أن تكون روايته واقعية لنتنهي بانتصار الشر.. بعيدا عن الأحداث فإن فيكتور هوجو يستخدم النزعة التهكمية كثيرا في الرواية.. تلك الجمل التي تعني تماما عكس معناها... تلك التي تثير الألم و تجبرك على الابتسام في آن واحد... بالفعل استمتعت بكل حرف من هذه الرواية الرائعة

  • Malacorda
    2019-02-01 18:48

    Lettura per niente facile. Mi chiedo perché insisto a leggere Hugo se poi ogni volta mi ritrovo ad affermare che preferisco Dumas rispetto Hugo. La prefazione di Jean Gaudon definisce i romanzi di Dumas "trastulli infarciti di cose inverosimili": mi sento di difendere Dumas, o per lo meno bisogna mettere Hugo nella sua stessa barca, Hugo ama troppo (ben più di Dumas) fare incontrare o re-incontrare i suoi personaggi grazie all'inserimento, nelle sue trame, di coincidenze talmente formidabili e improbabili che neanche un sei al superenalotto. Ma è il bello di questi romanzi un po' feuillettoneschi, le improbabilità sono quel che occorre per gustarsi i personaggi. Differenze e similitudini con "I Miserabili": Una trama che poteva essere brillantemente raccontata in un centinaio di pagine viene dilatata inverosimilmente per divenire un compendio enciclopedico del tempo e dei luoghi in cui si svolge la vicenda ma anche del tempo e luoghi in cui Hugo sta narrando. Una trama, originale per carità, seppur non priva di forzature, che però non decolla mai: i personaggi vengono introdotti - raccontando pochi episodi e dialoghi e invece con grande quantità di motti, sentenze e aforismi - e poi lasciati immobili e inattivi sul palcoscenico ad attendere che il loro autore abbia finito con la digressione del momento. Si inizia a leggere il romanzo, ma fino a pagina trecento non si avrà nessuna sensazione di inizio dell'azione. A seconda del punto di vista, questo modo in cui Hugo costruisce i suoi romanzi, può essere considerato un talento superiore oppure un trucco per nascondere una mancanza di talento. Concordo in larga parte con l'analisi di Pantaleo Magrone qua sotto: il volume contiene circa cinquanta pagine di trama diluite in settecento; duecento pagine di saggio storico che traveste l'erudizione da cultura; e un quattrocentocinquanta pagine di zibaldone motteggiante e vagamente esasperante. Il fatto è che - e in questo discordo da Pantaleo Magrone - questa è la stessa identica struttura, stessa identica ricetta de "I Miserabili": dunque io direi che se si è apprezzato l'uno, si amerà anche l'altro, e viceversa se qualcosa ha disturbato in uno dei due titoli, lo stesso disturbo lo si ritroverà anche nell'altro. "L'uomo che ride" è più cupo di "Notre Dame de Paris" e de "I Miserabili", non c'è la speranza, non c'è redenzione, qui non c'è una carnevalesca corte dei miracoli, in compenso c'è una discreta carrellata di burberi misantropi. Hugo che esce dal territorio di Francia non scende dalla cattedra, non smette quella sicumera nel voler sfoggiare cronache e statistiche a tutti i costi (ed è appunto quel che non mi era piaciuto ne "I Miserabili"), sfoggiare figure retoriche e pagine e pagine di filosofia ripetendo cento volte la stessa frase con cento sinonimi diversi, ma offre un buon punto di vista sul seicento, con la Storia vista anche dalla parte dei miserabili che lui ha già dimostrato di conoscere così bene.Principalmente sotto questo punto di vista è il seguito de "I Miserabili": Hugo non sa trattenersi dal far sfoggio della sua vasta erudizione e del suo imponente lavoro con un'infinità di citazioni e dissertazioni e digressioni e riflessioni filosofiche e storiche, una quantità di aneddoti di cronaca e costume, inglesi e francesi, sia riferiti all'epoca della narrazione (XVII sec) che riferiti all'epoca in cui Hugo scrive (XIX sec). In questo mare di date e nomi, galleggia una trama certamente appassionante, e come sempre fatta di formidabili coincidenze che ricompongono la vita di un uomo, in Inghilterra, a cavallo tra la fine del seicento e l'inizio del settecento, figlio di un Lord inglese esiliato, che la casualità del destino farà precipitare negli abissi più neri della disgrazia, per poi risollevarlo nell'olimpo più alto e poi precipitarlo nuovamente in disgrazia e così via fino alla tragedia finale. Novità rispetto la lettura de "I Miserabili": "L'uomo che ride" è da leggersi tenendo a fianco non solo il dizionario ma anche il Systema Naturae di Linneo: compariranno nomi di specie mai sentite nominare nemmeno da Piero Angela. E intanto che uno si interrompe per consultare, la lettura ovviamente non è che ci guadagni in scorrevolezza. Però sono andata avanti ugualmente: questo romanzo è impregnato di un'ironia amara e polemica, e quindi in questo senso mi sono divertita perché preferisco questa ironia amara e polemica al sorridente positivismo de "I Miserabili". Altra differenza: capitoli brevi, frasi brevissime, per quanto riguarda lo stile narrativo c'è una sensibile diversità rispetto "I Miserabili".Se "I Miserabili" è un gran caleidoscopio, "L'uomo che ride" è una tempesta, non c'è che dire, e sballotterà il lettore come un guscio di noce tra i flutti. Temi: Si rincorrono i motivi già presenti nelle altre opere di Hugo: il contrasto tra miseria e nobiltà, il contrasto tra una splendida e giovane fanciulla ed un deforme reietto dalla umana società. Il tema dell'identità: quanto contano un nome, gli avi e un titolo nel definire l'identità di una persona? E quanto conta invece il suo volto, nel definire la sua identità, in rapporto con la sua etica e la sua anima? Stavolta i giochetti tipici di Hugo nell'introdurre i personaggi senza veramente presentarli, senza svelarne l'identità, salvo poi lasciarla intuire abbondantemente, sono quasi giustificati. Mirabili giochi di specchi, dei veri manierismi cinquecenteschi, contrappongono o giustappongono un naufragio iniziale con un annegamento finale; poveri saltimbanchi con ricchi buffoni; una dea di fatto con una Dea di nome; la cecità dell'occhio e la cecità dell'anima; lo sproloquio con il silenzio; il labirinto di una prigione con il labirinto di un sontuoso palazzo; la felicità che si manifesta nella lotta e nel disagio contro la disgrazia che giunge suadente come una carezza. L'ironia polemica di Hugo si sofferma molto sulla filosofia del diritto, il tema politico è molto presente (come suggerito dal titolo originale dell'opera: "Per ordine del Re"), e fa sì che questo romanzo di Hugo sia più autobiografico di altri, e anche più attuale: il povero che ha l'occasione di prendere parola tra i Lord, tra i componenti di una autentica casta, ha molto in comune con quello che stiamo vedendo in questi anni in cui privati cittadini, senza nessuna tessera di partito, hanno avuto occasione di sedere in parlamento, sbandierando a destra e a sinistra che, grazie al loro percorso partito dal basso e non dall'alto, avrebbero aperto la camera come una scatoletta di tonno. Questo era l'inizio, poi la realtà quotidiana ci ha mostrato qualcosa di diverso, così come la realtà si dimostra diversa al ragazzo povero e deforme che si era immaginato di fare una rivoluzione. Per non dire della collusione tra potere regnante e bande di malaffare, una vera e propria simbiosi allora come oggi. La validità del racconto e della sua trama si misura comunque dal fatto che, pur conoscendo la storia in anticipo, si legge con curiosità di andare oltre e la tensione non viene a mancare mai - a parte le interruzioni per consultare Linneo…Ma se si ha la capacità di digerire le prime cinquecento pagine, allora le ultime duecento regaleranno un finale molto intenso: il discorso del buffone alla camera dei Lord mi ha a dir poco colpito, le sfaccettature e i significati di quella scena e di quelle parole sono veramente infiniti, pur con un certo anacronismo, la cupa scena contiene una tristezza e un pessimismo attuali e incredibili. Giudizio complessivo: buono, è certamente una lettura che merita, e tanto più merita in quanto impegna il lettore, anche se infondo mi ha confermato nella mia idea che Hugo non è il mio preferito.

  • Eleanor Mary
    2019-02-05 21:45

    As is often the case with Victor Hugo's works, he often tends to discourage the reader towards the beginning of the novel with a long, drawn out description of seemingly mundane details, people, or circumstances. Then, just as one begins to yawn...there emerges a plot line that joins all these details into one and set the story in motion, captivating the reader infinitely. This is one of the few books I've read where this urge to throw oneself into the story stays throughout the whole novel. The Man Who Laughs also stands as, although one of Hugo's lesser known works, one of his most depressing, and dare I say, even more so than Les Miserables. Not to mention that the whole book is so deliciously and richly written that I could continue assigning food metaphors to it.

  • Dagio_maya
    2019-01-27 15:52

    “Lui era l'uomo che ride, cariatide di un mondo di lacrime”«Non tutti i romanzi si possono raccontare» così esordisce Jean Gaudon nella prefazione all'opera di questa edizione Mondadori. Un'affermazione assolutamente calzante quando ci si trova a dover commentare opere che hanno uno spessore di struttura e contenuti tale da far risultare incompleta e manchevole ogni tentativo di analisi.“L'uomo che ride” rientra nel novero di queste opere a multistrato e da così differenti sapori. Una complessità ben espressa dall'autore stesso quando sentenzia che: ”A ogni fatto è legato un ingranaggio” . Da un lato si tratta sicuramente di romanzo dove la Storia è protagonista.Non sottilmente sussurrata al fine di dipingere un utile scenario ai fini della narrazione. No!Qui la Storia è quasi gridata mettendo in chiaro che la Letteratura può essere un mezzo di denuncia sociale.E' affilata come uno stiletto la penna di Hugo: intinta in un inchiostro aspro e vuole essere chiara accusa contro l'avida e ipocrita casta dell'aristocrazia, mai sazia di privilegi. Le pagine imbarcano il lettore in un viaggio che attraversa l'Inghilterra di inizio '700 e fanno luce su una pratica diffusa dal XVI° secolo, ossia quella scellerata alleanza tra la monarchia e la peggior feccia, i cosiddetti «comprachicos». Bambini scomodi fatti sparire cancellando la loro identità con mostruose deformazioni dei lineamenti. Bambini che diventano strumenti del poter monarchico freddo calcolatore nel disporre i pezzi sulla scacchiera del Regno.Quello dell'identità è un tema centrale così come annunciato dal titolo che mette subito in chiaro che questa è la storia di un uomo il cui destino è sottoposto alle macchinazioni della Storia.Hugo stesso sembrava indeciso sul taglio da dare all'opera ne fa testimonianza una precedente versione a cui diede il titolo “Per ordine del re” (titolo che rimarrà per la seconda parte del romanzo) mettendo così in primo piano l'aspetto storiografico.Il romanzosembra procedere per opposti che si presentano già dall'incipit:” Ursus e Homo erano legati da un'amicizia stretta. Ursus era un uomo, Homo era un lupo. Le loro nature erano ben assortite. L'uomo aveva battezzato il lupo. È probabile che si fosse dato da sé anche il proprio nome; se Ursus andava bene per lui,Homo sarebbe andato bene per la bestia” Ursus è un personaggio centrale su cui regge l'intreccio. Eclettico uomo di scienze e arti gira con un carrozzone l'Inghilterra. Poi la sua vita subirà inaspettati cambiamenti. In una gelida notte del 1689, una banda di «comprachicos» s'imbarca in fretta e furia nonostante le condizioni meteorologiche avverse: stanno sicuramente fuggendo. Dietro di loro lasciano un bambino, Gwynplaine la cui storia prende l'avvio da oscurità e silenzio:” Il bambino restò immobile sulla roccia, lo sguardo perduto. Non si mise a chiamare. Non invocò. Nonostante la sorpresa, tacque. Nell'imbarcazione c'era lo stesso silenzio. Non un grido del bambino verso gli uomini, non un cenno d'addio degli uomini verso il bambino. Entrambi lasciavano che la distanza tra loro aumentasse, in silenzio. Si separavano come le ombre dei morti sulla riva dello Stige.”L'abbandono -prima - e la lotta per la sopravvivenza che Gwynplaine dovrà affrontare - poi- immergono la lettura in un'atmosfera gotica che rende appieno l'idea di tutta la drammaticità di ciò che sta accadendo e, al tempo stesso, delineano tutta la forza di carattere del protagonista Gwynplaine e del suo tragico destino che si compie dal momento in cui la sua strada s'incrocia con quella di Ursus.Si prosegue per dicotomie: ♣ la verbosa sapienza di Ursus e il silenzio del popolo sottomesso; ♣ la cecità di Dea e il suo saper vedere meglio di altri la vera natura dell'uomo;♣ ricchezza e povertà; ♣ scienza e ignoranza; ♣il male e il bene; ♣le belle apparenze e la mostruosità che si fa scienza...La tetralogia (lo studio, per l'appunto delle mostruosità) s'insinua nei palazzi e il gusto dell'orrido (soprattutto quando creato artificialmente) diventa la moda che irrompe a spezzare la noia di chi ha e può avere tutto ciò che desidera.«Bucca fissa usque ad aures, genzivis denudatis, nasoque murdridato, masca eris, et ridebis semper».(Bocca tirata fino alle orecchie, gengive messe a nudo, naso schiacciato sarai una maschera e riderai sempre): questo il destino di colui che è chiamato Gwynplain.Condannato ad un eterno ghigno che esprime “la desolazione universale”, il simbolo di ogni vessazione che la monarchia perpetra sul popolo.Scusate se è poco...

  • r
    2019-01-28 17:51

    داستانهاي اين رمان ويكتور هوگو در انگستان روي مي دهد ..رمان يك تراژدي غم انگيز است ..به شدت متاثر كننده وتاثير گذاراست ..حتي بهتر از بينوايان مشهور است ..مردي كه ميخندد در عين خشونت بسيار لطيف است ..اين تضاد حتي در شخصيت هاي داستان هم متجلي است ..پسرك زشت قصه ما كه درحقيقت يك اشراف زاده دزديده شده است ويا دختر كور قصه كه عاشق پسرك است واورسوس ان فيلسوف دوره گرد ..من با خواندن كتاب شگفت زده شدم جمع اضدادي كه به با بهترين شيوه مخاطب را تا اخر همراه رمان نگه ميداشت ..داستان بسيار غم انگيز ويكتور هوگو حكايت بيرحمي مردماني است كه زير ماسك اشرافيت نقاب بر چهره خود زده اند ..درام تلخ او به خوبي توانسته شخصيتها را واقعا براي خواننده ملموس وقابل درك كند واين از اثار شگفت انگيز قلم تواناي اوست ..

  • Lemony
    2019-02-12 21:47

    Ne fais pas ta tête de cochon ! Tu sais, j'aimais pas trop Victor Hugo plus jeune ... 1- Parce qu il fallait absolument le lire2- c'est lourd : je veux dire, toi et moi on sait bien qu'il était engagé politiquement parlant. 3- Les Misérables. Les Misérables. Les Misérables. 4- Non je le lirai pas. C'tout. Il faut que tu sois prêt(e). Il faut que aies du temps. Il faut que aies confiance: en toi et en Victor.Ne te lance pas dans cette aventure si ta tête n'est pas dispose. ( Oh lala je suis mi-excitée, mi-apeurée, et re mi-excitée derrière : oui çà fait trois demis, mais personne n'est parfait, tu le sais bien...)Tu sais que je ne raconte pas très bien les histoires, alors je vais te dire ce qui me passe par le crâne, pêle-mêle et tu fais ta tambouille.L'homme qui rit c'est l'Humain avec un grand H, oui. Tu sais quand tu tombes amoureux(se) que c'est le plus calme des chaos dans ton cerveau et la tempête dans ton coeur? L'homme qui rit c'est çà. Quand tu es plus charnel(le) et que ton bas-ventre commande à tes yeux? L'homme qui rit c'est çà. Quand ton âme est révoltée, que tu te cherches, que tu cherches l'Autre, que tu ne trouves que Quelqu'un, que tu es perdu(e)s, que tu te retrouves, que tu échoues, que tu réussis... L'homme qui rit, c'est çà.C'est du parti-pris, tu t'en doutes, c'est mon livre préféré. Et je sais bien que tu mettras peut-être beaucoup de temps à lire, des mois, voire des années. C'est pas grave, toi et moi on a toute la vie pour grimper l'Everest. Tu as le droit de laisser les chapitres historiques de cotés si tu veux, Victor et moi ne t'en voudront pas, pour de vrai, triple promesse. Et puis, Gwynplaine, c'est le personnage qui a inspiré le Joker de Batman. Il a le rire gravé sur le visage, sa malédiction. Déa est belle comme un ange. Josiane est la plus parfaite sirène enjôleuse que tu rencontreras. Et Barkilphedro... Si tu veux faire comme moi, je te donne une astuce: peut être que tu pourrais prendre tes crayons de couleurs et surcrayonner les phrases qui te font pleurer ( il en aura) qui te feront réfléchir ( il y en aura), qui te font grrrrrr ( il en aura quelques unes aussi) Est ce que tu peux ne pas regarder le film aussi ? Si tu as des questions je suis la d'accord? Tu me dis après si çà t'as fait des noeuds dans le ventre et dans le coeur?

  • Jim Dooley
    2019-02-06 15:30

    This is an astonishing book, and quite emotionally draining. I doubt if there is another writer who creates such an understanding of the human condition as does Victor Hugo...and, yes, that includes Charles Dickens who is one of my favorite authors.Seldom have I read a story that was so entirely immersive. The writer took me deeply into the culture of the time, the settings, the politics, and gave me a sense of the day-to-day life. Consequently, I KNEW these characters to the point that I could probably have predicted their actions had the story moved along a different path.Modern readers are likely to be troubled by the (at times) overwhelming detail. If your wonderful writing ideal is the work of James Patterson, Hugo's detail will drive you crazy. His characters don't simply walk across town. They interact with their environment to the point that I felt that I was there on many occasions.Yes, there were times that I wished that so much extensive detail had not been provided. Yet, I was ALWAYS rewarded for my patience. Seemingly throw-away acts came back at a crucial point of the story later, and I did not need to stop and ponder, "Oh, who is that character again?"As I mentioned earlier, this one plunged into the depths of my emotions. There were times that I literally laughed aloud, was horrified, and cried. That doesn't happen too often for me when reading the written word. Oh, I'm involved to the point of desperately wanting to know what will happen next, but seldom to the point of an injury to a character being an injury to me.This is the third Victor Hugo novel that I've read...all were exceptional. And while I wouldn't consider this to be his masterwork, I give it a high recommendation without hesitation.

  • Sylvester
    2019-02-03 16:50

    Superb. I took my time with this one, it's so chock-full of stunning scenes (Book Second, chapter 17 - exquisite), symbols, and absolute jewels for sentences - I really cannot say enough about how beautiful the writing is. Hugo has the tendency to rant - he goes on and on about things that seem peripheral - listing the pedigrees and holdings of lords, for one, or including Usus' speeches (which are rambling and at times incomprehensible - at least to less than brilliant me) - but. I. liked. this. too. It makes the wonderful bits (which is 95%) that much more acute. I've avoided reading "Les Miserables" or "The Hunchback of Notre Dame" until now because the stories are so well-known (and long, and I've seen the movies), but "The Man Who Laughs" has convinced me that they will be well worth it. I tell you, the part where ten-year-old Gwynplain is abandoned in the snow? I knew then that Hugo was out to torture me. Some of his work:""Charybdis is poverty, but Scylla is wealth.""I am so saturated with respect that I need scorn.""The human race is a mouth and I am its cry."Some think this is his best novel - I wouldn't doubt it. I highly recommend it.

  • juan carlos
    2019-01-31 17:34

    Deberíamos tomar siempre una mascara de humor al criticar o al hablar de algo que no nos parece. Una gran historia de amor y deseos. Donde la critica a la sociedad y a la maldad de la humanidad se representa con una máscara de humor que todos deberíamos tener.De nuevo esta maravilloso escritor clásico nos trae personajes tan humanas y entrañables, que lo único que vas a hacer al leerlos y conocerlos es suspirar y asombrarte de sus decisiones. El final y el desarrollo de la historia marcan el verdadero significado de la palabra tragedia y amor verdadero y el corazón sincero. Una gran historia, que recomiendo, no sólo por los tintes macabros, sino por la vertiente del romanticismo que abarca.

  • Katya
    2019-01-24 23:40

    Книга, дающая бурю эмоций, при том самых разноплановых. Невероятная книга, благодаря ей задумываешься о многом, о самых главных человеческих ценностях... История любви незабываемая... Трагично, печально, но всё равно остается что-то светлое в душе после прочтения! Яркая иллюстрация красоты человеческого сердца, а отнюдь не внешности. Уродство и благородство в одном лице. Слепой это чувствует, а зрячий не замечает. Таковы люди! Финал не забываем...

  • Camilla P.
    2019-02-04 20:25

    Prima di cominciare a scrivere questo commento, devo farvi una premessa. Victor Hugo è il mio scrittore preferito: provo nei suoi confronti una sorta di adorazione che, almeno secondo chi mi ha sentito parlare di lui, mi fa venire gli occhi luccicanti e il tono di voce adorante. Quindi cercherò di essere il più obbiettiva possibile, ma non prometto nulla. Mi preme partire mettendo subito in chiaro che non è un libro “facile”. Hugo è figlio del suo tempo e questo si mostra anche nei soliloqui , nelle lunghe descrizioni, negli elenchi che durano pagine e pagine, nella narrazione di eventi che sembrano totalmente slegati dalla trama principale; a chi piacciono svolgimenti più moderni e veloci questo libro, probabilmente, farebbe venire l’orticaria. Però io, quando ho Victor Hugo come guida tra le pagine di un romanzo, amo inoltrarmi in svolte apparentemente separate dal resto della narrazione, immergermi nelle descrizioni e negli elenchi minuziosi e articolati, arrivare alla storia per meravigliose vie traverse e sorprendermi seguendo quel narratore onnisciente di immensa sagacia e pieno di fascino che è questo scrittore. Perché questo grande autore non inserisce mai niente per caso: anche ciò che sembra più distante dalla trama principale, in realtà, serve ad arricchirla, a prendere alla sprovvista il lettore, avvicinandolo solo a piccoli passi al fulcro della storia. Quando è il narratore a prendere la parola, con un’abilità nell’affabulare e un’erudizione che sono rare da trovare, io come lettrice non mi sono sentita “buttata fuori” dalla storia, anzi: mi è sembrato di avvicinarmi di più al suo nucleo, girandoci attorno, come se Hugo mi fornisse man mano le giuste lenti attraverso cui osservare la sua creatura. La sintassi, poi, non è arzigogolata, né barocca: i periodi sono spesso brevi, chiari e tranchant, creati per perforare, sottili come spilli, l’attenzione del lettore. Il lessico, curatissimo, non è mai oscuro né eccessivamente “intellettuale”, se non in certi frangenti, per esigenza di trama – come quando, ad esempio, Ursus tiene un’arringa filosofica di fronte al suo pubblico, prendendosi gioco delle superstizioni e delle credenze che persino i grandi medici, all’epoca, ritenevano valide. Ma ora voi vi starete chiedendo chi è Ursus e, fidatevi, non vedo l’ora di rispondervi. Ursus è uno dei protagonisti di questa storia: è il primo che ci viene presentato, insieme al suo compagno di viaggio, Homo. Compaiono sin dalla prima frase, un incipit che intriga il lettore, legandolo a doppio filo a questo filosofo un po’ erudito un po’ ciarlatano e al suo compagno più umano di molti altri uomini: Ursus e Homo erano legati da un’amicizia stretta. Ursus era un uomo, Homo era un lupo. Le loro nature erano ben assortite. Da questa frase, apparentemente così semplice, comincia a dipanarsi la caratterizzazione di Ursus: un uomo che vuole tenersi lontano dal genere umano, ma non ci riesce; che finge di odiare gli altri, quando in realtà è conscio a tal punto del valore della vita da prodigarsi affinché nessuno la sprechi, affinché nessuno si perda per strada. Burbero, schivo, saggio, appassionato: questo è Ursus. E’ stato bellissimo seguire i suoi monologhi pieni d’ironia ed è stato straziante vederlo sforzarsi per permettere ai suoi protetti di vivere. Credo che Hugo si sia specchiato in lui, in un certo senso: nelle riflessioni che a volte pronuncia ho ritrovato molti accenti e temi cari al narratore onnisciente che ci accompagna tra le pagine. Tuttavia, anche se Hugo mantiene spesso il punto di vista del narratore su di lui, non è Ursus il vero protagonista della storia. Il vero protagonista è uno degli orfani raccolti dal vagabondo all’inizio della storia: Gwynplaine. Non solo è l’uomo che ride del titolo, ma è anche il personaggio attorno a cui si sviluppa tutta la vicenda e di cui seguiremo personalmente la crescita, i sentimenti più profondi e i turbamenti. Si può dire che il lettore e Ursus si troveranno, in certi punti della narrazione, uno al fianco dell’altro, entrambi protesi ad osservare Gwynplaine, entrambi timorosi e speranzosi allo stesso tempo, terrorizzati da ogni sua caduta, dai momenti in cui perde di vista il vero sé, e galvanizzati da ogni suo gesto di valore, da ogni atto d’onore. La vita di questo orfano non è semplice: come la maggior parte dei protagonisti di Hugo, è un disadattato che, volente o nolente, viene rigettato e odiato dalla società. Non solo: riceve questo trattamento nonostante sia una figura sostanzialmente buona (anche se non esente da sbagli ed errori di giudizio madornali, così come di cedimenti alle tentazioni – tratti che non fanno altro che accentuare la sua natura fondamentalmente benevola, a conti fatti). Il risultato è tanto tragico e grottesco da suscitare subito pietà ed empatia, insieme ad un forte desiderio di vedergli riconosciuto tutto ciò di bello che il destino gli ha tolto – “bello” che, tra l’altro, assume forme diverse man mano che ci si avvicina alla fine. L’unica gioia del nostro trovatello è la vita con Ursus, Homo e Dea, l’altra orfana: dal resto del mondo può ricevere solo odio, perché Gwynplaine è deformato in viso e non può essere visto senza provocare un moto di paura e ribrezzo. Il momento in cui viene presentata al lettore questa deformità è uno dei momenti più forti del libro: una climax incredibile che mi ha fatto venire i brividi e mi ha riempita di tensione. D’altronde, in questo Hugo è un vero maestro: sono diverse le scene che mi hanno totalmente estraniata dal mondo esterno, portandomi nel mezzo di un naufragio terribile, di fronte ad un cadavere impiccato, nelle sontuose stanza di una duchessa, sul palco di Ursus, su un ponte che mantiene, in bilico su di sé, sogni e speranze… Sono descrizioni forti, fisiche, sempre con un occhio di riguardo alla scelta lessicale che più s’adatta alla situazione. Si passa dalla paura, all’orrore, alla sorpresa tale da far ridere il lettore di gioia e sollievo, sino all’incredulità e alla meraviglia. La stessa forza lirica è presente anche nei dialoghi: spesso sembra di assistere ad una rappresentazione teatrale, sia che siano dei velocissimi “botta e risposta” (in cui l’autore può mostrare anche la propria ironia; ne è esemplificazione l’interrogatorio fatto a Ursus da tre dottori), sia dei lunghi soliloqui. Attraverso le loro parole, i personaggi spiccano e si sollevano dalla pagina, raggiungendo una realisticità più che notevole. Ne sono esempio i dialoghi di due personaggi agli antipodi: Josiane e Dea. Apparentemente chiuse nel loro ruolo archetipico, in realtà attraverso le loro parole possiamo delineare personalità molto più sfaccettate, soprattutto per quanto riguarda Josiane – fatto che non stupisce, poiché lei è il “lato oscuro” della femminilità, contorto e articolato, ben diverso dalla purezza abbacinante di Dea, che quasi impedisce di notare le sfumature che attraversano anche il suo animo. Sono le due facce della bellezza edenica: una rappresenta l’armonia, il completamento, lo spirito che eleva la carne (ma non per questo la ignora), l’altra simboleggia la mutevolezza, il vizio, il sottile turbamento dei desideri sussurrati tra sé e sé. Entrambe danno il meglio di sé quando interagiscono con Gwynplaine: Dea non sembra mai così innocente come quando parla con lui, così come Josiane può mostrare appieno la propria meschinità solo con il nostro uomo che ride. Il loro dialogo (o forse è meglio dire non-dialogo, visto che quasi non permette a Gwynplaine di parlare) è quasi angosciante, perché si percepisce la sua indole capricciosa, la superficialità testimoniata dalla passione perversa per ciò che è deforme, per il puro piacere di poter godere dell’ossimoro creato dal contrasto tra la sua bella figura e ciò che, invece, è spaventoso a vedersi. La sua passione è bruciante ed effimera e i suoi toni sono talmente ampollosi che il lettore non può fare a meno di sperare che non riesca a catturare il nostro giovane protagonista nella sua rete. L’ho odiata intensamente, penso si sia capito. Avrei mille altre cose da dire, altri personaggi di cui parlare, altre scene di cui vorrei potervi dire ogni cosa, ogni sensazione che mi hanno procurato; così, però, toglierei a voi il piacere di questa magnifica lettura. Ho cercato per quanto possibile di non addentrarmi troppo nella trama, perché seguirla mentre si sbrogliava e si dipanava nel corso delle pagine è stato magnifico e non volevo privarvi di questa esperienza. Mi permetto solo un ultimo consiglio, se deciderete di leggere questo libro: saltate a piè pari l’introduzione, che svela subito il finale (fortuna che io, ormai, ho preso l’abitudine di leggerle dopo). Tenetevela per quando avrete finito la lettura: insieme al saggio finale di Robert Louis Stevenson (con cui non concordo su alcuni giudizi, ma questa è un’altra storia) vi permetteranno di osservare questa storia secondo angolazioni inaspettate. Credo sia palese, ma voglio sottolinearlo un’ultima volta: ho amato questo libro, amo Victor Hugo!

  • Bettie☯
    2019-02-17 16:48

    (view spoiler)[Bettie's Books (hide spoiler)]

  • Nood-Lesse
    2019-02-11 19:38

    Il destino talvolta ci tende da bere un bicchiere di folliaQuei due capitoli preliminari non sai se considerarli parti di imballaggio da rimuovere o pezzi che serviranno a montare la storia. Mentre sei lì che valuti, ti ritrovi in alto mare con Ismaele e il vecchio Santiago che gareggiano a chi la racconta più grossa. Ma badate non parlano ne di una balena bianca ne di un pesce spada spolpato dagli squali, parlano di un’orca, e quest’orca non è un pesce ma un imbarcazione. Cento pagine di vortici, bruma, marosi, flutti, beccheggio, raffiche, tempesta, scogli.. in un crescendo di accidenti che rischiano di diventare comici per l’accanimento con il quale si abbattono sull’orca. Poi a un certo punto leggi: Il naufragio è l’ideale dell’impotenza. Essere vicini alla terra e non poterla raggiungere, galleggiare e non poter navigare, avere i piedi su qualcosa che sembra solido ed è fragile, essere pieni di vita e insieme pieni di morte, essere prigionieri della vastità, murati tra il cielo e l’oceano, avere sopra l’infinito come una segreta, intorno a se l’immensa evasione delle raffiche e delle onde ed essere prigionieri, incatenati, paralizzati, questa oppressione stupisce ed indigna…Ma questo non è il naufragio… questa è la condizione umana.E’ la svolta.Quei due capitoli preliminari che eri indeciso se buttare nella spazzatura, si rivelano i supporti della storia che abbandona il mare per raggiungere la costa. Un grande romanzo è il libro d'istruzioni dell’anima. Ma questo è un grande romanzo? No, forse non lo è, però chi lo ha scritto è un grande scrittore. Nel mio personale elenco di sottolineature ne conto più di sessanta Siamo tutti ciechi. L’avaro è cieco: vede l’oro ma non vede la ricchezza. Il prodigo è cieco: vede l’inizio ma non vede la fine. La donna vanitosa è cieca: non vede le proprie rughe. L’erudito è cieco: non vede la propria ignoranza. Il galantuomo è cieco: non vede il farabutto. Il farabutto è cieco: non vede Dio. Dio è cieco: il giorno in cui ha creato il mondo non ha visto il diavolo che ci metteva lo zampino. Io sono cieco parlo e non vedo che siete sordi.Chi legge pensa, chi pensa ragiona. Non ragionare è un dovere: e anche una fortuna. Queste sono verità incontestabili su cui si regge la società.Chi è soddisfatto è inesorabile. Per chi è sazio l’affamato non esiste. Chi sta bene ignora e si isola. Sulla soglia del loro paradiso come sulla soglia dell’inferno, bisogna scrivere: Lasciate ogni speranza voi che entrate.La trama in questo romanzo è un accessorio: vi troverete improvvisamente faccia a faccia con la notte, corpo a corpo con lo scoglio, vi sentirete un topo interrogato dai gatti, soppeserete la solidità delle cose fragili, ascolterete l’eloquenza del vento. Vi metto sull’avviso, sono settecento pagine. Lo scoraggiamento che ho provato all’inizio è stato inferiore solo all'appagamento che ho provato alla fine. Leggetelo, ne vale la pena.Due annotazioni finali: il titolo della commedia che viene messa in scena nel romanzo è Caos vinto. Mi vien da pensare che Sandro Veronesi si sia ispirato ad essa per il suo Caos calmo.L’uomo che ride si chiama Gwyn-plane. Come si intitola l’ultimo romanzo di Baricco?

  • Ilenia Zodiaco
    2019-01-27 17:49

    Nella postfazione al romanzo, Stevenson, da lucido narratore qual era, assume la parte del professore e bacchetta il caro Hugo, accusandolo di verbosità e scarsa verosomiglianza. Ha ragione. Hugo si dilunga, si infiamma su dialoghi impossibili, scene da visionario che farebbero mettere le mani nei capelli a qualsiasi amante del realismo a tutti i costi. Ma il severo maestro deve ammettere che Hugo, tra i grandi forse quello che ha sbagliato di più, è un genio. Un genio la cui colpa è forse l'eccessiva animosità, la strabordante fantasia che non gli permetteva di fermarsi dal far correre la penna. L'uomo che ride è il secondo romanzo che leggo di quest'autore. Il secondo dopo i Miserabili. Il pregiudizio c'era. Non pensavo che sarebbe riuscito ad eguagliare il suo più celebre capolavoro. Invece l'ha quanto meno eguagliato. Questo romanzo è molto più cupo e terribile de i Miserabili. Non c'è una risoluzione dell'intreccio, non c'è pentimento, non c'è la giustizia letteraria. Non ci sono antagonisti leggendari ma vili, bassi, agenti dell'ombra e che nell'ombra rimarranno senza che il lettore possa darsi pace, sapendo almeno che qualcuno li abbia smascherati, anche se non puniti. Oscure maree inghiottono i personaggi, naufraghi, vagabondi, mostri deformi, cechi. "Il mare e la sorte si agitano sotto lo stesso soffio". Ho sempre pensato che Hugo fosse prima poeta e drammaturgo e solo dopo narratore. Forse perché quello che mi spingeva a voltare pagina dopo pagina, incantata, erano i ritratti di questi meravigliosi titani che sono i protagonisti delle sue storie. Sì, perché l'intreccio de "L'Uomo che ride", sottraendo gli interminabili discorsi del misantropo-filosofo Ursus, durerebbe trecento pagine. Altro che romanzo d'appendice. Ma la bellezza di queste idee ambigue - che hanno braccia, gambe, volti, occhi - ci trasporta nell'universo tragico di Hugo. Un mondo mai così satirico (i pari d'Inghilterra e la monarchia dileggiati e disprezzati) e mai così notturno e grottesco. Note personali: Josiane, personaggio femminile magnifico, moderno e terribile. Una donna "nata dalla marea", con un occhio azzurro brillante e uno fiammeggiante nero.

  • Selvana Jehad
    2019-01-20 16:49

    رغم درجة البؤس العالية في كتابات فيكتور هوجو إلا إنني دائما معجبة فيها ... الأبطال دائما من الطبقات المسحوقة في المجتمع ... سيطرة البرجوازية ... التفاوت الطبقي بين البشر الذي يجعل بعض الفئات تظن أنها تملك الحق في أذية الآخرين ... الحبكة وقصة الحب البسيطة البريئة ... خيوط القدر كانت جميلة أيضا لانها جمعت جونبلان ونور. وارسوس وهومو... جونبلان ذكرني بشخصية أحدب نوتردام بطريقة ما.... أرسوس ذكرني بجان فالجان في رواية البؤساء ... شخصيات فيكتور هوجو دائماً تمتلك الصراع بين الخير والشر والقلب الطيب الإنساني الذي يدع الإنسانية تنتصر في النهاية ....

  • Wided Nems
    2019-02-15 16:35

    "إن المشاعر العميقة كالأعمال العظيمة , تعني دائما أكثر مما تدرك قوله" ألبير ك

  • Zahra Dashti
    2019-02-12 20:25

    یادمه ترجمه ای که ازش خوندم بی نهایت مزخرف بود. البته خوب چاپ کتاب هم خیلی قدیمی بود. به هر حال شاید روزی فرصت بشه باز بخونمش. داستان جالب بود ولی خوب جوری هم نبود که بگم خیلی جذبم کرد.

  • Amir Lewiz
    2019-02-07 18:52

    للتحميل من موقع الهيئة العامة السورية للكتابhttp://www.syrbook.gov.sy/img/uploads...

  • Marquise
    2019-02-16 18:28

    Three things I have say as I collect my wits from the skip that last chapter threw them in:1. Nineteenth-century French authors sure loved their melodrama to bits, and knew how to weave a good melodramatic yarn. If melodrama has a good meaning, it's probably a French invention.2. Monsieur Hugo is a sadistic writer. 2. Pass me some tissues, there's too many onions here.

  • Tatiana Khaykina
    2019-01-30 23:40

    "The man who laughs" took a special place in my heart just as I've predicted. Victor Hugo is one of the greatest authors of all times. His type of narration and the possibility to learn more about the history of England which he willingly shared can't have another influence. I loved all Hugo's novels that I had read and this one couldn't be an exception. The best word to describe the realistic novel "The man who laughs" is "emotional". From the very first pages I knew that it would be hard to put the book down. That's why it took me less than a week to finish the book. Victor Hugo was not only interested in social and political issues, he was also a supporter of Romanticism and Republicanism. The author was against the death penalty and even had a campaign concerning this issue."The man who laughs" is not only a realistic novel but also a romantic one. It touches upon the problems of the English society in the late 17th century. The author tells the reader a lot about the history of England and France which was essential for me because I didn't know such interesting and scary details about comprachicos and punishment for bootleggers. Long explicit descriptions help the reader to be caught up in England in the 17th century. The man who laughs is the personification of the people from that dark age where rich people were getting richer as a result of poor people getting poorer. The main character of the novel tries to change the world for the better and he even gets the chance to do it.Gwynplaine is the main protagonist of the novel. I felt sympathy for him throughout the whole novel. Gwynplaine was operated on his face when he was a little boy and the eternal laughter never left the boy. He was left to die and never stopped fighting for his life. He is a round character, Hugo's novels are always interesting to read because his characters grow and change throughout the book.On the 29th of January the boy saved the little baby girl who was going to die in the snow. As far as I'm concerned I can say that Dea also saved Gwynplaine in some way because the poor boy was ready to give up and die when he found a little angel and decided to save her. Dea gave him power not to give up and continue fighting with cruel destiny.It was obvious for me that they would have fallen in love because it's rather difficult to imagine two people who suit each other better. I felt sorry for the loss of Dea's sight and predicted that she would be gifted in some other way. I wasn't mistaken: the gift of true love was in store for her. Their pure love was innocent and touching, the author found perfect words to describe their feelings for each other. Although Dea was blind, she was the one to see the light of Gwynplaine's kind heart and soul. Sometimes blind people see more than we can imagine.Their love might seem too good to be true at first but then the reader gets the chance to observe the sufferings of the poor young man who faced with the desire and was very close to betray his beloved angel. This bitter part only made the novel more realistic and it made Gwynplaine more interesting for the reader. Deep inside I knew that he wouldn't be a traitor, although started to hesitate when Josiana tried to seduce the honest man.The way author combines the events in the book is really great! I had already forgotten about the message in the bottle when it turned out that that message was to change Gwynplaine's destiny. He turned out to be Lord Fermain Clancharlie. I don't think Gwynplaine betrayed Dea and Ursus when he gave a positive answer and sat with the House of Lords. It would be unfair to judge him, because Gwynplaine's motives were pure - he wanted to help poor people but his fiery speech against the gross inequality of the age didn't reach the target. Everybody looked at his face and couldn't stop laughing. A gorged man can't understand a hungry one. I dare say the theme of disparity of people is acute nowadays. But the young man with passionate heart believed in people who couldn't see further than their own behoof. Nevertheless, this book made me believe that even though Gwynplaine couldn't stand for the rights of poor people, there is always a place for the truth in our beautiful and unfair world and we should stand for it.I would also like to say a few words about Ursus and Homo. I loved them a lot and felt like they were also my friends. Ursus was very kind, although, he could be rude sometimes. But does it matter if he saved two little children and gave them refuge not only for one night but for forever? All my favourite books are tragedies or just have a sad ending and I had a feeling that "The man who laughs" would also have a sad ending but hope was also there. When Gwynplaine got reunited with his family I wanted to stop reading and persuade myself that that was the happy end of the novel and save myself from sorrowful tears but I wanted a few more pages of my favourite author. And there I was crying.I loved the book a lot! And I advise this book to everyone. It teaches us to be kind and help those who need it. The book gives us much food for thought and helps us to become better and never give up fighting. "The man who laughs" is forever one of the best books I've ever read.

  • Corley
    2019-02-16 22:46

    On a cold January night in 1690, a ten-year-old boy is abandoned near the coast of Portland in England, left for dead by the group whom he has been residing with; Comprachicos, sellers and buyers of intentionally deformed children. The young child begins to wander the night, battered by a snowstorm and hindered by naked feet, close to death more often than he is aware of. Eventually, his wandering leads him to the body of a woman, frozen to death by the snow, a small infant on her breast crying out into the dark winter, the fragile wail calling the boy to the baby. Not even deliberating, he takes the baby girl in his arms and carries her with him, shedding his own warm jacket to keep the biting chill off her skin; thus he continues, the infant wrapped in his arms and him searching for any sign of civilization. Upon entering a town and finding no one will open their door, he comes upon the tiny caravan of the mountebank Ursus and his pet wolf, Homo, where the children are with grudging tenderness taken in by the old man, given food and clothing and a place to sleep. It is upon the following morning that Ursus makes two startling discoveries: the boy, called Gwynplaine, has a face mutilated into a Glasgow grin, to the effect that he is always outwardly laughing, and the baby, christened Dea, is blind due to vengeful night of her mother's death and her salvation by Gwynplaine.Fifteen years later, both the boy and girl are still living with Ursus and Homo, having been adopted by the man, and now make a living from performing plays and the effect of Gwynplaine's mask of a face, which earns him the title "The Laughing Man". However, both Gwynplaine and Dea are filled with happiness, due to the fact that they have both fallen deeply and forever in love with the other, Dea being able to see the real beauty of Gwynplaine and him so devoted to the light that is her. "The Laughing Man" soon spreads all over the streets of London, attracting both good and bad attention, and ultimately bringing upon the happy family the shocking assumed arrest of Gwynpliane. But what is his crime?Does he even have one? This book has so many emotions coursing through it, especially within Gwynplaine, in whom we see adoration and devotion, kindness, innocence, want and lust, the yearning for greater things, extreme pain and sorrow, temptation, and ultimately, the undying love for Dea that brings him back into the world he knows and wouldn't trade for any title. It's a book focusing on the good and bad qualities of man, all shown within Gwynplaine, that prove us human; kindness and cruelty, love and hate, light and dark.Ultimately, I cried. A pretty good bit, actually. The main reason I wanted to read this book was because of the relationship between Gwynplaine and Dea; their love and life together, and eventually, both of their deaths. I adore his devotion to her and her adoration of him, and their innocence is just so sweet and pure that it's extremely beautiful, she who's blind yet able to see beyond the deformed face of the man she loves, seeing his soul and true beauty. I had read somewhere that the end was heartbreaking, and I had a feeling that Dea would die (just from interpretation and from a certain name of one of the last chapters), but that didn't soften the blow of her death any less, and I couldn't believe the way she died: so shocked with happiness from seeing Gwynplaine alive, and still ailed with the effects of already being on the brink of dying from missing him, that her heart finally fails and she dies. No! Gosh, I mean, they had finally just been reunited and it was so sweet! And Gwynplaine's reactions are so vivid and touching in these scenes; his tears and pleas for her to stay alive, and then his own suicide by walking off into the water and letting himself drown. It's strangely romantic; the classic love story, I guess you could say. Once I got into this, I began wondering if The Man Who Laughs would have sort of a Romeo and Juliet ending, and let me tell you, this is so much better than Shakespeare's work. On another subject, Ursus: the relationship between this man and the two children he saves is a strange thing at first; it begins with a harsh affection, then turns into a gruff love, and he comes to see both of them as his children. I wonder how, or if, he was able to cope with both of them dying. Another point of the story I was drawn to was the treatment Gwynplaine receives by everyone else, the people who laugh upon seeing his face and the nobles who scorn him, even though he is revealed to be one of their peers, showing just how cruel mankind can be to anything different.Overall, my favorite thing about this story was the love between Gwynplaine and Dea, the monster and angel, and also the love their father has for them. It's definitely one I'll read again, a story that's filled with vivid imagery and powerful words, emotions, and characters.

  • Atticus06
    2019-01-28 20:45

    Un bambino viene abbandonato su un molo da alcuni "Comprachicos".Loro salpano verso la tempesta, custodi di un terribile segreto, lui verso la sua nuova vita.Non è certo un libro che si legge facilmente, almeno nella prima parte.Hugo lo riempie di nozioni storiche e scientifiche utili a contestualizzare i modi di vivere, il periodo storico, i personaggi e le differenze tra i ceti sociali, riferimenti a miti greci, filosofi e frasi in latino. Molte di queste nozioni richiedono una cultura che io non ho e quindi non posso apprezzarle come meritano.Problema mio quindi.Nella prima parte però ci sono due capitoli che ho apprezzato più degli altri per pathos e coinvolgimento.Sono quelli che fanno parte della storia principale e riguardano Gwynplaine e chi lo ha abbandonato. Dea e Ursus. Il loro incontro. Il percorso che li ha portati a incontrarsi. Questi due capitoli sono "cinematografici" per intensità e potenza espressiva.Quasi a metà (circa il 40%) il libro inizia ad essere più scorrevole. Ci si immerge nella storia com meno interruzioni, meno divagazioni.Bello.Da vedere anche il film muto del 1928 con Conrad Veidt, che ha ispirato la maschera del Joker dei fumetti di Batman.

  • Lenny
    2019-02-06 18:28

    Not an easy read, but very rewarding...especially in politically charged times. I have no doubt Hugo would be accused of socialism if he spoke up in modern times. But really he is anti-nobility and royalty, and uses his characters to speak up for the common man, as well as subtle digs at the rich and sheltered lords of 18th century England.It's the story of man who goes from one extreme to the other, and not by his choosing. He's an amazingly complex character, as are many of the supporting characters. And quite unusual as well..."Ursus" the old man and his pet wolf whom he named "Homo". Homo is a most excellent and well done character.As he tells this melodrama, Hugo spends chapter upon chapter informing the reader of those times...what it was like to live in suburban London, what it was like to scrape a living as an entertainer, what it was like to roam a mansion or attend a gathering of the House of Lords...and his straight-faced commentary on excess will make you smile more than once. And if you're a history buff, you'll gain some fascinating insights as well.Thanks to Trish for the recommendation!

  • Dan
    2019-01-23 16:52

    An odd yet oddly compelling historical romance set in 17th century England